نامه‌ای که بعد از ۳۷ سال به گیرنده‌اش رسید

سالها از شهادت همسرش می‌گذشت ولی هنوز دلتنگش بود.زهرا نشست روبروی عکس سید و گفت: حال دلم خوب نیست، خودت حالم را خوب کن. دو روز بعد برادر سید زنگ زد و گفت: زن‌داداش یک امانت دارید . امانتی چیزی نبود به جز نامه‌ای که ۳۷سال در راه بود.

گروه فرهنگ_حماسه و مقاومت: معروف شد به مامان بغدادی ولی کارش از همه مادرهای دنیا سخت‌تر بود. پیکر هر شهیدی که به معراج شهدا می‌آمد، قبل از خانواده‌اش مامان بغدادی به دیدنش می‌رفت. بالاسرش می‌نشست، با شهید نجوا می‌کرد. خوش آمد می‌گفت و درد دل می‌کرد. گاهی کارش خیلی سخت می‌شد. وقت‌هایی که از پیکر چیزی نمانده بود. مثل همان شهیدی که شمالی بود و در اثر انفجار، پیکرش کامل از بین رفته بود. خانواده‌اش شهرستان بودند و اینجا کسی را نداشت. آن روز مامان بغدادی  سنگ تمام گذاشت و حسابی برایش مادری کرد.
فرشته آرامش‌بخش معراج، معروف به مامان بغدادی
در معراج حواسش به همه بود. خانواده‌ها که می‌آمدند کارش سخت‌تر می‌شد. خصوصاً وقتی که زن جوانی برای دیدن شوهر شهیدش می‌آمد. مامان بغدادی خودش را آماده می‌کرد تا زیر بال‌وپر زن را بگیرد و کمی آرامَش کند. بارهاوبارها اتفاق افتاد که موقع تسلی‌دادن شنیده بود: شما که داغ ندیدید، نمی‌توانید درک کنید ما چه می‌کشیم. درست مثل وقتی که یکی از شهدای فراجا را آورده بودند و مامان می‌خواست به زن جوان شهید دلداری بدهد…
وارد بهشت‌زهرا می‌شویم. بعد از مترو - لاله ۵، سالن مدیریت بحران و بالاخره می‌رسیم به معراج شهدا. جایی که با دیدن عکس‌هایش در جنگ بارهاوبارها اشک ریختیم. آن‌قدر گرم به استقبالمان می‌آید که  حق می‌دهیم همه  مامان صدایش کنند. 
از اول جنگ که شهدا راهی معراج شدند، مرکز غسالخانه مستأصل شد. دنبال شیرزنی می‌گشتند که روی شهدای زن را باز کند. ذهنشان رفت به مامان بغدادی و داستانش از همین‌جا شروع شد.
مادر شهیدی که فقط ۳۴ سال داشت
البته نمی‌شود گفت از اینجا شروع می‌شود. داستان صبوری زهرا بغدادی برمی‌گردد به سال‌ها قبل. خودش هم نمی‌داند دقیقاً چه سالی. سالی که پیکر اولین برادر شهیدش برگشت. زهرا خیلی به قدرت الله وابسته بود. برادر بزرگش بود و تکیه‌گاهش. دلش به او گرم بود. وقتی شهید شد، مادرش فقط ۳۴ سال داشت. آن‌قدر جوان بود که کسی نمی‌فهمید مادر شهید است و مردم به خاله شهید تسلیت می‌گفتند ولی به چهلم برادرش نرسیده بودند که از غصه، موهای مشکی مادر کاملاً سفید شد. یا شاید هم به بعدتر. وقتی زهرا با هزار امید و آرزو به خانه سید یحیی رفت. جانش برای یحیی در می‌رفت. سن و سالی نداشت که سید یحیی همراهی جبهه شد. پسرش به دنیا آمد. سید به احترام برادر شهید زهرا اسم پسرشان را قدرت الله گذاشت.
سید می گفت: زخم‌هایم با تو زودتر خوب شد
سید از جبهه که می‌آمد، زهرا خودش زخم‌های سید را می‌تراشید و پانسمان می‌کرد. پرستار نبود، تجربه هم نداشت ولی سید می‌گفت: زخم‌هایم زودتر خوب شد چون تو از من پرستاری کردی. 
سید یحیی هنوز کامل خوب نشده، دوباره راهی جبهه می‌شد. درست است بیشتروقت‌ها خانه نبود ولی زهرا حتی دلش به نامه‌هایش خوش بود. همین‌که می‌دانست سالم است برایش کافی بود. هر روز هر کاری می‌کرد در دلش برای سید تعریف می‌کرد و چند وقت یک‌بار هم با نامه حالش را می‌پرسید. اما به‌جای آخرین جواب نامه‌اش، خبر شهادت سید آمد. دوستانش وقتی خبر شهادت را به زهرا دادند گفتند که پیکر سید پیدا نشده و مفقودالاثر است. حالا سید حتی قبری نداشت که دلش به آن خوش باشد. هر وقت دلش برای عشقش تنگ می‌شد، سر مزار شهدای گمنام می‌رفت. آن‌قدر گریه می‌کرد تا دلش سبک شود.
سه داغ در یک قاب
بعد از شهادت سید، زهرا ماند و تک پسرش. قبل از این وقتی به دیدار خانواده شهدا می‌رفت، دلداری‌شان می‌داد. می‌گفت: خودم هم خواهر شهیدم می‌فهمم که داغتان سنگین است ولی حالا با رفتن همسرش، جنس دردش فرق می‌کرد. حالا عشقش، امیدش انگار همه زندگی‌اش را ازدست‌داده بود. 
هنوز جنگ تمام نشده بود که اسفندیار، برادر ۱۷ساله زهرا هوای جبهه به سرش زد. هنوز محاسنش درنیامده بود و خیلی جوان بود. زهرا پیراهن سید را برای برادرش آماده کرد و اسفندیار را راهی جبهه کرد. یک شب اسفندیار به زهرا گفت: به آسمان نگاه کن، من را در آسمان نمی‌بینی؟ زهرا ته دلش خالی شد. حتی دلش نمی‌خواست به شهادت برادر کوچکش فکر کند. خواست به شوخی حرف را عوض کند ولی اسفندیار با دست به پسر زهرا اشاره کرد و گفت: به جد این بچه قسم من پرواز می‌کنم. خیلی از آن شب نگذشت که حرف اسفندیار به واقعیت پیوست و خبر شهادتش رسید. بعد از برادر و همسرش این سومین داغی بود که بر دل زهرا نشست ولی یک فرق با داغ‌های قبل داشت. پیکر اسفندیار بین شهدای دیگر بود ولی قابل‌شناسایی نبود. اربا اربا شده بود و چیزی از پیکر نمانده بود. زهرا خودش برای شناسایی رفت. چشمش که به پیکر افتاد گفت: درست است. همین پیکر برادرم است. پیراهنش را خودم تنش کرده‌ام. یقه لباسش را خودم کوک زده‌ام.
تنها یادگار “سید یحیی”، هم پر کشید!
پدر و مادرش اصرار داشتند پیکر برادر را ببینند ولی زهرا به بهانه اینکه اسفندیار شیمیایی شده و نباید شما به او نزدیک شوید اجازه نداد پیکر اربا‌ اربای برادر را ببینند. 
بعد از شهادت اسفندیار، زهرا خیلی تنها شد. دلتنگ سید که می‌شد، مزاری نداشت که دل سبک کند. به گلزار شهدا می‌رفت و درد دل می‌کرد. سرش را به پسرش گرم می‌کرد. هر وقت نگاهش می‌کرد صورت سید یحیی را می‌دید. تمام تلاشش را می‌کرد که پسرش را جوری بار بیاورد که پا جای پای پدرش بگذارد. 
یک سالی از شهادت برادرش می‌گذشت که پدر و مادرش به حج تمتع رفتند. همان حجی که معروف شد به «حج خونین». به ایران که برگشتند، پدر به‌شدت آسیب‌دیده و بیمار شده بود. چند روز نگذشته قدرت الله هم سخت مریض شد. وقتی زهرا پسرش را به بیمارستان رساند، دکتر آمپول تجویز کرد. همین که آمپول را تزریق کردند، حال بچه خراب و خراب‌تر شد. شب نشده قدرت الله، تنها یادگار سید از دنیا رفت. زهرا باورش نمی‌شد. در گواهی فوت نوشتند؛ مسمومیت دارویی.
بعد از سه داغ، این یکی فرق داشت
داستان مامان بغدادی به رفتن پسرش که می‌رسد، اشک در چشمانش حلقه می‌زند. هیچ‌کس حتی تحمل شنیدن این همه داغ پشت‌سرهم را ندارد چه برسد به دیدنش. 
زهرا خانم نم‌نم اشک‌هایش روی صورتش می‌ریزد و می‌گوید: تا آن وقت هم داغ برادر دیده بودم هم همسر ولی حالا فرق می‌کرد. برادر بزرگم که شهید شد مادرم فقط ۳۴ سالش بود. فاصله سنی زیادی با برادرم نداشت و خیلی سرزنده و شاداب بود. بااین‌حال از روز شهادت تا چهلم برادرم تمام موهایش سفید و قدش خم شد. از باغ که به خانه می‌آمد، یخ خرد می‌کرد و می‌خورد. می‌گفتم: مادر جان یخ سرده، بدنت گرمه. مریض می‌شوی. مادرم لباسش را بالا می‌زد و می‌گفت: جیگرم می‌سوزه. آن موقع برادرم شهید شده بود همسرم شهید شده بود ولی فرزندم را داشتم. نمی‌فهمیدم مامانم چه می‌گوید. می‌گفتم: مامان دلت را بگذار کنار دل مادر شهدا و آرام بگیر. 
زمانی که بچه‌ام از دنیا رفت تازه فهمیدم که چرا مادرم می‌گفت: جیگر آدم می‌سوزه. من همه جور داغ را دیدم به‌خاطر همین بود که در جنگ ۱۲ روزه مادران شهدا را درک می‌کردم. 
بعد از رفتن قدرت الله تا مدت‌ها در اتاق می‌ماندم. صدای پسرم را می‌گذاشتم و اشک می‌ریختم. به‌خاطر اینکه پدر و مادرم از صدای گریه‌ام اذیت نشوند، دهانم را می‌گرفتم که آرام گریه کنم. هیچ‌کس و هیچ‌چیز نمی‌توانست جای پسرم را برایم پر کند. 
با سید درد دل می‌کردم، گلایه می‌کردم از اینکه حتی پیکرش برنگشت تا دلم به آن خوش باشد. هر کاری می‌کردم با سید صحبت می‌کردم و حضورش را در زندگی‌ام حس می‌کردم ولی خیلی دوست داشتم برگردد.
روزی که سید برگشت اما...
۳۱ سال گذشت. سال ۹۵ بود. یک شب خانه شهید صدرزاده مهمان بودیم. به پسر شهید آژن گفتم: خاله شما بچه‌ای الان هم مهمان‌خانه شهید هستیم. الان از خدا بخواه که پیکر پدرت برگردد. دعا کن آقا سید هم بیاد. 
بعد چند روز همسر شهید آژن به من پیام داد و گفت: پیکر همسرم دارد می‌آید. خیلی خوشحال شدم. هم از اینکه آن‌ها از چشم‌به‌راهی در آمدند، هم به برگشتن سید امیدوار شدم. 
بعد از چند ماه به یک دوره روایتگری می‌رفتم. در اتوبوس راوی راجع به عملیات والفجر ۸ صحبت می‌کرد. به خودم گفتم: آقا سید من هم در این عملیات شهید شده است. همان موقع به گوشی‌ام پیامی آمد. بازش کردم نوشته بود: یوسف گم‌گشته باز آید به کنعان غم مخور. چند دقیقه نگذشته بود که تلفنم زنگ خورد. یکی از دوستان آقا سید بود. گفت: حاج‌خانم بغدادی کجا هستید؟ گفتم: در راه هستم. می‌روم دوره روایتگری. گفت: دوست دارید الان چه خبری بشنوید. گفتم: اول ظهور امام‌زمان(عج) بعد پیداشدن آقا سید. بدون معطلی گفت: سید آمده معراج شهدا و منتظر شماست.»
خبر آمدن سید را که شنید دیگر دل تو دلش نبود. ۳۱ سال منتظر این لحظه بود. به‌سرعت به تهران برگشت. به خواهر و برادر سید زنگ زد و مژدگانی داد که برادرشان برگشته است. بعد همراه برادرش راهی معراج شد. نزدیک اذان بود که به معراج رسید. آخرین نماز را کنار سید خواند و به سید گفت: خیلی خوش آمدی قربونت برم. می‌دونی چقدر منتظرت بودم. 
دلش آرام نمی‌گرفت. می‌دانست از قد و بالای رعنایی که همیشه از دیدنش لذت می‌برد حالا فقط چندتکه استخوان برگشته است ولی دلش به همان هم خوش بود. آن‌قدر اصرار کرد تا کفن را باز کردند. تمام سید خلاصه شده بود در چندتکه استخوان دستش، جمجمه سر و یک‌تکه استخوان پا و چند استخوان ریز. 
لابه‌لای استخوان‌ها به دنبال انگشترش گشت. سر عقد به‌جای حلقه از قم برایش یک انگشتر خریده بود که همیشه همراهش بود. سید سرش می‌رفت انگشتر را از خودش دور نمی‌کرد ولی حالا نبود. تنهای چیزی که کنار استخوان‌ها بود، یک شانه بود و یک پلاک.
نامه‌ای که بعد از ۳۷ سال به گیرنده‌اش رسید
سال‌های سال از رفتن سید گذشته بود ولی هنوز هم تنها سنگ صبور زهرا بود. سه سال پیش بود که زهرا حسابی دلتنگش شده بود. حال‌وروز خوبی نداشت. حسابی گریه کرد و به سید گفت: حال دلم خوب نیست، خودت حالم را خوب کن. دو روز بعد برادر سید زنگ زد و گفت: زن‌داداش یک امانتی دارید. می‌شود بیایید بگیرید؟ 
زهرا راهی خانه پدری سید شد بعدازاین همه‌سال حتی فکرش را هم نمی‌کرد که امانتی‌اش نامه‌ای از سید باشد. به خانه مادر سید که رسید و نامه را دید از تعجب نزدیک بود از حال برود که برادرشوهرش داستان نامه را گفت: آخرین نامه‌ای که سید برای شما نوشته به دوستش داده تا به شما برساند. دوستش خبر شهادت سید را که می‌شنود دلش نمی‌آید نامه را به زهرا برساند. نامه دستش مانده بود تا از دنیا رفت. بچه‌هایش بین وسیله‌های پدرشان نامه را پیدا کرده و به دست آن‌ها رسانده بودند و نامه درست زمانی که زهرا نیازش داشت به دستش رسید. روی نامه نوشته بود برسد به دست همسر سید یحیی سیدی.
زهرا خانم با یادآوری لحظه‌ای نامه به دستش رسید لبخندی روی لبش می‌نشیند و می‌گوید: وقتی نامه را خواندم، انگار همین‌الان سید برایم نوشته است. همین‌الان و به‌روز. با همان لحنش شوخی کرده بود و نوشته بود: عیال اگر با حرف‌های من سرت درد گرفت، یک آسپرین بخور… پایین نامه هم نوشته بود عیال جان برای مبادا پول در خانه‌نگه‌دار. انگار این نامه دلم را آرام کرد و فهمیدم که کنارم هست. حتی وقتی من کربلا رفته بودم به خواهر سید نگفتم. خواهرش به من زنگ زد و گفت: کجایی؟ نمی‌دانستم چه بگویم. گفت: کربلایی؟ گفتم: بله. گفت: من خواب برادرم را دیدم که به من گفت: زن‌داداشت کربلاست و من قدم‌به‌قدم همراهش هستم.

نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
آخرین اخبار