کد خبر: ۲۹۲۱
تاریخ انتشار: ۱۲ شهريور ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰

این جوان دانشگاه نرفته دکتر هم نشده

تو را این همه راه آوردیم که پای حرف این جوان دانشگاه نرفته دکتر نشده به مقام استادی نرسیده بنشینی که از دستت رفت.
برای دیدن تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک نمایید

به گزارش شهدای ایران، مرحوم نادر ابراهیمی از نویسندگان متعهد کشورمان است که قلمش گیرا و جذاب روی کاغذ جلوه می کند. ایشان را می توان جزو معدود هنرمندانی دانست که به خصوص از قشر روشنفکران به جبهه ها رفت و پا به پای رزمندگان حال و هوای جنگ را حس کرد و انگاه نوشت:

*بگذار با هم بریم، بگذار باز هم بگویم. که آنجا چه خبر بود و آنجا چه کسانی صاحب چه خبرهایی بودند اما بگذار این را هم نگفته نگذارم که در جهان هنوز چه بسیار چیزهایی وجود دارد که به کلمه تبدیل نمی‌شود چیزهایی که اسم کوچک‌شان می‌کند قید مقیدشان می‌کند و صفت اسیرشان.

من دیده‌ام که ستارگان را وقتی می‌شماریم کم می‌شوند. نبایدشان شمرد. این زور آزمایی یک ملت ظلم آشنا با زرخریدان زورمندترین حرامزادگان زمان، تقابلی است که نام نمی‌خواهد صفت نمی‌طلبد.
قید برنمی‌دارد. اما چه کنم که دل می‌پوسد اگر ببیند و خاموش بماند؟ حقارت کلمات را به عظمت ثمرات این تقابل باور نکردنی ببخش. بگذار کت بسته از دست‌های به خواب رفته کلامم استفاده کنم تا قدری آسوده شم قدری آدم باشم. آخر این بغض می‌کشد ما را.

دلم نمی‌خواد این گزارش کوتاه کم توان از نظم و نظامی برخوردار باشد از جایی شروع شود و به جایی برسد حرکتی منطقی در زمان و مکان داشته باشد. نه.... با من پیاده بیا ای دوست، با من پیاده بیا و آشفته و مختصری مجذوب.

شبی در چادر بی‌چراغ مردی به نام صادقی می‌مانیم در اردوگاه کوثر و این صادقی هم حکایت غریبی ست واقعا. انگار کن که به عصر «تذکره الاولیا» عطار، «انسان الکامل» عزالدین نسفی، و «مقامات ژنده پیل» محمد غزنوی بازگشته‌ایم عصر ابوسعید و منصورهای نو عصر آدم‌هایی که اگر اراده معطوف به قدرت حق کنند بر سنگ سطح دریاها به آسودگی راه می روند در اعماق آسمان ستاره می‌شوند و در قلب کویر خشک تشنه می‌میرند حال آنکه به یک اشاره می‌توانند برهوت را به جنگل چشمه تبدیل کنند.

شب می شنوم که میان رانندگان کامیون‌های آزاد که به ستون بار و بنه به جبهه می‌آوردند بر سر خرده مسائلی اختلافی بروز کرده است و کدورتی.

وقت نماز حاج آقا صادقی جوان می‌ایستد به نماز گروهی و همه رانندگان کامیون‌ها پشت سرش چرا که صفایش را می‌شناسند و کارشان هم دائما با اوست. حاج آقا صادقی نمازش را می‌خواند و همه می‌خوانند و آنگاه از او که از اختلاف میان رانندگان با خبر است و هیچ به روی خود نیاورده است و ننشسته به داوری و حل اختلاف و موعظه و کدخدا منشی و قضاوت بی‌آنکه رو کند به نمازگزاران با خدای خود به گفت‌وگو می‌نشید به همان زبان ساده.

 

تو کجایی تا شوم من چاکرت

چارقت دوزم بمالم پایکت

و این کار را هم با صدایی آنقدر بلند می‌کند که آنها که پشت او نشسته‌اند و نمازشان را خوانده‌اند اما هنوز دل‌هایشان را از کینه‌های ناچیز گذرا کاملا خالی نکرده‌اند صدای گرم و توبه کارانه‌ی حاج آقا صادقی را بشنوند... و آنگاه رفته رفته آهسته آهسته صدای صادقی همان صدایی می‌شود که باید بشود و همان اوجی را می‌گیرد که باید بگیرد که خدایا به فریادمان برس که از خودمان بگذریم که از هوس‌ها و شهوت‌هایمان از قفس‌های تنگ و تاریک و لانه‌های خالی از محبت‌مان بگذریم.

از تنگی روح‌مان از حقارت‌ اندیشه‌هایمان از دنائت‌ها و رذالت‌هایی که به اسباب خجالت خودمان و بچه‌هایمان است بگذریم... خدایا به دادمان برس که ذلیلیم ذلیل اسارت تن‌های خاک شدنی خویش و شهوت‌های خویش و خودپرستی‌های خویش و آرزوهای حقیر و آلوده خویش ...

خدایا به فریادمان برس به فریادمان برس به فریادمان برس و کاری نکن که بیش از این شرمنده در حضور تو باشیم و نمی‌دانم این حرف‌ها را به چه زبانی می‌گوید که ناگهان صدای های های گریه راننده کامیون‌ها در آن سیاهی چادرها و در آن ظلمت اردوی پا در رکاب رفتن سر به فلک می‌کشد و همه به هم می‌آویزند و از هم عذر می‌خواهند و حلالی می‌طلبند و روی هم را می‌بوسند و کدورت‌ها را به باد می سپارند چرا که از باد بوده است و دست سپاس به آسمان بلند می‌کنند و همه اینها بی‌آنکه صادقی حتی رو به سوی آنها گردانده باشد و بی آنکه حتی نشان داده باشد که از کدورت‌هایشان خبری داشته است و بی‌آنکه حتی نشان بدهد که در آن ظلمت حاج آقا صادقی مردی هم اصولا وجود داشته است...

رفیق مومنی می‌گوید: خدایا اگر سواد این است که ما داریم کلش را بگیر و یک جو از آن معرفت و مردانگی آنهایی به ما بده که لااقل به هنگام گریستن صادقانه می‌گریند و به هنگام جنگیدن خالصانه می‌جنگند و به گاه آشتی چه شیرین و دلنشین آشتی می‌کنند...

نماز و مراسم که تمام می‌شود بچه‌ها هجوم می‌آورند به چادری که من در آن خلوت کرده‌ام و یادداشت‌هایم را می‌نویسم در نور کور یک فانوسی کم بضاعت و چه  غوغایی راه می‌اندازند که حیف که نبودی تا ببینی حاج آقا صادقی چه کرده و تو را این همه راه آوردیم که پای حرف این جوان دانشگاه نرفته دکتر نشده به مقام استادی نرسیده بنشینی که از دستت رفت.

و البته شبی دیگر را در برگشت از خرمشهر و آبادان در محضر و چادر این مرد گذراندیم و به بحث ناخواسته کشانده و گرفتار شدیم و کار گفت‌وگوی در یاد ماندنی‌مان که در باب رنگ زرد پوست چروکیده میوه نیمه گندیده بود که بر سفره نهاده بودند و به کل مسئله رنگ و بی‌رنگی کشیده بود و چیستی طعم و مزه و حس و احساس از آنجا به ماده و معنا و حق و حقوق انسان‌ها از مائده‌های زمینی سرانجام به آنجا کشید که یکی ازحضار شنونده گفت: مرد اگر سخنت به آیه و حدیث و کلام بزرگان دین مسلح و مزین شده بود شاید می‌توانستیم آنچه را که تو می‌گویی نیز بپذیریم اما حال تو کجا و حاج آقا صادقی ما کجا....

باشد. شاید بار دیگر هم از این صادقی سخنی به میان بیاورم و شاید بارها و بارها اما همین جا باید بگویم که چند ماه بعد در تهران در یک خیابان یک طرفه پر گذر من پیاده او سواره در دو جهت مخالف هم می‌رفتیم که ناگهان در آنی همدیگر را شناختیم ماشین را برق آسا نگه داشت و پرید پایین. دویدم طرفش آنطور که عاشقی می‌دود به جانب عاشقی و فریادم بلند شد: صادقی چکار میکنی؟ الان هزار تا ماشین،‌ پشت سرت می‌ماند و راه بندان می‌شود و نصف شهر مثل ماهی زنده در تابه به بیتابی می‌افتد و صدای بوق و دشنام به آسمان می‌رود که خیلی راحت و خندان گفت عیب ندارد نگران نباش آنها که اهل بوق و دشنامند چه بخواهی چه نخواهی همیشه خدا دستشان به بوق است و دهانشان اسیر دشنام که اگر یک ذره حب در دل‌هایشان بود و یک نقطه ایمان در قلب‌هایشان به خاطر دو آشنای محبت که از آن سوی جبهه به هم رسیده‌اند بیا و ببین که چه می‌کردند اینها جز بوق و فحش چیزی نمی‌فهمند برادر جان اینها دوستی نمی‌فهمند، صفا نمی‌فهمند، خلوص نمی‌فهمند، گذشت نمی‌فهمند. اینها همه شان می‌ترسند که دیر برسند اما هیچ کدامشان نمی‌دانند که اصلا به کجا می‌خواهند برسند اینها چه می‌دانند که باز یافتن چه معنایی دارد و چه می‌دانند که فردا از من و تو چه چیز باقی می‌ماند که اگر می‌فهمیدند، الان تمامشان می‌ریختند توی خیابان و به قیمت یک دقیقه دیر رسیدن به آن ناکجا آباد خیالی فریاد می‌زدند زندگی این است نه بوق و دشنام ... زندگی رسیدن دو دوست در خیابانی پرعابر است به هم...

دیدم که صادقی هنوز هم حرف حساب نمی‌فهمد و قانون شهرها را باور نمی‌کند و قانون تمدن غرب را، و جمیع قوانین انحطاط روح را این بود که دنبالش دویدم، سوار ماشین شدم و در خلاف مسیر خانه‌ام مدتی با او همراه شدم.

گفت: فردا برمی‌گردم جبهه

می‌گویم: پس کی تو را می‌شود دید راحت و بی‌دردسر؟

می‌گوید: همانجا که آن دفعه دیدی اگر قسمت‌مان باشد در سفری دیگر.

می‌ایستد و پیاده‌ام می‌کند سلامی که ما داشتیم خداحافظی نمی‌خواهد.

مرد راست می‌گوید. اردوگاه صادقی کوثر است و نماز و ندبه و خلوص و جان کندنی صادقانه از سحر تا سحر نه اردوگاه من و تو درخیابان‌‌های پر از ازدحام و دود و اندوه و وسوسه و دشنام.

میان اندیشمک و اهواز باغی هست با درختان سوخته. میان اندیمشک و اهواز زمانی باغی بود.

حاج محمدی می‌گوید: در تمام مدت ایستاده بودم و نگاه می‌کردم شانزده هواپیمای عراقی با موشک‌های آتش زا به باغ ما حمله کردند حتی درخت‌های سبز سبز یکجا سوختند. شبنم و ژاله هم سوخت. نبودی که

اینجا که تو ایستاده‌ایی زمانی باغی بود و بیشه‌یی

تنها در باغ سوخته در یاد باغ قدم می‌زنم از خاک هنوز هم بوی دود می‌روید. زمین خاکستر است و خاکستری. ناگهان لانه مرغ یا کریمی را بر خاک افتاده می‌بینم- تمام و سلامت . آتش چگونه خود را به تن این لانه پوشالی نکشیده است؟ لانه انگار کن که هم اکنون ساخته شده- بر بلندترین شاخه‌ی یک بید مجنون معطر. لانه لانه کامل است همچون خانه نوساخته‌ی بی صاحب.

پس یا کریمش کو؟ پس بچه‌ها کجا هستند؟ مادر شاید رفته غذایی بیاورد، اما آخر بچه‌ها کجا رفته‌اند؟ خانم مگر نگفتم از بچه‌ها جدا نشو؟ مگر نگفتم که آنها صدای آژیر را نمی‌شنوند؟ خانم بچه‌هایم را در غیابم به دست که سپردی که لانه مانده است و آن که لانه به خاطرش ساخته شده از میان رفته؟

بهار است پدر می‌گوید: صیادان، در بهاران، هرگز مرغان یا کریم را قتل عام نمی‌کنند. یادم می‌آید آنوقت‌ها که بچه بودیم و مرغان یا کریم- که عموجان آنها را موسی کو تقی می‌نامید و مادر آنها را قمری جلوی پنچره‌هایمان لانه می‌ساختند مادر می‌گفت دیگر آن بنجره‌ها را باز نکنید قمری‌ها می‌ترسند و می‌روند و دیگر به لانه‌هایشان باز نمی‌گردند تا روی تخم‌ها بخوابند..

اما غرب بی‌قانون و شرق بنیانگذار قانون‌های نو هر دو می‌گویند: قتل درخت، بهار بردار نیست، قتل آزادی پنجره بردار نیست، و قانون ستم، قانونی ست که ستم را تثبیت کند و ابقا.

لانه را می‌اندازم روی زمین.

پدر امروز می‌گوید: خودتان را به آب و آتش بزنید. غصه لانه و باغ و بهار را نخورید.

لانه، باز ساخته خواهد شد.

درخت باز کاشته خواهد شد

شرف اما اگر برود در تاریخ‌ها می‌نویسند و وقتی نوشتند، یا مرکبی می‌نویسند که خیلی سخت پاک می‌شود با مرکب تجزیه با مرکب معاهده گلستان و ترکمن‌چای ..یا مرکبی از خون سرداران و سر به داران..

این برادر به بختک ظلمی که امشب روی باغ تو افتاده فکر نکن

به عصر ظلمتی که اگر یک لحظه غفلت کنی از راه خواهد رسد بیندیش

به خانه فکر نکن

به تاریخ خانه فکر کن

صادقی می‌گوید: در حرف این پدر هیچ شک نباید کرد. پدرها همیشه کهنه فکر نمی‌کنند. پدرها گاهی خیلی نوتر از بچه‌هایشان فکر می‌کنند...

می‌گویم: کلیج به صدای آهنگران عادت کرده‌ایم چیزی بگذار.

و سرود خوان سرزمین قدسیان می‌گوید:

همه‌ای طلایه داران

یورشی دوباره باید

که ز زرم شیرمردان

ره کربلا گشاید

شکنید زیر گامان

تن خسته‌ی عدو را

ببرید تا هزیمت

سپه درنده خو را

شب حمله بشکفانید

گل سرخ آرزو را

که طلیعه سعادت

سحر از افق برآید

که طلیعه سعادت

سحر از افق برآید
 
منبع:فارس
نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
captcha
آخرین اخبار