از نوحههای کودکی تا میدان خون و غیرت!
شهدای ایران :«هادی ذبیحی» برادر شهید «سجاد ذبیحی» از شهدای اخیر حوادث تروریستی دیماه در زرینشهر اصفهان، در گفت و گو با دفاع پرس، از اصفهان، با اشاره به سالهای ابتدایی زندگی برادرش اظهار داشت: سجاد، فرزند ارشد و اول خانواده، متولد سال ۱۳۶۳ بود. از همان اوایل دهه ۷۰، دلبستگی عمیقی به شهدا و فرهنگ شهادت داشت و این علاقه، سطحی یا مقطعی نبود. وی یادآورد شد: سجاد به نوحههای دوران دفاع مقدس، بهویژه نوحههای حاج صادق آهنگران، ارادت خاصی داشت. یک ضبطصوت داشت که مدام نوحه گوش میداد. حتی سعی میکرد عین خود صادق آهنگران بخواند؛ صدایش را جمع میکرد و با همان لحن میخواند.
گلستان شهدا؛ مدرسه تربیتی سجاد
زیارت گلستان شهدای اصفهان، یکی از برنامههای ثابت خانواده بود. پدر خانواده، فرزندان را به این مکان میبرد؛ جایی که علاوه بر مزار شهدا، بسیاری از بزرگان و علمای شاخص اصفهان همچون مرحوم آیتالله رحیم ارباب نیز آرمیدهاند. برادر شهید عنوان کرد: سجاد به این فضا دلبستگی عجیبی داشت. وقتی به گلستان شهدا میرفتیم، به تکیهها سر میزد، مزار علما را زیارت میکرد و از فروشگاههای فرهنگی اطراف، عکس شهدا و محصولات فرهنگی میخرید. آنجا برایش یک حال و هوای خاص داشت.
راهیاننور پیش از آنکه راهیاننور شود
اولین حضور سجاد در مناطق عملیاتی دفاع مقدس، به سالهایی بازمیگردد که هنوز اردوهای راهیان نور به شکل رسمی و سراسری امروز برگزار نمیشد. خانوادههای رزمندگان و علاقهمندان، بهصورت محدود به مناطق عملیاتی میرفتند. هادی ذبیحی اظهار داشت: اولین بار حدود سال ۱۳۷۵ با هم به مناطق جنگی رفتیم. هنوز راهیان نور به این شکل شکل نگرفته بود. یادم هست خاک مناطق عملیاتی را با دست لمس میکرد، با دقت گوش میداد و نگاهش با بقیه فرق داشت.
بسیج؛ انتخابی از کودکی
سال ۱۳۷۲، نقطه عطفی در زندگی سجاد ذبیحی بود. او به همراه برادرش، در حالی که تنها کودکی هفت تا دهساله بودند، عضو پایگاه بسیج مسجد محل شدند؛ پایگاهی که در آن زمان از فعالترین پایگاههای بسیج شهرستان بهشمار میرفت. فرمانده وقت پایگاه، از نیروهای خوشنام و اثرگذار بود و همین فضا، زمینه رشد فکری و تربیتی سجاد را فراهم کرد. او آموزشهای مقدماتی بسیج را از همان دوران آغاز کرد و در نوجوانی، آموزشهای تکمیلی را نیز پشت سر گذاشت. برادر شهید گفت: حدود ۱۳ سالگی، بسیجی نمونه شد و حتی در صبحگاه سپاه، درجه تشویقی گرفت. عاشق بسیج بود. هر شب مسجد میرفت. خانهمان کنار مسجد المهدی بود؛ مسجدی که آن زمان حتی سنگکاری هم نشده بود و با همت مردم ساخته شد.
فرمانده پایگاه تا آخرین روز
اواخر دهه ۷۰، سجاد فعالیت خود را در پایگاه بسیج مسجد امام مهدی(عج) که در نزدیکی منزلشان قرار داشت، ادامه داد. خیلی زود مسئولیت گرفت و در دهه ۸۰، فرمانده پایگاه شد؛ مسئولیتی که تا پایان عمر از آن جدا نشد. او در سال ۱۳۸۲ به استخدام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد، اما همزمان، فرماندهی پایگاه را نیز بر عهده داشت. به گفته برادرش، علاقهاش به پایگاه مثالزدنی بود: به من میگفت شاید یک روز از سپاه جدا شوم، اما تا وقتی جان در بدن دارم، پایگاه بسیج را رها نمیکنم. پس از ازدواج و مهاجرت به فولادشهر در سال ۱۳۹۲، فرماندهی پایگاه امام حسن مجتبی(ع) فولادشهر را بر عهده گرفت و تا زمان شهادت، در همین مسئولیت باقی ماند.
جهاد خاموش و بیادعا
فعالیتهای جهادی، بخش جداییناپذیر زندگی سجاد بود. از اواخر دهه ۷۰ و در دهه ۸۰، همراه دوستانش در اردوهای جهادی و جهاد سازندگی شرکت میکرد؛ از سمپاشی مزارع و باغات گرفته تا کمک به دامداریها و خدماترسانی به مناطق محروم. برادر شهید بیان کرد: خیلیها یکی دو سال کار میکنند و خسته میشوند، اما سجاد خستگیناپذیر بود. چون کارش را برای خدا و انقلاب انجام میداد.
نگاه راهبردی به انقلاب و امنیت
نگاه شهید ذبیحی به انقلاب اسلامی، نگاهی عمیق و اعتقادی بود. باور داشت انقلاب اسلامی به رهبری ولیفقیه، به صاحب اصلیاش حضرت ولیعصر (عج) متصل خواهد شد. امنیت کشور را خط قرمز میدانست و معتقد بود باید همهچیز را برای حفظ آن فدا کرد. برادر شهید گفت: سجاد هیچوقت شعاری حرف نزد. اما آرزوی شهادت، آرزویی مستمر در زندگیاش بود. همیشه میگفت: خدایا من را شهید کن. این دعا از نوجوانی تا آخر عمر، همراهش بود.
نشانههای پیش از پرواز
رفتارهای شهید در روزها و هفتههای منتهی به شهادت، متفاوت شده بود. مهربانتر، دلسوزتر و دغدغهمندتر از همیشه. حدود ۱۰ روز قبل از شهادت، در پاسخ به درخواست یک خانواده نیازمند گفته بود: «۱۰–۱۵ روز دیگر هستم، بعد خودم کمکتان میکنم.» یک روز قبل از شهادت نیز، به چند خانواده نیازمند تأکید کرده بود اگر نبود، با افراد دیگری تماس بگیرند.
جانفشانی در قلب بحران
روز حادثه، سجاد میتوانست در موقعیت امنتری بماند. فرمانده بود و حضورش در خط مقدم الزامی نبود. اما وقتی دید نیروهای پیاده بسیجی در محاصره قرار گرفتهاند، تصمیمی گرفت که سرنوشتساز شد. او عمداً به سمت جمعیت رفت تا توجه مهاجمان به خود جلب شود و دیگران فرصت خروج پیدا کنند. این جانفشانی آگاهانه، به نجات ۴۰ تا ۵۰ نفر از نیروهای بسیجی انجامید.
شهادت به فجیعترین شکل
برادر شهید، صحنه دیدار با پیکر را اینگونه روایت کرد و گفت: «وقتی دیدمش، اول نشناختم. صورتش کاملاً شکسته بود. گلو عمیق بریده شده بود، بدنش پر از جراحات بود. فقط از زانوبندی که خودم برایش خریده بودم و از انگشتهایش فهمیدم سجاد است.» برادر شهید ذبیحی خاطر نشان کرد: سجاد رفت، اما راهش ماند؛ در پایگاههای بسیج، در دل مردم و در امنیتی که با خونش امضا شد. او زنده است؛ تا وقتی این خاک به ایثار و غیرت نیاز دارد.



