وقتی «سقف» فرو میریزد اما امید رنگ نمیبازد؛ چالشهای فرمی محافظهکار

به گزارش شهدای ایران به نقل ازمهر، فیلم سینمایی «سقف» با نام اولیه «دماوند» دومین تجربه کارگردانی ابراهیم امینی پس از «چشم بادامی» است. این فیلم، ملودرامی خانوادگی است که در پسزمینه جنگ ۱۲ روزه روایت میشود و بازیگرانی چون سام درخشانی، فریبا نادری، بیژن بنفشهخواه و گیتی قاسمی در آن ایفای نقش دارند.
ساختار فیلمهای ابراهیم امینی مستقیماً از شیوه نوشتنش میآید و این پیوند، مهمترین ویژگی سینمای اوست اما این بار ابراهیم امینی فقط در نقش کارگردان ظاهر شده است. علی محمد حسامفر که در فیلم قبلی امینی با همراهی او، نویسنده بود، این بار در «سقف» به تنهایی نویسنده اثر است؛ و شاید به همین دلیل است که «سقف» متفاوت از فیلم قبلی امینی است و برخلاف فیلم قبلیاش، روایتی جدی با تهمایهای فانتزی و طنز دارد.
ساختار روایی «سقف» درامِ مبتنی بر موقعیت و نه حادثه است. این رویه در فیلمنامههای امینی (چه آنهایی که نوشته و چه آنها که ساخته) کاربرد دارد و روایت معمولاً بر پایه موقعیتها شکل میگیرد، نه بر پیچشهای پرحادثه. او بهجای اینکه قصه را با «اتفاق» جلو ببرد، با فشار تدریجی یک وضعیت را پیش میبرد. شخصیتها در شرایطی قرار میگیرند که راه درست و غلط هر 2 هزینه دارند و تعلیق نه از «چه میشود؟» بلکه از «چه انتخابی میکند؟» میآید. این دقیقاً حاصل ذهن فیلمنامهنویسی است که به درام درونی بیش از پیرنگ بیرونی اهمیت میدهد. درام درونی یعنی داستان تغییری که شاید هیچکس جز خودِ شخصیت دلیلش را نفهمد اما بدون آن، هیچ چیز واقعاً اتفاق نیفتاده است.
وقتی «سقف» فرو میریزد اما امید رنگ نمیبازد؛ چالشهای فرمی محافظهکار
شخصیتمحوریِ فیلمنامه ارتباط مستقیمی با میزانسنِ کنترلشده دارد؛ تأثیر فیلمنامهنویسی امینی بر فیلمسازیاش را میشود در کنترل میزانسن دید. چون شخصیتها، شاید دقیق و کماغراق طراحی شدهاند و کارگردانی هم به سمت قابهای ساده، حرکتهای حداقلی دوربین و پرهیز از تاکیدهای نمایشی میرود. دوربین معمولاً در خدمت تماشای واکنشهاست، نه نمایش احساسات.
«تحقیر» را میتوان مسأله اصلی فیلم دانست و در این مسیر، شخصیت اصلی فیلم باید بیش از همه خانواده تحقیر شود تا در نهایت از آن عبور کنند و عزت جمعی بیافرینند و خانواده حفظ شود. «سقف» از این منظر، فیلمی امیدوارانه بر پایه اهمیت خانواده محسوب میشود.
در «سقف» به جز دقایق اولیهاش، فضای جنگی نمیبینیم و پس از نمایش ویرانی سقف یک خانواده و بیرون رفتن از پایتخت - که احتمالا همذات پنداری مخاطب را با این صحنهها در پی خواهد داشت - پدر خانواده بار زیادی را به دوش میکشد تا عزت خانواده را حفظ کند. شخصیتپردازی امینی به صورتی است که شخصیت منفی مطلق نمیسازد و قهرمانش را بیخطا نمایش نمیدهد؛ این نگاه، محصول نوشتنی است که قبل از قضاوت، موقعیت را میچیند. در هر صورت سام درخشانی که پیشینه بازیگری در آثار کمدیاش بر آثار جدیاش میچربد، در نقش پدر و داماد خانواده، شخصیتی نیست که بتوان او را مقتدر دانست، بیخطا نیست اما در نهایت ضعیف هم نشان نمیدهد. پایان فیلم امیدوارانه تمام میشود؛ این همان نور امیدی است که پس از خرابی و ویرانی جنگ به بار میآید و جایگاه خانواده را تثبیت میکند.
وقتی «سقف» فرو میریزد اما امید رنگ نمیبازد؛ چالشهای فرمی محافظهکار
یکی از مهمترین نقاط ضعف فیلمسازی ابراهیم امینی دقیقاً از همان جایی میآید که نقطه قوت اوست، یعنی غلبه ذهن فیلمنامهنویس بر جسارت کارگردان. در فیلمسازی او کمریسکیِ فرمی دیده میشود یعنی در فرم، اغلب محافظهکار عمل میکند و بهندرت اجازه میدهد فرم تصویری، روایت را به چالش بکشد یا جلوتر از فیلمنامه حرکت کند که از نشانههایش میتوان به قاببندیهای کارکردی و نه خلاقانه، حرکت دوربین در حد ضرورت و نبود لحظههای بصری ماندگار اشاره کرد البته در «سقف» حرکتهای دالی دوربین جالب است و شاید بتوان آن را پیشرفت فرمی او دانست.
در حالیکه سینما گاهی نیاز دارد از متن جلو بزند، در فیلم امینی، همه چیز کنترلشده و منطقی است و همین سبب شده تا لحظهای غیرمنتظره شکل نگیرد و شگفتی کم شود. لحن سینمایی امینی بیشتر از متن میآید تا از تصویر و این برای فیلمسازی که میخواهد در کارگردانی ماندگار شود، یک ضعف جدی است.
ضعف اصلی ابراهیم امینی این نیست که بلد نیست؛ بلکه بیش از حد بلد است و کمتر خطر میکند. او، فیلمسازی دقیق و نویسنده مسلطی است اما هنوز کارگردانی نیست که فرم را به خطر بیندازد. اگر امینی بتواند یکبار به تصویر اجازه دهد علیه فیلمنامه شورش کند، سینمایش یک پله جدیتر میشود.



