شهدای ایران shohadayeiran.com

جنازه دوستم را سر به نیست کردم تا یک گرم مواد بگیرم ... شب‌ها با مرگ می‌خوابیدم ... کفاره جنازه‌ها را می‌دزدیدم ... اینها خاطرات تکان دهنده یک کارتن خواب است!
شهدای ایران: شروین فوق دیپلم حسابداری است و در خانواده نسبتا مرفهی بزرگ شده است ولی در هفده سالگی برای اولین بار تریاک می‌کشد و به ظن خودش اعلام استقلال می‌کند. همین اتفاق مسیر زندگی‌اش کاملا تغییر می‌دهد به طوری که به استخدام رسمی‌اش در یک شرکت دولتی هم پشت پا می‌زند. شروین که هر روز بیشتر در منجلاب اعتیاد فرو می‌رود و برای نجات از بند اعتیاد به تریاک دست به دامان شیشه، حشیش و کراک می‌شود و پس ازطرد شدن از سمت خانواده به کارتن خوابی روی می‌آورد. اما شروین پس از هجده سال اعتیاد به انواع مخدر و دو سال کارتن خوابی تصمیم می‌گیرد که به زندگی طبیعی باز گردد.

خاطرات هولناک یک کارتن خواب +عکس

موسسه طلوع یکی از مراکز اصلی کمک به معتادان و کارتن خواب‌­ها بازارچه خیریه‌­ای راه ­اندازی کرده است تا محصولات تولیدی زنان سرپرست خانوار و مردان تازه ترک کرده­ را به فروش برساند. حالا موقعیتی فراهم شدهاست تا این افراد مهارت­ هایی را کسب و از طریق آن امرار معاش کنند. بازارچه طلوع در خیابان مفتح جنوبی محل فروش محصولات رنگ و وارنگ اعضای این موسسه است. طبقه بالای مجتمع هم کارگاه خیاطی­­ای است که افراد پس از کسب مهارت ­های لازم به آنجا منتقل می­ شوند تا محصولات مورد نیاز بازارچه را مستقیما تولید کنند. به سراغ یکی از کارتن خواب‌های به زندگی برگشته این موسسه رفتیم تا زیر و بم زندگی پر فراز و نشیبش را از زبان خودش بشنویم.

شروین بلند قامت است و استخوان­ بندی درشتی دارد اما چین و چروک­ ها خیلی زود روی صورتش نقاشی شده است و حداقل ده سالی از سن واقعی­اش پیرتر نشان می­دهد. سگرمه ­های در هم تنیده­اش دلهره به همراه می­ آورد ولی با به زبان آوردن اولین کلمات باب دوستی باز می ­شود و با خنده­ هایش فضا را صمیمی می­ کند، حتی قلوه ­کن شدن ردیف دندان ­های بالایی­اش هم به نمک ماجرا اضافه می­کند. با احتساب امروز چهار ماه و چهار روز است که شروین تصمیم گرفته هجده سال اعتیاد را پشت سر بگذارد و به قول خودش دوباره متولد شود. بغض­ های گاه و بی­گاه و صداقتی که در پس چشمان ترِ شروین به چشم می­ خورد نشان از تصمیم قاطعش برای بازگشت به زندگی دارد. شروین نه تنها از بند اعتیاد رها شده است بلکه حالا به عنوان فروشنده یکی از غرفه­ های بازارچه خیریه مشغول به فعالیت است. حالا پس از گذشت ده ماه پاکی از هرگونه مواد مخدر، از روزهای سخت زندگی‌اش می‌گوید.

ضیافت مرده خواری

یک بار که عجیب خمار شده بودم. باران شدیدی گرفته بود و به خودم می ­لرزیدم. یک­دفعه صدای ترمز ماشین و بعد هم تصادف را شنیدم. ماشین به خانمی زده بود و خانم در جا فوت کرده بود. مردم بالای سر جنازه می ­رسیدند و کفاره می ­انداختند. چشمم که به پول­ ها افتاد دست و پایم شل شد و چند ساعتی پشت شمشادها منتظر ماندم تا پلیس صورت جلسه کند. ماشین نعش­کش هم آمد و جنازه را به همراه مقداری از پول ­هایی که رویش بود همراه خود بردند. تنها یک سرباز مانده بود که داد و بی­داد کردم «چی می­خوای وایسادی؟ بدبختی مردم دیدن داره؟» بنده خدا فکر کرد من از اقوام خانم تصادف کرده­ ام و راهش را گرفت و رفت. سریع رفتم وسط خیابان و هرچه پول کنار جدول و کف خیابان ریخته بود جمع کردم. سی هزار تومانی می ­شد و سور و سات یک وعده­ ام را فراهم می­کرد.

مرگ در می‌زند

هیچی پول نداشتم، نه برای جنس و نه حتی برای یه لقمه غذا. برای صاحب پاتوق­ ها کشیک می­ دادم تا اگر کلان! (کلانتری)اومد خبر بدهم. در عوضش بهم آشغال مواد و ته مانده غذای­شان را می ­دادند تا فقط زنده بمانم. یک شب که برای کشیک دادن جلوی کانال کم آبی چمباتمه زده بودم خوابم می‌برد. در همان حال سرم به سمت جلو خم می­شود و من کله معلق می­زنم و با کمر به داخل کانال پرت می­شوم. صدای افتادنم به قدری بلند بود که صاحب پاتوق آمد بالای سرم ببیند چه شده. هیچ­کس باور نمی­ کرد هنوز زنده باشم ولی حتی یک خراش هم بر نداشتم. یک فیزوتراپیست معتاد هم داشتیم می­ گفت: «در حالت خواب وزن بدنت تقسیم شده و فشار زیادی به کمرت نیومده وگرنه مرده بودی.»

رسم معتاد کشی

زمستان پارسال زمانی که سرمای شدیدی افتاد با دوست کُردم توی غار نشسته بودیم که دیدم حالش بدجوری خراب شد ولی هیچ کاری از دستم بر نمی­ آمد. این بنده خدا همان شب فوت کرد و خبر به گوش صاحب پاتوق رسید. صاحب پاتوق هم که حوصله مامور بازار را نداشت گفت «هرکی این نعشو ببره بیرون یک گرم پیش من داره» من هم که خمار مواد بودم قبول کردم جنازه رفیقم را کول کنم و تا نزدیکی اتوبان ببرم. تا مقصد یک شیب نسبتا تندی بود که با برف پوشیده شده بود. چندین بار تا یه مسیری بالا می ­رفتم و یک دفعه تعادلم بهم می ­خورد و به همراه جنازه تا پایین شیب سقوط می­کردم. بعد از یک ساعت کلنجار رفتن نعش را نزدیک اتوبان رساندم و برگشتم پاتوق اما به جای یک گرم مواد انواع فحش و ناسزا نصیبم شد و صاحب پاتوق تهدیدم کرد. «اگه بازم ببینمت می­ فرستمت پیش دوست کُردت.»

تولد یک رویا

حالا که به آن روزها فکر می­ کنم از خودم خجالت می ­کشم ولی اعتیاد قدرت تصمیم گیری­ ام را گرفته بود و کاری از دستم بر نمی­ آمد. الان می­ دانم با اینکه خیلی بد کردم ولی مادرم باز هم چشم انتظار برگشتنم است اما هنوز جرات رو در رو شدن با خانواده را ندارم چون بارها ترک کرده ­ام حتما فکر می­ کنند که این بار هم مثل دفعات قبلی است. با خودم عهد کرده­ ام که تا یک سال آینده به مرحله ­ای برسم که بتوانم سربلند وارد جامعه شوم و به پیش خانواده برگردم. «خودمو سپردم دست خدا. باید منو آدم قابل قبولی کنه، این حقمه»

خانم جدیری یکی از خیرین و مسئول بازارچه خیریه طلوع بی‌نشانه‌ها بر حرف‌های شروین صحه می‌گذارد و تقربیا مطمئن‌مان می‌کند تصمیم شروین برای بازگشت به زندگی پاک و سالم قطعی است و این خاطرات حیرت‌انگیز و ترسناک برای همیشه به حافظه تاریخ پیوسته است.



منبع: مجله مهر

نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
آخرین اخبار