شهدای ایران shohadayeiran.com

داستان زندگی «نورجهان» که بیش از ۲۰ سال پرستار شوهرش بوده، روایت شنیدنی است.شوهری که‌ حتی قادر به گفتن یک کلمه،‌ یا انتقال یک درخواست هم نیست. وقتی گرسنه تشنه می شود، فقط‌ گریه و ناله ای سر می دهد. او یک جانباز است.
به گزارش شهدای ایران؛ در اختتامیه سومین جشنواره سراسری فیلم کوتاه بسیج که به دبیری جمال شورجه برگزار شد مستند نور جهان، ساخته حسن کیقبادی میزبان این زن فداکار بود که وقتی به عنوان برنده یکی از آثار از وی تقدیر کردند؛ "انسیه شاه حسینی" یکی از کارگردان‌های کشورمان بر دستان او بوسه زد. آنچه در ادامه می‌آید، گزارش کوتاهی از زندگی "نورجهان"، این زن مجاهدی است که سال‌ها با پرستاری شوهرش نشان داد که جوانمردی و مردانگی به جنسیت نیست وزنان نیز میتوانند این واژه های مدس را در عمل ترجمه نمایند.

بیش از 20سال پرستاری از همسری جانباز


داستان  زندگی «نورجهان» که بیش از 20 سال پرستار شوهرش بوده، روایت شنیدنی است. زنی که در کنار سختی‌های زندگی، همیشه شاکر خدا است و پرستاری را ذخیره آخرت و معامله با خدا می‌داند. داستان از آنجا آغاز می‌شود که به پای شوهرش در دوران جنگ تحمیلی ترکش اصابت می‌کند و بعد از درمان در بیمارستان، به روستایش بازمی‌گردد اما  با اینکه  مدارک بیمارستانش را هم داشت، مدام می‌ترسد که اگر به محل خدمتش برگردد او را به خاطر ترک محل خدمت، بازداشت  کنند. غافل از اینکه به یاد بیاورد برای مداوا به مرخصی آمده است. چند سال بعد،‌ در یک تصادف، به کما رفته و بعد از به هوش آمدن،‌ دچار ضایعه مغزی و نخاعی می‌شود. در طول بستری‌اش در بیمارستان، پزشکان با دیدن مدارک درمانی اش در زمان جنگ، پی می برند که در زمان جنگ موجی شده است و علاوه برشکستگی پا، در بخش اعصاب هم بستری بوده و به همین دلیل دچار اختلال حواس شده است. حالا همه می فهمند که زمان جنگ،‌ مرد برای ادامه ی مداوا به روستا برگردانده شده است،‌ ولی او به دلیل شرایط غیرعادی اش،‌ فکر می کرده از سربازی فرار کرده است.

 

پرستاری در دورافتاده ترین روستای سبزوار

روستای  مچ با فاصله 70 کیلومتری یکی از دورافتاده ترین روستاهای شهرستان سبزواراست که به دلیل کمبود آب و جمعیت نسبتا زیاد از مناطق محروم این منطقه محسوب میشود اما تحقق واژه هایی همچون ایثار وفداکاری را در عمل به خوبی می توان در این روستا مشاهده کرد.شوهری که‌ حتی قادر به گفتن یک کلمه،‌ یا انتقال یک درخواست هم نیست. وقتی گرسنه تشنه می شود، فقط‌ گریه و ناله ای سر می دهد که اهل خانه به گرسنه بودنش پی می برند. این مرد قطع نخاع، جانباز هم هست. او صاحب سه دختر و دو پسر است.

دختر کوچکش که 12 سال دارد و‌ از بهترین دانش آموزان مدرسه است. مادرش از زبان دخترش چیزی می گوید. می گوید که دخترش گفته: " ای کاش من بچه ی شما نبودم." این جمله گرچه در نگاه اول بی ادبی ساحت پدر و مادر محسوب می شود، ولی در عمق خود معنایی دیگر دارد. این بچه ی 12 ساله، ‌هم پدر می خواهد و هم مادر. نه مادری که برایش پدری هم بکند و بیشتر وقتش را در خانه از شوهرش پرستاری کند. اما زن، ‌باز هم می خندد. من می دانم که این زن،‌ در عمق وجودش مطمئن است که کار درست،‌ راه خودش را پیدا می کند و روزی دخترش به وجود هر دوی آنها، افتخار خواهد کرد. چرا که آنچه دختر در دیگران دیده،‌ هیچ وقت قابل قیاس با مادری اینچنین خاص نیستند.پسر بزرگش تازه ازدواج است و تابستانها در روستا دامداری و زمستانها در تهران مشغول کار است.

 

حقوق ناچیز بنیاد شهید فقط صرف جانباز می‌شود/پولی برای تعمیرخانه نیست

زن به دلیل پرستاری از شوهرش نمی تواند مثل دیگر اهالی روستا گله داری کند یا به کارهای دیگر مشغول شود. حقوق ناچیزی که بنیاد شهید به آنها می دهد،‌ بیشتر صرف خود جانباز می شود و چیز خاصی از آن نمی ماند. آنها در شرایط خیلی سخت زندگی می کنند. چکه کردن سقف خانه شان در زمستان مزید برمشکلات است. حتی نمی‌توانند وامی بگیرند که سقف چوبی و موریانه خورده خانه را تعمیر کنند. پوشال های چند جای سقف،‌ از لای چوبها بیرون آمده و آثار چکه آب از همان نقطه پیداست.

چشم امید به بنیاد شهید و نمایندگان مجلس ندارند

در دور اول سفرهای ریاست جمهوری نامه‌ای می‌نویسند که چند وقت بعد جواب آن می آید. جواب نامه،‌ آن‌ها را ارجاع داده به کمیته امداد شهر ششتمد. به آنجا که مراجعه می‌کنند،‌ دیگر خبری از نامه نیست. اداره ی ارسال کننده می گوید که فرستاده ام و اداراه دریافت کننده می‌گوید نامه‌ای با این شماره دریافت نکرده‌ام. و به همین سادگی،‌ پرونده ی این کمک بسته می شود.  جالب تر اینکه اعضای خانواده از حضور دو نماینده مردم در مجلس شورای اسلامی خبر دادند که به قول‌هایشان عمل نکردند. این دو نماینده،‌ تا هفتاد کیلومتری سبزوار،‌ و تا آن خانه محقر رفته اند و از وجود چنین مریضی و زنی در چنان خانه‌ای در این روستا خبر داشته‌اند اما گره از مشکل این خانواده نگشودند. شاید به همین دلیل بود که چشم امیدی نه به بنیاد شهید و نه به نمایندگان مجلس و نه هیچ یک از مسئولین نداشتند.

نامرد نیستم

این پرستار دلسوز در پاسخ به این سوال که چرا اینقدر سختی را تحمل کردی؟ چرا او را در بیمارستان نگذاشتی؟چرا مثل خیلی‌های دیگر نیامدی سر خانه زندگی خودت؟ مکث می‌کند. نگاهی به شوهرش می اندازد. انگار به او توهین کرده ای. می گوید:‌ این نامردی است و ما نامرد نیستیم. می گوید که آنها اهل ترک همدیگر نیستند. و من از همین جاست که می فهمم مرد بودن،‌ به جنسیت نیست؛ به مردانگی است که در وجود این زن موج می زند.
نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
آخرین اخبار