کد خبر: ۲۶۹۱۹۸
تاریخ انتشار: ۲۶ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۴:۰۰

ماجرای فکر بکر شهید آرمان علی وردی در زیارت کربلا

دیدیم عجب فکر بکری. سریع سه ظرف غذای اضافی را به سه طلبه پاکستانی دادیم که هنوز غذا نگرفته بودند. یک غذا را هم با چند کنسرو، چهارنفری خوردیم.

ماجرای فکر بکر شهید آرمان علی وردی در زیارت کربلا

به گزارش  شهدای ایران: در کربلا با آرمان راهی زیارت شدیم. در حرم، به محض اینکه فرد سال خورده یا ناتوانی را می دید، به سوی او می رفت، کاری به ملیتش نداشت.

دستش را می گرفت و به کناری می برد. آن قدر می ایستاد و با او همراهی و همکاری می کرد تا از حرم بیرون برود یا بخواهد در گوشه ای بنشیند.

اگر آن شخص برای نشستن و نماز خواندن نیاز به صندلی داشت، خودش را به آب و آتش می زد تا در آن ازدحام جمعیت، یک صندلی برای او پیدا کند. خیالش که از جانب آن شخص راحت می شد، به ادامه زیارت می پرداخت.

نیمه های شب حرم خلوت تر شد و توانستیم زیر قبه اباعبدالله (ع) برویم و زیارت کنیم.

ساعتی مانده به اذان صبح، دوباره راهی صحن شدیم. نماز شب خواندیم و برای تمام کسانی که التماس دعا گفته بودند، دعا کردیم. بعد از خواندن نماز صبح، به حوزه برگشتیم.

پایین حوزه ای که در آن ساکن بودیم. ابتدا در مضیف العباس که از زائران با کاسه‌ای عدسی داغ پذیرایی می کرد صبحانه خوردیم و بعد، به محلی رفتیم که وسایلمان را گذاشته بودیم، یک پتو روی فرش پهن کردیم و پتویی هم روی خودمان کشیدیم و خوابیدیم. موقع اذان ظهر از خواب بلند شدیم.

دوستان ما همان وقت که ما برگشتیم، برای زیارت به حرم رفته بودند.

نحوه زیارتمان این گونه بود. من و آرمان شب تا صبح حرم بودیم و دوستانمان صبح تا شب.

به حوزه که برگشتیم، دیدیم دوستانمان برای خودشان و ما از مضیف العباس غذا گرفته اند. آرمان گفت: «می خواین شما هم توی اطعام زائرا با مضیف العباس شریک باشین؟»

بله. خیلی خوبه، کجا باید پول بدیم؟

نیازی نیست پول بدیم. ما این همه کنسرو با خودمون آوردیم. اینا هم سنگین و دست و پاگیره و هم وقتی به ایران برگردیم، دیگه کنسرو نمی خوریم. حیفه. اسراف می شه.

بیاین سه پرس از غذاهایی رو که گرفتین، به زائرا بدیم و یکی از اونا رو به نیت برکت و شفا بخوریم و با این کنسروها خودمون رو سیر کنیم. این جوری به سه زائر غذا دادیم و توی اطعام شریک می شیم.

دیدیم عجب فکر بکری. سریع سه ظرف غذای اضافی را به سه طلبه پاکستانی دادیم که هنوز غذا نگرفته بودند. یک غذا را هم با چند کنسرو، چهارنفری خوردیم.

مشغول خوردن کنسروها بودیم که یک روحانی سید، اهل ایران و ساکن قم که به او آقا سید می گفتیم، آمد و به ما نگاه کرد و بلند بلند شروع کرد به خندیدن. می گفت: «شماها عجب عقل کلی هستین! پایین، این همه غذا دارن به زائرا میدن اون وقت شما دارین کنسرو میخورین!»

در کشور عراق هر جا برای زیارت می رفتیم بدون اینکه با این آقاسید هماهنگ کنیم، او را هم آنجا می دیدیم. تا ما را می دید، می گفت: «چطورین کنسرو خورا؟» ما هم میخندیدیم و سلام علیکی میکردیم و التماس دعا می گفتیم. 

برگرفته از کتاب «آرمان عزیز»/ روایتی از زندگی طلبه بسیجی شهید آرمان علی وردی
راوی: مهدی معصومی

 

نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
آخرین اخبار