شهدای ایران shohadayeiran.com

شهید «جمال نژادجواد» سال ۶۵ در کردستان به دست نیرو‌های کومله پس از شکنجه به شهادت رسید، اما قبل از شهادت مانع اسارت دیگر دوستانش شد و آن‌ها را نجات داد.
به گزارش  شهدای ایران، روی تابلوی آبی رنگ کوچه نام شهید جمال نژادجواد حک شده است، کوچه ای که 60 سال است خانواده شهید در آن ساکن هستند، در یکی از خانه های قدیمی تهران با حیاط باصفای پر گل و گیاه که بلافاصله در اولین نگاه ما را می برد به خاطرات قدیمی. مادر می گوید جمال در بازسازی این خانه خیلی کمکمان کرد، برای همین است که رضایت ندادم خانه را آپارتمان کنیم، اینجا پر است از خاطرات جمال.

شهیدی که زیر شکنجه کومله‌ها دوستانش را نجات داد



پدر شهید بیمار است و چیز زیادی از خاطرات قدیم را به یاد ندارد، تنها کاری که با شنیدن نام پسر شهیدش می کند تکان دادن سر است و بعد چشم دوختن به نقش های قالی، انگار در میان گل های فرش به دنبال خاطره ای از فرزندش می گردد. مادر، برادر و خواهر شهید میزبان ما می شوند تا چند کلامی درباره فرزند دوم خانواده که سال 65 به شهادت رسید صحبت کنند.


شهیدی که زیر شکنجه کومله‌ها دوستانش را نجات داد


جمال متولد سال 43 در تهران بود، بعد از دیپلم به عنوان نیروی ژاندارمری به خدمت سربازی رفت و سپس به جبهه های جنگ اعزام شد و در 20 سالگی به شهادت رسید. عالیه اجرایی مادر شهید نژادجواد اشاره ای به اخلاق فرزند شهیدش می کند و می گوید: پسر خیلی مظلوم و مهربانی بود. درسش هم بدک نبود. خیلی اهل کمک به اهالی محل بود. آن زمان که گازکشی نبود و مردم مجبور بودند نفت بگیرند، اگر کسی را در خیابان در حال پیت نفت می دید به کمکش می رفت. در کنار درس در کلاس های مکانیکی هم شرکت می کرد.

شهیدی که زیر شکنجه کوموله‌ها دوستانش را نجات داد

مادر ادامه می دهد: زمانی که عنوان کرد می خواهد به جبهه برود برادرش در جبهه بود. گقتیم اجازه بده برادرت برگردد بعد تو برو اما قبول نکرد، گفت الان زمان جنگ است و باید بروم. سه ماه آموزشی در قائم شهر بود و بعد به کردستان رفت.

جمشید نژادجواد برادر بزرگتر جمال است، او همزمان با برادرش در جبهه ها حضور داشت اما در کنار برادر نبود. وی می گوید: پدرم راضی به رفتن جمال به جبهه نبود اما خودش اصرار داشت که برود. می خواست از این طریق من را به عقب جبهه ببرند، چون آن زمان تازه بچه ام به دنیا آمده بود. برادر دیگرمان هم بعد از جمال به عنوان نیروی بسیجی به جبهه رفت.

سال 65 جمال به کردستان اعزام شد. بعد از چندین نوبت حضور در جبهه کردستان در شهر بانه کومله ها او را به اسارت درآوردند. می خواستند به واسطه جمال دوستانش را هم بگیرند، برای همین از او خواستند سر و صدایی نکند، اما جمال با داد و فریاد دوستانش را خبردار کرد  فرصت فرار آن ها را داد. اعضای کومله هم پس از شکنجه او را به شهادت رساندند.

مادر از لحظه حضور جمال در خانه و آخرین وداعش با او می گوید: شب قبل از آخرین رفتنش همه بچه ها در خانه جمع شده بودند. سفارش کرد که اگر شهید شدم داد و فریاد نکنید، حجابتان را رعایت کنید، از خدا صبر بخواهید و دعا کنید که شهید شوم، گفتم این حرف ها چیست که میزنی؟! بچه ها را ناراحت می کنی. صبح وقت رفتن سه بار کوچه را رفت و برگشت، تا دم در رفتم ئ بدرقه اش کردم.

شهیدی که زیر شکنجه کوموله‌ها دوستانش را نجات داد

وصیت نامه شهید روی تابلوی بزرگی در خانه نصب شده، قلم روان نوشته ها نشان از ذوق ادبی شهید دارد، نرگس، خواهر شهید می گوید: جمال دفترچه خاطراتی داشت که همه اتفاقات جبهه را در آن می نوشت. متاسفانه طی این چند سال از هر ارگانی آمدند دفترچه را بردند چند ورقش را کندند. گاهی فی البداهه شعر می گفت. به کارهای الکترونیکی خیلی علاقه داشت و مدتی هم در جبهه امدادگر بود.

خواهر در ادامه حرفش می گوید: زمانی که به جبهه رفت من اول دبیرستان بودم. ارتباط خیلی خوبی باهم داشتیم و وابسته اش بودم. آخرین سری عید نوروز کنار هم جمع شدیم، شب سال تحویل بود به همراه خواهرا و برادرها کنار هفت سین بودیم. جمال گفت: این سری عمودی می روم افقی برمی گردم، گفتم یعنی چه؟! چرا این حرف را می زنی. دیگر چیزی نگفت، می دانست دل نازکم و ناراحت می شوم، فقط به عکسی که از جبهه گرفته بود اشاره و سفارش کرد اگر شهید شدم این عکسم را بزرگ کنید.

شهیدی که زیر شکنجه کوموله‌ها دوستانش را نجات داد

وی ادامه می دهد: چون الکترونیک خوانده بود به کارهای الکترونیکی علاقه داشت، انباری خانه را کارگاه کرده بود. شب ها تا صبح در کارگاه وسیله درست می کرد، گاهی می رفتم کنارش می ماندم. آن شب که حرف از شهادت زد تا صبح در انباری گریه کردم، حس می کردم اگر شهید شود من هم می میرم.

خواهر شهید در ادامه می گوید: واقعا شهدا گلچین شده هستند، جمال به درجه ای رسیده بود که شهادت لیاقتش بود. از شعرهایش می شد حس و حالش را فهمید. واقعا زمینی نبود. هرچه گفتیم زن بگیر گفت من می خواهم کسی را بگیرم که مثل شما باشد.

مادر از خاطره مجروحیت فرزندش را به خاطر می آورد و می گوید: یکبار مجروح شد اما چیزی به ما نگفت. من از لباسهایش فهمیدم که جای تیر و ترکش روی آن معلوم بود. گفتم تو تیر خوردی؟ چیزی نگفت و فقط خندید.


*دفاع پرس
نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
آخرین اخبار