کد خبر: ۲۶۸۶۳۱
تاریخ انتشار: ۰۶ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۳:۵۴

مسجد در آتش / روایت شهیدی که برای دفاع از ناموس زنده زنده در آتش سوخت+فیلم

روایت شهید علی اکبر زارعی شهیدی که برای دفاع از ناموس و قرآن زنده زنده در آتش مزدوران دشمن و در مسجد سید الشهدای شهرستان پاکدشت سوخت و، چون ققنوسی از دل آتش به سوی آسمان پرکشید.

شهدای ایران:به نقل از اس ان ان،میان دود و خاکستر، آنجا که نفس‌ها به شماره میفتد، دیوار‌های مسجد روایت می‌کنند، روایت شهادت جوانی که از زمزمه‌های عاشقانه و اشتیاقش برای پر کشیدن، تا نقش بستن نام آن بر صحنه روزگار در مقام شهید، فاصله‌ی درازی سپری نشده است.


تعداد بازدید : 0

میهمان روایت شهید علی اکبر زارعی شده‌ایم، شهیدی که از بازیگوشی‌های کودکانه تا رشادتی جوانمردانه، همگی را در مسجد محله‌ی ساده خود، در شهرستان پاکدشت رقم زده است.

مادر شهید علی اکبر زارعی می‌گوید: ((از همان روزی که هنوز فرزندی نداشتم، خوابی دیدم؛ خوابی روشن و پرمعنا. در آن رؤیا، نامی بر زبانم نشست: «علی‌اکبر». گفتم اگر خدا روزی پسری به من عطا کند، نامش را علی‌اکبر می‌گذارم؛ و چنین شد؛ فرزندی آمد که از همان آغاز، رنگ و بوی اخلاص داشت، گویی نامش را با خود از آسمان آورده بود.))

علی اکبر، از همان کودکی اهل مسجد بود و روح خود را با دعا و ذکر عجین کرده بود. تفریحش نه کوچه و خیابان، که جمع دوستانش در مسجد سیدالشهدا بود. هر قدمی که برمی‌داشت، بوی خدمت می‌داد و تا آخرین لحظه‌ی زندگی‌اش، فکر مسجد و خانه‌ی خدا بود.

مادر از وردی می‌گوید که هر روز تکرار می‌کرد: ((مامان، من شهید می‌شوم.)) بار‌ها به او می‌گفتم: ((پسرم، باید بمانی، باید خدمت کنی به وطن، به رهبر، به مردم. شهادت عاقبت راه است، نه آغاز.))، اما او با لبخندی آرام می‌گفت: ((نه مامان، من دوست دارم در جوانی شهید شوم.)) این جمله، شد آهنگ زندگی‌اش؛ راه می‌رفت و می‌گفت، می‌نشست و می‌گفت، و همه می‌دانستند که دلش پر می‌کشد به سوی شهادت.

پس از جنگ دوازده روزه، حال و هوایش عوض شده بود. به دوستانش گفته بود: ((نترسید، الان نوبت ما نیست. نوبت من بعدی است.)) گویی الهامی در دلش افتاده بود.

آخرین دیداربا مادر، پنجشنبه بوده است، ((ساعت سه بعدازظهر. تلفنی شد، صدایی آمد، و او سراسیمه آماده شد و رفت. دیگر بازنگشت. من در دل آشوب داشتم، دلشوره‌ای که آرام نمی‌گرفت.)) مادر چه می‌دانست، آن تماس و آن شتاب برای بیرون رفتن، بی قراری‌های دل علی اکبر، برای رهانیدن خویش از قفس زمین خاکی است.

این بار پدر برایم از آخرین دیدار با فرزند شهیدش می‌گوید، ((ده روز پیش از پرواز علی‌اکبر، دیداری داشتیم که امروز معنایش را بهتر می‌فهمم. آن روز، با لحنی آرام، جمله‌ای گفت که حس کردم شاید دلخوری‌ای در دلش باشد. به او گفتم: «بابا، منو حلال کن.» ناگهان مرا در آغوش گرفت، محکم، چنان که گویی آخرین بار است و گفت: ((حاج محمود، من باید تو رو حلال کنم یا تو باید منو حلال کنی.)) صورت‌هایمان بر هم بود، و بوسه‌ای بر صورتش نشاندم که طعم وداع داشت. آن لحظه، گرچه نمی‌دانستم، اما در حقیقت آخرین بغل من و فرزندم بود؛ بغلی که امروز می‌دانم بوی خداحافظی می‌داد.))

پدر ازآن روز سخت میگوید: ((من بیرون از شهر بودم. تلفن زنگ خورد؛ دوستش گفت: «علی‌اکبر جواب نمی‌دهد، مسجد آتش گرفته.» دل من آشوب شد. تماس گرفتم، هیچ خطی در دسترس نبود. به مادرش زنگ زدم، به خواهرش، به داماد و دخترم؛ هیچ‌کس پاسخ نداد. فاصله‌ی نیم‌ساعته تا شهر، به اندازه‌ی یک عمر گذشت. وقتی رسیدم، مسجد سیدالشهدا هنوز در دود می‌سوخت. نامش را فریاد می‌زدم: «علی‌اکبر!»، اما تنها پژواک صدایم در میان دود می‌پیچید.))

در بیمارستان، حقیقت را پنهان می‌کردند. پذیرش می‌دانست، اما نمی‌گفت. اما حقیقت، در سردخانه‌ی بیمارستان انتظارم را می‌کشید. من و چند دوستش سرگردان بودیم. تا آن‌که دخترم با گریه و فریاد، پرده از راز برداشت، گفتند: «بروید زیرزمین...» پایین رفتم، میان پیکر‌ها جست‌و‌جو کردم. سه بار نگاه کردم، باورم نمی‌شد. تا آن‌که بند شلوار بسیجی‌اش، همان نشانی کوچک، مرا به یقین رساند. آن‌جا بود که فهمیدم علی‌اکبر من، پرواز کرده است.

وقتی پیکر شهید را دیدم، تصمیم گرفتم هیچ‌کس دیگر آن تصویر را نبیند. نه مادر، نه خواهر، نه دوستانش. خواستم یادگار علی‌اکبر، همان چهره‌ی روشن و لبخندهایش باشد؛ همان تصویر زیبا که در دل‌ها جاودانه شود.

حالا پدر و مادرعلی اکبر، دلتگ، اما باافتخار از فرزند شهیدشان سخن می‌گویند، از قامت جوان رشیدی که نقش آن بر تارو پود مسجد محله و بر حافظه تاریخی این سرزمین حک شده است، فرزنده که در راه امام حسین تقدیم شده است و در همان مسجدی که عاشقش بود، به سیدالشهدا پیوست.

مادر می‌گوید: ((شهادتش نه اتفاقی، که سرنوشت محتومش بود. اگر به گونه‌ای دیگر از دنیا می‌رفت، من تعجب می‌کردم؛ چرا که او لیاقت شهادت داشت، و خداوند همان لیاقت را به او بخشید.)) و در ادامه از روی ایمان و باوری عمیق، بازگو می‌کند: ((ما خانواده‌ی شهدا، در برابر مصیبت کربلا هیچیم. این داغ، در برابر داغ زینب کبری، قطره‌ای است در برابر دریای بی‌کران.)) و آری این است شیوه‌ی شاگردی کردن، در مکتب امام حسین (ع).

نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
آخرین اخبار