کد خبر: ۲۶۹۴۳۹
تاریخ انتشار: ۰۴ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۰:۵۳

ماجرای جوانمردی شهید آرمان علی وردی به سبک پوریای ولی

تازه فهمیدم آن اشاره و چشمک از سوی آرمان، برای چه بود. به او گفتم: «آرمان، تو خیلی مردی! این اخلاق تو مثل پوریای ولیه. دمت گرم!»

ماجرای جوانمردی شهید آرمان علی وردی به سبک پوریای ولی

به گزارش شهدای ایران: از وقتی چهارده پانزده ساله بود، به ورزش کشتی علاقه خاصی داشت. فرش های مسجد امام علی(ع) کهنه شده بودند و برای اینکه نمازگزاران اذیت نشوند، زیر آنها را با لایه ای ابر پوشانده بودند.

زمین برای کشتی گرفتن مهیا بود. آرمان، مرتب با بچه ها کشتی می گرفت.

بدنش آماده بود و به لحاظ قد و وزن، وضعیت خوبی داشت. با هرکسی کشتی می‌گرفت، می برد.

مدام از من تقاضا می کرد با او کشتی بگیرم. یک روز قبول کردم و همه بچه ها دور تا دور نشستند.

مشغول کشتی گرفتن شدیم. من از آرمان پنج سال بزرگ تر بودم. آن زمان ۲۱ سال داشتم.

اصلا فکر نمی کردم مقابل او کم بیاورم. واقعا بدن قوی و ورزیده ای داشت. هر کار می کردم، زمین نمی خورد. چند بار نزدیک بود پشت من را به خاک برساند.

شانس آوردم. جلوی چشم بچه های حلقه چالش، افت داشت اگر آرمان من را زمین می زد.

تمام توانم را به کار بستم؛ اما نمی شد بر او غلبه کرد. نگاهم به نگاهش افتاد.

لبخند زد و با چشم، پای راستش را نشانم داد و چشمکی زد. منظورش را نفهمیدم؛ اما یک زیر از پای راستش گرفتم. او پشت به من کرد و با دست روی زمین افتاد.

من هم سریع کمر او را گرفتم و فشار آوردم و تا برگشت، با پشت روی زمین خوابید.

کشتی را بردم و بچه ها برایم کف زدند. بعد از کشتی به آرمان گفتم: «دیدی چطور خاکت کردم؟ با بچه ها کشتی می گیری، فکر می‌کنی زرنگی؟ هر وقت خواستی، بیا تا کشتی رو یادت بدم.»

او هم فقط می خندید و چیزی نمی‌گفت. وقتی تنها شدیم، گفت: «آقا فکر نکنی تو کشتی رو بردی! خودم پام رو نشونت دادم که یعنی از من زیر بگیر. خودم خواستم جلوی بچه ها ببازم.»

تازه فهمیدم آن اشاره و چشمک از سوی آرمان، برای چه بود. به او گفتم: «آرمان، تو خیلی مردی! این اخلاق تو مثل پوریای ولیه. دمت گرم!»

بعد دوباره رفتم به فاز کری خوانی و ادامه دادم: «ولی می خواستی یا نمی خواستی، کشتی رو می باختی. من پشت خیلی از تو گنده ترا رو هم به خاک مالیدم. تو هم وقتی متوجه شدی توان مقابله نداری، اشاره کردی که خودت میخوای ببازی.»

اگه جرئت داری، یه بار دیگه بیا کشتی بگیریم. اون وقت متوجه میشی کی برنده ست.

حتماً! اصلاً هر روز باهات کشتی می‌گیرم و خاکت می‌کنم.

ولی دیگر با او کشتی نگرفتم؛ چون می‌دانستم این بار بدجور من را می برد و تلافی دفعه قبل را هم سر من در می آورد.

برگرفته از کتاب «آرمان عزیز»/ روایتی از زندگی طلبه بسیجی شهید آرمان علی وردی
راوی: علیرضا خلفی

 

نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
آخرین اخبار