در تکریم سالروز بیعت همافران نیروی هوایی با امام/آن سلام نظامی برای تاریخ ریلگذاری کرد
شهدای ایران: در حافظـــه رســمی انقلاباسلامی، تصاویر بزرگی وجود دارند: راهپیماییهای میلیونی، سخنرانیهای تاریخی، سقوط مجسمهها. اما بعضی لحظات، نه با فریاد جمعی که با یک رفتار ساده و حتی شخصی تاریخ را جابهجا میکنند. بیعت همافران با امامخمینی در مدرسه علوی تهران از این جنس لحظههاست؛ نه یک عملیات نظامی، نه یک اعلامیه سیاسی رسمی، بلکه یک «سلام» ساده، اما ماندگار. سلامی که از دل پادگان و نظم آهنین ارتش بیرون آمد و نشان داد، بدنهای که سالها «یکدست» معرفی میشد، درواقع پر از ترکهای پنهان بود! سلامی که گفت، تاریخ فقط با تانک و توپ عوض نمیشود که گاهی با یک انتخاب تغییر مسیر میدهد. مقال پیآمده، درصدد اشاره به جوانبی از این رویداد است. 
ارتش یکدست، افسانهای که برخی باورش کرده بودند
سالها پیش از انقلاب اسلامی، ارتش شاهنشاهی نه فقط نیروی مسلح، بلکه ستون روانی نظام بود! رسانهها، آموزش رسمی و حتی بخشی از اپوزیسیون چنین القا میکردند که «ارتش با شاه است»؛ یک توده منسجم، مطیع و غیرقابل شکاف. این تصویر، دو کارکرد مهم داشت: اول، ایجاد ترس در جامعه؛ دوم، ایجاد اعتماد به نفس کاذب در رأس قدرت. اما واقعیت، مثل همیشه پیچیدهتر از روایت رسمی بود. ارتش مجموعهای انسانی بود؛ با دغدغه معیشتی، تعارضات اخلاقی، باورهای مذهبی و پرسشهای بیپاسخ و در میان این مجموعه، همافران جایگاه خاصی داشتند.
همافر کیست؟ نه ژنرال، نه سرباز ساده، نه تصمیمگیر کلان، نه صرفاً مجری بیفکر. او «کارمند متخصص» ارتش بود؛ کسی که آموزش دیده بود، نظم را بلد بود و همزمان بهخاطر جایگاه فنیاش، استقلال فکری نسبی داشت. همافران بیشتر میفهمیدند که چه میگذرد؛ هم در ارتش، هم در جامعه. نه آنقدر بالا که درگیر معادلات سیاسی شوند، نه آنقدر پایین که فقط دستور بگیرند. همین موقعیت میانی، آنها را به نقطه حساس انتخاب تبدیل کرد. همافرها اطلاعات میدانی داشتند؛ نشانههای فروپاشی را دیده و پیام جامعه را فهمیده بودند. بسیاری از همافران، برخلاف ردههای بالای ارتش که در محیطهای ایزوله و شهرکهای اختصاصی زندگی میکردند، در میان مردم بودند. آنها «سربازان روز» و «شهروندان شب» بودند! عصرها که به خانه برمیگشتند؛ در همان نانواییهایی نان میخریدند که همسایهشان از کشتهشدن فرزندش در تظاهرات میگفت! این «هویت دوگانه»، شکافی عمیق در روان آنها ایجاد کرده بود! آنها لباس ارتش بر تن داشتند، اما نبضشان با نبض کوچه و خیابان میزد! این پیوند ناگسستنی با بدنهجامعه، باعث شد ارتش نه از طریق حملهنظامی خارجی، بلکه از طریق «سرایت آگاهی» از کوچه به داخل پادگان فرو بریزد. همافران اولین کسانی بودند که فهمیدند؛ نمیتوان به روی چهرهای شلیک کرد، که هر روز صبح در آیینه یا در سیمای همسایه میبینند.
دیداری که تنها یک «ملاقات» نبود
در روزهای منتهی به ۱۹بهمن ۵۷، ارتش دیگر آن موجود مطمئن سابق نبود. فرمانها صادر میشدند، اما با تأخیر. اطاعت نسبی بود، اما پرسشهای زیادی هم در کنارش آمده بود. فرار سربازان، نافرمانیهای خاموش و تردید فرماندهان میانی، نشانههایی بودند که ساختار آهنین را درحال شلشدن مینمودند. در چنین فضایی، هر حرکت نمادین میتوانست نقش دومینو را بازی کند. دیدار همافران با امامخمینی در مدرسه علوی تهران، در ظاهر یک ملاقات ساده بود، اما در بطن خود نوعی عبور از خط قرمز محسوب میشد. برای همافر این فقط یک سلام نبود؛ عبور از سوگند سازمانی، احتمال برقراری دادگاه نظامی، خطر حذف شغلی و حتی تهدید جانی بود. همه اینها، در آن «سلام» فشرده شده بود. اینجا باید مکث کرد و یک سؤال جدی پرسید: چه چیزی یک انسان عادی را وادار میکند، تا چنین هزینهای را بپذیرد؟
در بزنگاههای تاریخ، اخلاق دیگر یک مفهوم انتزاعی نیست و بدین سان، دیگر نمیشود پشت جملههای کلی پنهان شد. همافران با یک انتخاب مواجه شدند: نظم حقوقبگیرانه، یا مسئولیت اخلاقی؟ سکوت امن، یا رفتار پرهزینه؟ اینجا اخلاق، به تصمیمی عینی مبدل شد. نه در مقاله، نه در منبر، بلکه در یک حرکت بدنی: ایستادن، احترام نظامی، سلام.
عکس معروف، چرا تا این حد تأثیرگذار شد؟
عکسی که مرحوم حسین پرتوی با شجاعتی کمنظیر از آن دیدار گرفت و منتشر شد، کار خود را کرد؛ نه فقط به خاطر کیفیت هنری، بلکه بهخاطر پیام پنهانش. پیام عکس ساده بود: «بدنه ارتش ترک برداشته!». این تصویر بیش از صدها اعلامیه اثر داشت؛ چون سریعتر از تحلیل حرکت میکرد. این عکس برای مردم نشانه امید بود؛ برای رژیم زنگ خطر و برای بدنه ارتش، علامت «میشود.»
واکنش حاکمیت، اما شتابزده و عصبی بود. تکذیب، تهدید همافران و عکاس و بعد سرکوب لفظی، اما دیگر دیر شده بود. وقتی تصویر در ذهن جامعه نشست، پاککردنش تقریباً ناممکن است. اقتدار بیش از آنکه با زور فروبریزد، با فروپاشی تصویر اقتدار سقوط میکند و این دقیقاً همان کاری بود که آن سلام انجام داد. درست در لحظاتی که بختیار در مجلس سنا با اطمینان از کنترل خود بر اوضاع سخن میگفت، این عکس مثل بمبی خبری در تهران منفجر شد! واکنش دولت به جای پذیرش واقعیت، «انکار» بود؛ آنها مدعی شدند که عکس ساختگی (مونتاژ) است! اما همین انکار، بر قدرت نمادین واقعه افزود. وقتی قدرتی شروع به انکار چیزی میکند که چشمهای مردم آن را میبیند، در واقع دارد به ناتوانی خود اعتراف میکند. این درگیری حاکمیت با یک رویداد علنی، به بدنه مردد ارتش این پیام را داد: «رأس هرم دیگر واقعیت را نمیبیند!». در نتیجه فرماندهان میانی که تا پیش از آن در اجرای دستورات سرکوب جدی بودند، با دیدن عکس همافران، دستشان روی ماشه لرزید زیرا متوجه شدند پشت سرشان خالی است. به عبارت دیگر نباید از یاد برد که سرکوب تا زمانی کار میکند که بدنه هنوز به رأس اعتماد دارد. بیعت همافران، این اعتماد را تَرَک انداخت. وقتی یک عضو ساختار، مشروعیت اخلاقی تصمیم خود را علنی میکند، سرکوب او بهجای ترساندن دیگران، پرسش تولید میکند و پرسش، خطرناکتر از اعتراض است.
سلامی که به فرمان «شلیک نکنید» رسید
همانگونه که اشارت رفت، بیعت همافران فقط یک تصویر ساده نبود؛ سرآغاز زنجیرهای از رفتارها بود که نهایتاً به بیطرفی ارتش انجامید. از تردید در شلیک، تا خودداری از سرکوب و حتی شکاف در فرماندهی. همه اینها، از یک انتخاب فردی شروع و سپس جمعی شد. نباید فراموش کرد که آن سلام، بلافاصله هزینه خونین خود را طلب کرد! در شب ۲۱بهمن، وقتی نیروهای گارد جاویدان برای سرکوب همافران پادگان دوشانتپه وارد عمل شدند، جرقهنهایی انقلاب زده شد. مردم که خبر حمله به همافران را شنیدند، برای حمایت از «نظامیان معترض» به خیابانها ریختند. اینبار مردم نه برای فرار از ارتش، بلکه برای دفاع از بخشی از ارتش در برابر بخشی دیگر به میدان آمده بودند. آن سلام آرام در مدرسه علوی، در کمتر از ۴۸ساعت به یک جنگ شهری تمامعیار تبدیل شد که آخرین بقایای مقاومت سلطنت را در هم شکست! همافران با اراده خود در بزنگاه تاریخ، واسطهپیوند اسلحه و اراده مردمی شدند.
اگر همافران سلام نمیدادند، چه میشد؟
این سؤال «اگر» مهم مینماید، نه برای خیالپردازی است که برای فهم نقش کنش فردی برجسته میشود. اگر آن سلام نبود، شاید امید مردم دیرتر شکل میگرفت؛ شاید درگیریها خونینتر میشد؛ شاید ارتش دیرتر از هم میپاشید. این یعنی گاهی یک حرکت کوچک، مسیر هزینهها را تغییر میدهد. در تحلیل تفصیلیتر ماجرا باید گفت که تحلیل فروپاشی ارتش شاهنشاهی، معمولاً روی رأس هرم متمرکز است: شاه، فرماندهان عالیرتبه، ژنرالها. اما تجربه تاریخی نشان میدهد؛ ساختارهای قدرت، نه از نوک هرم که از لایههای میانی فرو میریزند. همافران، دقیقاً همین لایه میانی بودند. نه آنقدر قدرتمند که خودشان ساختار را نگهدارند و نه آنقدر بیقدرت که نقششان نادیده گرفته شود. وقتی این لایه دچار تردید میشود، فرمان بالا به پایین دیگر یکدست اجرا نمیشود و ارتش، پیش از آنکه شکست بخورد، فلج میشود. سلام همافران، نشانه علنی این فلج شدن بود. احترام نظامی در منطق ارتش، بالاترین نمایش انضباط است. وقتی همین ابزار انضباط، در جهتی خارج از اراده فرماندهی استفاده میشود، ساختار دچار تناقض درونی میشود. بعد از انتشار عکس بیعت، فرماندهان میانی در صدور دستور مردد شدند؛ سربازان در اجرای دستور مکث کردند و سوءظن، جای اعتماد سلسلهمراتبی را گرفت. ارتش هنوز اسلحه داشت، اما اراده واحد برای استفاده از آن نداشت. این دقیقاً همان لحظهای است که ساختارهای سخت نرم میشوند.
همافر، قهرمان سینمایی نبود. نه سخنران بود، نه چهره کاریزماتیک. او کارمند بود و حقوق میگرفت. نگران آینده خانوادهاش بود و دقیقاً همین، ارزش کارش را بالا میبرد. قهرمانی که چیزی برای از دستدادن دارد، قهرمانی واقعـی است. همافر کسی است که در لحظهای که همه منتظر «دستور»اند، مسئولیت اخلاقی را انتخاب میکند، همانگونه که در ۱۹ بهمن ۱۳۵۷ کرد. به پرسش آغازین این قسمت برگردیم. اگر آن بیعت و انتخاب جمعی رخ نمیداد احتمالاً ماشین سلسلهمراتب، هرچند با اصطکاک به کار خود ادامه میداد. شاید تاریخ، با هزینهای گزافتر و زمانی طولانیتر ورق میخورد. اما فراتر از بحث زمان، اگر آن تصویر تاریخی ثبت نمیشد؛ ما امروز یکی از کلیدیترین الگوهای «تغییر از درون» را از دست داده بودیم. بدون آن واقعه، شاید این باور که «ساختارهای صلب تنها از طریق فشارهای بیرونی، یا فروپاشی کامل از بالا تغییر میکنند» تقویت میشد؛ اما همافران ثابت کردند؛ «تردید اخلاقی» در دل بدنه، دقیقاً همانجایی است که سختترین سازهها، نرم و انعطافپذیر میشوند. آنها نشان دادند که فاعلیت یک انسان معمولی که نگران اجاره خانه و آینده فرزند خویش است، میتواند از هیبت ژنرالهای صاحبمنصب قدرتمندتر باشد. اگر آن اتفاق نمیافتاد، مفهوم «مأمور و معذور» به یک بنبست اخلاقی ابدی تبدیل میشد، اما همافران این بنبست را شکستند و نشان دادند؛ در شکاف میان «دستور» و «وجدان»، همیشه راهی برای انتخاب وجود دارد. در واقع همافران به ما یاد دادند که تاریخ را نه لزوماً فاتحان یا سیاستمداران بزرگ، بلکه کارمندانی میسازند که در لحظهصفر تصمیم، جرئت میکنند «انسان» باقی بمانند و مسئولیت عمل خود را حتی با وجود ترس بپذیرند. این همان درس «زمینی ماندن» قهرمان است که به زندگی امروز ما پیوند میخورد؛ جایی که هر کدام از ما در پشت میزهایمان و با انتخابهای کوچکمان، معماران پنهان تاریخ فرداییم.
روایت رسمی و سکوتهای عامدانه!
یکی از عجیبترین ویژگیهای بیعت همافران، کمحرفی روایت رسمی درباره جزئیات آن است. ما تصویر را داریم، تیتر را داریم، اما کمتر درباره «درون آن لحظه» گفتهایم. چه گفتند؟ چه شنیدند؟ چه احساسی حاکم بود؟ این سکوت، اتفاقی نیست. روایت رسمی، معمولاً با لحظات پیچیده انسانی راحت نیست؛ چون نه سفید مطلقاند، نه قهرمانانه به معنای کلاسیک. در حالی که ارزش آن سلام، دقیقاً در همین پیچیدگی انسانی آن است: ترس آمیخته با امید نظم همزمان با اعتراض؛ احترام همزمان با عبور. گاهی این واقعه را تنها به یک لحظه احساسی فرو میکاهند؛ گریه، شوق، هیجان. این رویکرد، با واقعیت فاصله دارد. چون تصمیم همافران حسابشده بود؛ در بستر زمان شکل گرفته بود و نتیجه تحلیل موقعیت بود. احساسات نقش داشتند، اما جای تصمیم را نگرفتند. بیعت همافران صرفاً یک عکس در آلبوم انقلاب نیست؛ بلکه لحظهای است که نشان میدهد ساختارها شکستناپذیر نیستند، اخلاق میتواند نظم را جابهجا کند و مسئولیت فردی، واحد اصلی تاریخ است. آنان نه قهرمان افسانهای بودند، نه انقلابیون حرفهای بلکه صرفاً افرادی که در لحظهای حساس، تصمیم گرفتند «انسان» بمانند. شاید بزرگترین درس همین باشد: تاریخ، منتظر تصمیمهای بزرگ نیست؛ منتظر انسانهای معمولی است که در بزنگاهها معمولی رفتار نکنند!
مقایسه تاریخی، چرا همه ارتشها چنین نمیکنند؟
در تاریخ معاصر، کم نبودهاند ارتشهایی که تا آخر در کنار قدرت ایستادهاند؛ پس چرا در اینجا، بدنهای از ارتش جدا شد؟ پاسخ، ترکیبی است از چند عامل: اول، پیوند مذهبی- اجتماعی نیروها با مردم. دوم، فرسایش شدید مشروعیت سیاسی حکومت. سوم، نقش مرجعیت اخلاقی بیرون از ارتش. چهارم و مهمتر از همه، قابلتصورشدن جایگزین. همافران در تاریکی نمیپریدند؛ آنها افق را میدیدند. نظامهای اقتدارگرا، با جمعیت اعتراضگر کنار میآیند، اما از انتخابهای فردی و اخلاقی میترسند. چرا؟ چون اینگونه انتخابها مسری است؛ الگو میشود و این فرایند، نظم را از درون میخورد. سلام همافران، دقیقاً همین کار را کرد.
از بیعت همافران، تا بیطرفی ارتش
اعلام بیطرفی ارتش در ۲۲بهمن، ناگهانی نبود بلکه نتیجه زنجیرهای از رفتارها بود: نافرمانیهای کوچک، تأخیر در اجرای دستور، شکاف در اعتماد و نهایتاً عقبنشینی رسمی. بیعت همافران، یکی از مهمترین حلقههای این زنجیره بود. برخلاف تصور رایج، سیاست همیشه در خیابان رقم نمیخورد که گاه پشت میز اداره است، یا در امضای یک نامه یا در اجرا یا تعلیق یک دستور. همافران نشان دادند که سیاست از دل کار روزمره هم بیرون میآید. یکی از کلیشههای رایج پیش و پس از انقلاب این بوده: «کارمند، سیاسی نیست!»، اما همافران نشان دادند: وقتی سیاست زندگی مردم را محاصره کرده باشد، هیچ شغلی مصون از آن نخواهد بود. همافران هیچگاه سیاستمدار نشدند، اما دریافتند کنشگری به هنگام سیاسی، یک فضیلت درخور اخلاقی است. بر آنچه گفته شد بیفزایم که نکته کلیدی این واقعه، «جمعیشدن تصمیم» است. در تاریخ افراد شجاع کم نبودهاند، اما خیلی وقتها، شجاعتها بیاثر میماند. در مورد همافران، انتخاب فردی توانست به رفتاری جمعی تبدیل شود؛ چرا؟ چون نگرانیها مشترک بودند؛ تردیدها همگانی شده بودند و اعتماد میان همسطحها شکل گرفته بود. وقتی آدم مطمئن است تنها نیست، شجاعت مجال بیشتری برای بروز مییابد.
از اسطورهسازی، تا فهم تاریخی
بیعت همافران، نیاز به اسطورهسازی ندارد؛ زیباییاش در انسانیبودن آن است. هرچه آن را دستنیافتنیتر کنیم، کماثرتر میشود. فهم درست این واقعه، یعنی پذیرش این حقیقت که تاریخ با آدمهای معمولی جلو میرود. اگر همافران را به قهرمانان ماورایی تبدیل کنیم، درس تاریخیشان را خنثی کردهایم. ارزش کار آنها در این بود که ممکن بود بترسند، ولی ایستادند و کاملاً ملی تصمیم گرفتند. تاریخ نه با انسانهای کامل که با انسانهای مردد، اما مسئول جلو میرود. بیعت همافران اعتراض خیابانی نبود؛ اعتراض درونساختاری بود و این نوع اعتراض، معمولاً پرهزینهتر است. دیده نمیشود، تا وقتی علنی شود. مسیر فرار ندارد و مستقیماً با هویت شغلی گره خورده است، اما اگر موفق شود، اثرش چند برابر است؛ چون نشان میدهد «ساختار به خودش شک کرده است».
کلام آخر
اهمیت بیعت همافران فقط تاریخی نیست، بلکه یک درس اجتماعی در خود دارد؛ قدرت بیش از آنکه به ابزار وابسته باشد، به همکاری روزمره انسانها متکی است. وقتی این همکاری قطع میشود، قدرت فرو میریزد؛ حتی اگر ظاهرش پابرجا باشد! همافران فقط یک انتخاب سیاسی نکردند؛ انتخابی دینی و اخلاقی را از درون یک نظام وابسته عیان ساختند. آنان دریافته بودند حرفهایبودن، همواره بهمفهوم اطاعت بیقید و شرط نیست؛ گاهی بهمعنای ایستادن در برابر انحراف وظیفه است. این امر بیعت تاریخی ۱۹ بهمن ۱۳۵۷ را نگره و تحلیل صرفاً تاریخی خارج میسازد و وارد بحث وجدان شغلی میکند که مقولهای فراگیر است.
ارتشهای امپریالیستی ساخته میشوند تا آدمها را به اجزای یک ماشین بزرگ تبدیل کنند که بدون فکر اطاعت میکنند. همافران با آن حرکت خود از یک «قطعهفنی» به یک «فاعل اخلاقی» تبدیل شدند. درس بزرگ آنها برای امروز این است که هیچ ساختاری، هر قدر هم صلب و آهنین، نمیتواند وجدان فردی را بهطور کامل مصادره کند. گرامیداشت ۱۹بهمن تنها یک آئین کلیشهای و بیروح نیست؛ چه این نکته را یادآوری میکند که تاریخ در دست کسانی است که جرئت میکنند در لحظهسکوت، بلند سلام کنند! گرامیداشت این رویداد، تصمیم در لحظهای است که کسی نگاه نمیکند! تاریخ، روی شانههای کارمندان ایستاده است. بیعت همافران نشان داد که تحولات کلان تنها محصول تصمیم و رویکرد نخبگان نیست. کارمندان، متخصصان و نیروهای میانی؛ همانهایی که معمولاً فقط «چرخ سیستم» حساب میشوند؛ در لحظات حساس میتوانند ریلگذاریها را تغییر دهند. این نه شعاردادن است، نه اسطورهسازی بلکه واقعیت تاریخ است، تاریخی که همچنان جریان دارد و به پیش میتازد.
*جوان آنلاین



