کد خبر: ۲۶۹۰۳۱
تاریخ انتشار: ۲۰ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۲:۲۵

گفتگوی خواندنی با همسر پاسدار شهید حسین شربتی

خواهرم تماس گرفت، اما صدایش عادی نبود مثل صدای کسی بود که داشت خودش را کنترل می‌کرد لذا شک کردم. اصرار کردم که بگوید خبری دارد؟ که گفت حسین آقا مجروح شده است. درهمان حال زنگ خانه را هم زدند، مجدد دوستم تماس گرفت و من دیگر فهمیده بودم برای حسینم اتفاقی افتاده است.

گفتگوی خواندنی با همسر پاسدار شهید حسین شربتی

به گزارش شهدای ایران به نقل از روزنامه جوان، «.. پس از چهار ماه آشنایی، ۲۴ مهر در یک جلسه خصوصی عقد ما خوانده شد و ۱۰روز بعد از عقد رسمی، حسین آقا به مأموریت سوریه رفت. مراسم عروسی ما بعد از حدود ۲۰ ماه پس از عقد در ایام نزدیک به عید غدیر در ۱۳ تیر ۱۴۰۲ برگزارشد و ۲۸ آبان سال ۱۴۰۴ همسرم به شهادت رسید.» اینها بخشی از صحبت‌های همسر شهید حسین شربتی است که در حین انجام مأموریت سپاه در تهران به شهادت رسید. شهادت او در گمنامی و مظلومیت ما را برآن داشت که به روایت سبک زندگی این شهید بپردازیم. 

همه چیز از نیمه‌شعبان شروع شد

اصالتاً مازندرانی، اما متولد شهرستان شهریار استان تهران هستم. در سن ۲۰ سالگی با حسین‌آقا که متولد ۱۳۷۵ و حدود پنج‌سال از من بزرگ‌تر بود ازدواج کردم. اکنون هم دانشجوی رشته ادیان و مذاهب و یک فعال فرهنگی هستم. در دوران دانش‌آموزی در اجتماعات و فعالیت‌های فرهنگی به ویژه برای نوجوانان مشارکت می‌کردم، درحالی که دغدغه درس و کار خودم را هم داشتم و اتفاقاً یکی از نقاط اشتراکم با حسین آقا همین فعالیت‌های فرهنگی بود. حتی درحد آشنایی هم به خواستگاران بله نمی‌گفتم و کلاً رد می‌کردم و می‌گفتم قصد ازدواج ندارم. در نیمه‌شعبان سال ۱۴۰۰، جلوی مسجد امیرالمؤمنین (مهد تربیت شهیدان صدرزاده، عفتی و آژند) غرفه فرهنگی داشتیم، غروب که شد غرفه را جمع و برای اقامه نماز جماعت به داخل مسجد رفتیم. در همان‌موقع برادرم تلفنی تماس گرفت و گفت باید ببینمت. با تأکید خاصی گفت؛ همین الان هم دیگر را ببینیم. وقتی او را دیدم، گفت: «دوست مشترک من و حسین‌آقا می‌خواهد شما را به دوستش، حسین آقا معرفی کند. دوستم می‌گفت؛ پاکی و پشتکار ایشان بی‌نظیر است.» بعد از شنیدن حرف‌هایش گفتم شما که نظر مرا می‌دانی، اما به احترام شما فکر می‌کنم. 

ما همسنگر می‌خواستیم

به این موضوع فکر کردم، اما نظرم در مورد ازدواج تغییر نکرد و به برادرم گفتم؛ فعلاً متمرکز روی درس و کارم هستم و نمی‌خواهم ازدواج کنم. از نیمه‌شعبان، فروردین ۱۴۰۰ تا تیر ۱۴۰۰ برادرم این موضوع را سه بار مطرح کرد، هر سه بار پاسخ منفی دادم. نه اینکه نظرم نسبت به حسین‌آقا منفی باشد چراکه اصلاً ایشان را ندیده بودم، بلکه اساساً در آن دوره قصد ازدواج نداشتم. آخرین‌بار هم به برادرم گفتم دیگر درخواست نکن که ناراحت می‌شوم. تا اینکه سفر مشهد پیش آمد و برادرم گفت برو حرم با خودت و امام رضا (ع) خلوت کن، شاید نظرت برگشت. در سفر مشهد، با دو نفر از دوستانم صحبت می‌کردیم از من می‌پرسیدند تو که خواستگار زیاد داری، چرا ازدواج نمی‌کنی؟! یکی از آنها که موضوع پیشنهاد حسین‌آقا را می‌دانست به دیگری گفت؛ آقای شربتی هم خواستگار زینب است. هر دو گفتند؛ حسین آقا را می‌شناسند و جوان خوبی است، اما من همچنان بر نظر خودم بودم و حتی تمایلی برای آشنایی بیشتر با حسین آقا هم نداشتم، ولی صحبت‌های دوستانم ذهن مرا درگیر کرده بود. بعد از آن حرف‌ها، فکرم مشغول شد، فکر این موضوع که نکند حسین آقا همان مردی باشد که خداوند صلاح ما را برای هم نوشته است و من جواب منفی می‌دهم فکرم را به خود مشغول کرده بود، رفتم و ساعت‌ها در حرم امام رضا (ع) خلوت کردم، خواستم اگر این ازدواج به صلاح نیست به همان مرحله اول آشنایی هم نرسد. اما اگر به صلاح هست، امام رضا (ع) خودشان کار را دست بگیرند، در راه برگشت، به برادرم پیام دادم مقدمات آشنایی من با حسین‌آقا را فراهم کند و تأکید کردم جلسات آشنایی بیرون از منزل باشد. دو جلسه آشنایی برگزار شد. جلسه اول آنقدر خوب پیش رفت که سؤالات جلسات بعدی را هم در همان جلسه اول پرسیدیم.

جالب بود که هر دو نفر با این ذهنیت که طرف مقابل شرایط مرا نمی‌پذیرد، به جلسه آشنایی رفته بودیم. من که فرض را بر ازدواج نکردن در آن دوره گذاشته بودم و تصور می‌کردم حسین آقا آن مردی که می‌خواهم نیست پاسخ در ذهنم منفی بود. حسین آقا هم فکر می‌کرد هیچ دختری شرایط کاری او را نمی‌پذیرد. اما بعد از جلسه اول، نظرمان ۱۸۰درجه تغییر کرد و تصمیم گرفتیم بیشتر باهم آشنا شویم، خانواده‌ها هم در جریان بودند. یک جلسه خانوادگی هم در خانه ما برگزار شد، درست قبل از اولین مأموریت ۴۰روزه حسین‌آقا به سوریه بود. شرایط کاری او به این صورت بود که ۴۰ روز به سوریه می‌رفت و حدود ۴۰ روز در ایران بود. در جلسه اول گفت همسنگر می‌خواهد، من هم همین را خواستم، زندگی کردن معمولی را دوست نداشتم و زندگی پر دغدغه می‌خواستم، او خوشحال شد. او همسنگر می‌خواست که با اقتضائات شغل نظامی‌اش که رفتن به مأموریت‌های زیاد و بعضاً طولانی بود، کنار بیاید و من با همه دغدغه‌هایم پذیرفتم و شرایطی را مطرح کردم که ایشان هم پذیرفتند. 

۷ سال به عنوان مدافع حرم در سوریه بود

حسین‌آقا از ۱۹سالگی مدافع حرم شد، ابتدا به خاطر سن کم، اجازه نمی‌دادند به سوریه برود، در نهایت خود را به عنوان نیروی افغانستانی جا زد و با تغییر چهره و لحجه در قالب تیپ فاطمیون برای اولین بار به سوریه اعزام شد و در اعزام‌های بعد با توجه به شناختی که از او پیدا کرده بودند که ایشان ایرانی است، به عنوان نیروی ایرانی و همراه با تیپ فاطمیون از ۹۵ تا ۹۷ به مدت دو سال درسوریه حضور پیدا کرد. تا در سال ۹۸رسمی شد، و از ۹۸ تا ۱۴۰۲ نیروی رسمی و مدافع حرم بود. پس از دو جلسه آشنایی، حسین آقا برای مأموریت ۴۰ روزه خود به سوریه رفت. در آن مدت با اطلاع خانواده‌ها در تماس بودیم، بعد از بازگشت از سوریه، چند جلسه نزد مشاور خانواده هم رفتیم. در جلسه آخر، مشاور گفت آمدید تا نظر نهایی خودم را بگویم؟ از نظر من همه چیز عالی است و بروید و ا‌ن‌شاءالله خوشبخت باشید. هشتم مهرماه بود که خواستگاری رسمی صورت گرفت و حسین‌آقا به همراه خانواده به منزل ما آمدند. من هم از پدرم خواستم مهریه را طبق فرمایش رهبر انقلاب سخت نگیرند، من پیشنهاد تعداد ۶۹ربع سکه به تعداد حروف ابجد نام حضرت زینب (س) را پیشنهاد دادم، پدرم هم موافقت کردند، در کنارش ۱۳۵گل لاله و اطعام ۱۱۰یتیم و خادمی حرم امام رضا (ع)، از بخش‌های دیگر مهریه‌ام شد، خطبه عقد ما را هم آیت‌الله احدی از شاگردان حضرت آیت‌الله جوادی آملی در ۲۴ مهر در یک جلسه خصوصی خواندند و ۱۰روز بعد از عقد رسمی، حسین آقا به مأموریت سوریه رفت. در دوران قبل از عروسی دوبار به سوریه رفت و بعد از آن هفت‌یا هشت ماه دوره آموزشی در استانی دیگر داشت، فقط آخر هفته‌ها و تعطیلات به خانه می‌آمد. 

همیشه می‌گفت بیش از ۴۰روز تحمل دوری از حرم حضرت زینب (س) را ندارد. بعد از ازدواج، می‌گفت خدا را شکر می‌کنم که یک زینب دیگر به من داد، به خاطر توست که دوری از صاحب‌مان حضرت زینب (س) را دوام می‌آورم و از اینکه به سوریه نمی‌رفت ناراحت بود، من هم از ناراحتی او بسیار ناراحت بودم، تمام تلاشش را کرد تا دوباره به سوریه برود، اما به خاطر دوره‌هایی که در ایران می‌گذراند شرایط فراهم نشد، به هر دری زد بلکه کارش ردیف شود تا اینکه مسیر سوریه بسته شد و سوریه اشغال شد. من هم می‌گفتم شاید خداوند صلاحت را جای دیگری قرار داده است. مراسم عروسی ما بعد از حدود ۲۰ ماه بعد در ایام نزدیک به عید غدیر‌خم در ۱۳ تیر ۱۴۰۲ برگزارشد. 

موکب زدن در عید غدیر و ایام فاطمیه 

در ایام عید غدیرامسال، حسین‌آقا به همراه دوستانش موکبی را در امیریه شهریار راه انداخته بودند. به عنوان فرمانده پایگاه مسجد امام حسین (ع)، کار‌های نو، بزرگ و انجام‌نشده را ترجیح می‌داد و اگر کاری ضعیف انجام می‌گرفت، ناراحت می‌شد، کیفیت کار به شدت برایش مهم بود و معتقد بود هر کاری باید به نحو احسن انجام شود. موکب عید غدیر در امیریه، علاوه بر پذیرایی، خدمات فرهنگی، برنامه‌های شاد و سرگرمی نیز به کودکان ارائه می‌داد. برای کودکان و نوجوانان شهربازی و سرسره‌های بادی فراهم کرده بودند، حسین آقا با بسیاری از مراکز تماس گرفت تا موکب کاملی را تجهیز کنند. ۱۰ هزارپرس غذا توزیع کردند و از اینکه کودکان از تجهیزات موکب استفاده می‌کردند و سرگرم می‌شدند، لذت می‌برد، در آن روز به بسیاری از خانواده‌های نیازمند غذا داده شد.

حسین‌آقا دو روز تمام قبل از عید غدیر از شدت بالا بودن حجم کاری نخوابیده بود. از خستگی زیاد، چشم و صورتش ورم کرده بود، اما اخلاص و پشت کارش جواب داد و با همکاری دوستان‌شان، استقبال زیادی از موکب شد و به قول معروف کار فرهنگی تمیزی در آمد، همینطور در ایام فاطمیه سه سال بود که تدارک موکب بزرگی را می‌دیدند، فاطمیه امسال هم به مدت ۱۰ شب موکب برقرار بود و از مردم پذیرایی می‌کرد. تا اینکه شهادت حسین آقا همزمان با ایام شهادت مادر سادات، حضرت زهرا (س) رقم خورد، من می‌گویم همسر شهیدم، رزق شهادتش را از حضرت زهرا (س) به خاطر خادمی امیرالمؤمنین (ع) در عید غدیر گرفت چراکه تبلیغ غدیر را بر خود واجب می‌دید و همین شد تا در فاطمیه به آغوش مادر برود. 

به حال دوستان شهیدش غبطه می‌خورد

جنگ ۱۲ روزه در ۲۳ خرداد شروع شد و عید غدیر مصادف با ۲۵ خرداد بود. خودمان را برای عید و راه‌اندازی موکب آماده کرده بودیم؛ برخی پیشنهاد برگزار نکردن موکب را داده بودند، ما عزادار فرماندهان و دانشمندان و همکاران حسین آقا بودیم، با این حال ماندیم و در عزای شهدای جنگ لباس سیاه پوشیدیم، اما موکب عید غدیر را بر پا نگه داشتیم و تبلیغ غدیر را انجام دادیم چراکه هر چه داریم از همین عید غدیر و مولای‌مان امیرالمؤمنین (ع) داریم و به وظیفه خود عمل کردیم. روز دوم جنگ، غروب عید غدیر از او خواستند تا به یک مأموریت طولانی برود، کار‌های موکب را به دوستانش سپرد، به خانه رفتیم من وسایل مورد نیازش را جمع کردم و داخل کوله پشتی قرار دادم، به دلم افتاد که از کوله عکسی هم بگیرم تا به یادگار داشته باشم. عجله داشت، لباس‌ها را سریع جابه‌جا کردم، دعا خواندم، پشت سرش آب ریختم، مادر، خواهرم، مادر و خواهرش آنجا بودند، رفت و ۱۶روز بعد برگشت. در این مدت صمیمی‌ترین دوستان حسین آقا مثل شهیدان محمود معززی معروف به سید برهان، محمد اسدی و احمد پیرزاده در جنگ۱۲روزه به شهادت رسیدند. حال و هوایش بیشتر از قبل تغییر کرده بود. به حال دوستان شهیدش غبطه می‌خورد و من سعی می‌کردم او را آرام کنم. 

استاد خلبان پهپاد بود

قبل از جنگ و در طول جنگ ۱۲روزه تا شهادت، تمام توانش را با اخلاص کامل برای آموزش نیرو‌ها و پیشبرد کار با بهترین کیفیت گذاشت. برایم خیلی چیز‌ها را می‌گفت الا از خودش و این از اخلاصش بود، ذره‌ای دوست نداشت که از خودش بگوید، به صورت خودجوش گروهی تشکیل داد و مهارت‌هایش را به نیروهایش در محل زندگی‌مان آموزش داد، همیشه می‌گفت، شرایط کشورحساس است و باید با توان بیشتر کار کنیم. با همه وجودش کار می‌کرد تا بیشتر مؤثر باشد. حسین خیلی کار می‌کرد در شبانه‌روز کمتر از چهارساعت می‌خوابید و از خداوند می‌خواست که به وقتش برکت بدهد تا احساس خستگی نکند و وقتی می‌گفتم بیشتر استراحت کن، می‌گفت حالا وقت استراحت نیست. هر مسئولیتی که می‌پذیرفت، تمام تلاشش را می‌کرد تا بهترین عملکرد را داشته باشد. استاد خلبان پهپاد بود و در شغلش با دقت قوانین را رعایت می‌کرد، در زندگی هم همینطور مسئولیت‌پذیر بود. در ضمن آشپز ماهری هم بود، در همان دوران نوجوانی از پدربزرگ و مادرش یاد گرفته بود، در هیئت‌ها و موکب‌ها هم آشپزی می‌کرد، دستپختش را خیلی دوست داشتم. 

گفتند همسرت عاقبت بخیر شد

یکی از همسران شهدا که از دوستان ما بود بچه سومش را پنج‌ماه بعد از شهادت همسرش به‌دنیا آورده بود. آن روز می‌خواستیم با تعدادی از دوستان برای دیدن بچه تازه متولد شده شهید سید حمیدرضا موسوی به خانه‌شان برویم. رفتم پنجره را باز کردم تا هوای خانه عوض شود دیدم کوچه روبه‌روی حسینیه شلوغ است. با خودم گفتم حتماً مجلس یادبود کسی است. اما حضور برخی آقایان برایم عجیب بود. گوشی تلفن همراهم را چند ساعتی بود که به خاطر مطالعه کتاب، کنار گذاشته بودم لذا از وقایع بی‌خبر بودم.
حسین آقا هم که از روز قبل یعنی سه شنبه به مأموریت رفته بود هنوز به خانه برنگشته بود، اما تا حدود ساعت سه صبح چهارشنبه پیامکی از هم خبر داشتیم. همان موقع دوستم، همسر شهیدی که قرار بود به دیدنش برویم تماس گرفت و گفت اگر می‌توانی زودتر بیا. آماده رفتن شدم که خواهرم تماس گرفت و گفت که، چون سرما خوردم و سردرد دارم، می‌خواهم بیایم تا با هم به دکتر برویم. اما صدایش عادی نبود مثل صدای کسی بود که می‌خواست خودش را کنترل کند برای همین شک کردم. اصرار کردم که بگوید خبری دارد؟ چیزی شده؟ که گفت حسین‌آقا مجروح شده است. در همان حال زنگ خانه را هم زدند، مجدد دوستم تماس گرفت، و من دیگر فهمیده بودم برای حسینم اتفاقی افتاده، به دوستم گفتم فقط به من بگویید حسین شهید شده است، نگویید مرده چراکه حسین من شایسته شهادت بود، و دوستم که خود همسر شهید بود گفت زینب، حسین‌آقا عاقبت‌بخیر شد. 

از آیفون دیدم که جلوی خانه ما شلوغ است، در را بازکردم دیدم حاج آقای بهرامی استادم که از فعالان فرهنگی مسجد امیرالمؤمنین کهنز هستند، حاج آقا رحمتی امام جماعت مسجد امام حسین، خانواده‌ام و دوستان حسین آقا همه آمدند، پرسیدیم حسین‌آقا شهید شده است؟ گفتند آرام باش همسرت عاقبت‌بخیر شد. بعداً دوستانم گفتند همان موقع خبر شهادت حسین آقا در فضای مجازی منتشر شده بود، اما چون من گوشی همراهم نبود بی‌اطلاع بودم. 

حاج آقای بهرامی گفت امروز یکی از بهترین پسران شهرمان با شهادت عاقبت‌بخیر شد روی مبل نشستم، اما بلافاصله برخاستم و سجده شکر به جا آوردم، گویی نور چشمانم را از دست دادم، اما با همه غمی که به دلم وارد شده بود فکر اینکه حسینم در هیاهوی این زمانه و این دنیا این چنین عاقبت‌بخیر شده آرامم می‌کرد و فکر کردن به صاحب‌مان حضرت زینب صبرم را بالا می‌برد، به تدریج مسئولان دیگری هم آمدند. به لطف خدا و امام زمانم سعی کردم صبور باشم و توانستم خودم را کنترل کنم که یکی از مسئولان پرسید همسر شهید کجاست؟ نمی‌دانست که من در همان جمع هستم، با افتخار گفتم من همسر حسین هستم. 

خبر شهادت را خودم به مادر حسین آقا دادم

همه به این فکر می‌کردند که چگونه به مادرش بگویند، گفتم خودم می‌گویم، همه تعجب کردند، اما اصرار کردم تا خودم این کار را انجام دهم، چراکه من زینب حسینی بودم که دوست داشت سخت‌ترین کار‌ها را خودمان انجام دهیم و در این صورت شوک کمتری به مادر و خواهر همسرم وارد می‌شد، حلقه ازدواج‌مان را دستم کردم تا آرام باشم، بسم‌الله گویان از پله‌های خانه پایین رفتم تا نزد مادر حسین آقا که منزل خاله حسین‌جان بودند، بروم. به ایشان گفتند، (کسی غیر از حسین‌آقا) مجروح شده است. مادرش ناراحت بود، گفتم همینجا بنشین می‌خواهم چیزی به شما بگویم. آرامش کامل داشتم، خودم را کنترل می‌کردم که گریه‌ام نگیرد و از خود حسین جانم کمک خواستم تا همان صبر و سکون او را به من بدهد، به مادرش گفتم مامان، یادت است چند شب پیش در روضه حضرت زهرا (س) عزاداری می‌کردیم، حسین عاشق حضرت زهرا (س) بود و به آرزویش رسید. لحظات سختی بود و است. شب اول اصلاً خوابم نبرد، ثانیه به ثانیه گذشته یادم می‌آمد و با خود می‌گفتم «حسین دیگر به خانه نمی‌آید» من که همیشه سعی می‌کردم خانه مرتب و غذا آماده باشد تا او بیاید و با هم سر سفره بنشینیم. اما حالا دیگر حسین به آرزویش رسید و من ماندم همیشه می‌گفتیم با هم شهید شویم، حس جا ماندن برای من از لحظه شهادتش شروع شد. خدا را شکر می‌کنم که به من صبر داد و از این پس هم برای زنده ماندن راه و نامش تلاش خواهم کرد. 

وداع در معراج 

قرار شد صبح فردای شهادت برای وداع با پیکرش به معراج شهدا برویم. من می‌خواستم شب قبل کنار پیکر او باشم و ببینم چگونه به شهادت رسیده است و جراحات وارده بر پیکرش را ببینم، برای من ندیدن پیکر او سخت‌تر از دیدنش بود و احساس می‌کردم که دیدن پیکر او بیشتر به من آرامش می‌دهد. اما لحظه وداع در معراج شهدا، اجازه دیدن تمام پیکر را به من ندادند، اعضای خانواده من و حسین‌آقا و برخی اقوام دیگر هم آمده بودند، کسی نمی‌خواست پارچه سفید را از روی پیکرش بردارد یعنی دیدن پیکر برای آنها سخت و دشوار بود، خودم این کار را کردم و چقدر لحظات سخت و در عین حال شیرینی برای من بود. سخت از این جهت که زنده‌ام و او را در آن شرایط می‌بینم، شیرین از این جهت که حسین می‌گفت به هنگام وداع با دوستان شهیدش در همین معراج شهدا، غبطه می‌خورد و با خود می‌گفت چرا من جا ماندم، حالا با سربند حضرت زهرا (س) در اوج آرامش در معراج شهداست. دقایقی با حسین‌آقا خلوت کردم، با او صحبت کردم، درددل کردم و قول‌و‌قرار‌های‌مان را یادآوری کردم، «یادت نره قول دادی»، «یادت نره اینو به من گفته بودی»، خداوند مثل همیشه هوایمان را داشت و من آن لحظات را تاب آوردم. دیدن جانم در تابوت معراج شهدا، سخت‌ترین اتفاق زندگی‌ام بود و من همانجا نیمی از وجودم را در معراج‌الشهدا جا گذاشتم و نیمی دیگر را نگه داشتم تا برای حسینم، زینب‌وار بایستم و بگویم ما همسران شهدا و نظامیان، چه قبل از جنگ ۱۲روزه چه بعد از آن، همیشه حال‌وهوای جنگ را داشتیم، عزیزان‌مان دائماً در حال انجام وظیفه خود به بهترین شکل ممکن بودند، مأموریت‌های پی‌درپی، دغدغه‌های فراوان، خستگی‌هایی که پنهان‌شان می‌کردند چراکه کار‌های مهم‌تری را باید انجام می‌دادند، گذشتن‌های همیشگی، از خانه و خانواده و حتی جوانی، ما دائماً در حال‌و‌هوای جنگ بودیم، و خودمان و همسران‌مان و شهیدان‌مان خوشحال بودیم هستیم. 

به امید شنیده‌شدن ألا یا اهل العالم أنا المهدی

افتخار می‌کردیم و افتخار می‌کنیم که همه این سختی‌ها را تحمل می‌کنیم و لبیک می‌گوییم به فرمان نایب بر حق امام زمان، آیت‌الله خامنه‌ای، تا مردم ما همیشه در آرامش باشند و احساس امنیت‌شان لحظه‌ای دچار خدشه نشود. من از خودم نمی‌گویم، اما زنانی در گوشه‌گوشه این سرزمین پهناور هستند که از همه خوشی‌های خود می‌زنند و بزرگ مردانی را همراهی می‌کنند تا هموطنان عزیزشان در آرامش باشند؛ و در آخر می‌گویم، الحمدلله رب العالمین که همسر عزیز‌تر از جانم، کسی که از جان خود بیشتر او را دوست می‌داشتم، فدای امام زمان و امت اسلامی شد و مؤثر در تحقق ظهور مولا شد، روز‌های سختی گذشت و می‌گذرد، اما ما رأیت الا جمیلا. به امید شنیده شدن هر‌چه سریع‌تر ندای ألا یا اهل العالم أنا المهدی..

نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
آخرین اخبار