فراموش نمیشوند حتی اگر فروکش کنند؟ / کیدراما و کیپاپ؛ خط قرمز رسانههای بیگانه
شهدای ایران:آنچه امروز در سالهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ در فضای فرهنگی و رسانهای ایران با آن مواجه هستیم، صرفاً یک «موج سرگرمی» یا «مد زودگذر نوجوانانه» نیست. گسترش فراگیر کیدراما و کیپاپ در میان بخش قابل توجهی از نوجوانان و جوانان ایرانی، نتیجه یک فرآیند تدریجی، چندلایه و بلندمدت است؛ فرآیندی که از اواخر دهه ۱۳۸۰ آغاز شد و اکنون به مرحله تثبیت هویتی رسیده است.
برخلاف تصور رایج، این پدیده نه ناگهانی است و نه تصادفی؛ بلکه محصول همافزایی ناخواسته رسانههای منطقهای فارسیزبان با پروژه کلان «هالیو» (Hallyu) کره جنوبی است.
نقطه شروع این مسیر را باید در ورود گسترده سریالهای کرهای دوبلهشده به شبکههای ماهوارهای فارسیزبان، بهویژه شبکه فارسیوان از سال ۱۳۸۸، جستوجو کرد. این سریالها در نگاه اول، تفاوت چندانی با دیگر ملودرامهای خانوادگی نداشتند؛ نه خشونت افراطی داشتند، نه عریاننمایی غربی، و نه تقابل مستقیم با ارزشهای دینی و سنتی جامعه ایرانی.
رسانههای فارسیزبان؛ مأموریت انجام شد
نکته کلیدی در تحلیل پدیده نفوذ کیدراما و کیپاپ در ایران آن است که رسانههای فارسیزبان، از جمله شبکههایی مانند فارسیوان، الزاماً مأمور مستقیم پروژه هالیو نبودند، اما عملاً روی همان ریل حرکت کردند و کارکردی همراستا با منطق قدرت نرم کره جنوبی ایفا نمودند. این رسانهها برای دولت کره هیچ هزینهای نداشتند، حساسیت سیاسی و گفتمان غربستیز را برنمیانگیختند و با دوبله فارسی، محصولات فرهنگی کرهای را بهگونهای عرضه میکردند که «خانگی»، صمیمی و بیخطر به نظر برسند. نتیجه آن بود که رسانههای فارسیزبان، ناخواسته اما مؤثر، به کانال توزیع رایگان قدرت نرم کره جنوبی در ایران تبدیل شدند.

چرا دقیقاً این سریالها انتخاب شدند؟
دقیقاً نکته کلیدی ماجرا در همینجاست؛ انتخاب کیدراما بهعنوان یک «اسب تروای فرهنگیِ کمهزینه و کمحساسیت».
گسترش سریالهای کرهای در شبکههایی مانند فارسیوان نه تصادفی بود و نه صرفاً ناشی از ارزانبودن یا جذابیتهای روایی؛ بلکه مبتنی بر شناخت دقیق از حساسیتهای فرهنگی جامعه ایرانی در مقطع زمانی اواخر دهه ۱۳۸۰ بود.
در آن دوره، آنچه برای بخش قابل توجهی از خانوادههای ایرانی خط قرمز محسوب میشد، سریالهای غربی بودند؛ آثاری که بهواسطه نمایش عریان روابط جنسی، فردگرایی افراطی، فروپاشی خانواده و هنجارشکنی آشکار، با مقاومت فرهنگی جدی مواجه میشدند. همین حساسیتها موجب شده بود مصرف رسانهای خانوادهها نسبت به تولیدات آمریکایی و اروپایی بهشدت محدود و همراه با تردید باشد.
در مقابل، در ذهن مخاطب ایرانی تصویری نسبتاً خنثی و حتی مثبت از شرق آسیا و بهویژه کره جنوبی شکل گرفته بود؛ تصویری که آن را اخلاقگرا، خانوادهمحور، سختکوش و نسبتاً نزدیک به ارزشهای سنتی جامعه ایرانی جلوه میداد. همین تصویر ذهنی باعث میشد سریالهای کرهای در نگاه اولیه، فاقد برچسب «تهاجم فرهنگی» تلقی شوند و با حساسیت بسیار کمتری وارد سبد مصرف رسانهای خانوادهها شوند.
نکته ظریف اما تعیینکننده اینجاست که بسیاری از این سریالها، اگرچه در ظاهر شرقی، اخلاقی و خانوادگی بودند، اما در لایههای عمیقتر خود حامل مؤلفههای اصلی مدرنیته غربی بودند؛ از فردمحوری در تصمیمهای عاطفی گرفته تا تقدم عشق رمانتیک بر ساختارهای سنتی، موفقیت مبتنی بر رقابت فردی، مصرفگرایی نمادین و تصویر زندگی شهری مدرن بهعنوان افق مطلوب زیست انسانی. با این حال، این مضامین نه بهصورت عریان و تقابلی، بلکه در قالب روایتهای احساسی، خانوادگی و اخلاقنما عرضه میشدند. به بیان دقیقتر، کیدراماها محتوای غربی را با پوستهای غیرغربی و شرقی به مخاطب ارائه میدادند و همین ترکیب، آنها را به ابزاری ایدهآل برای نفوذ تدریجی فرهنگی بدل میکرد.
از آنجا که خانواده ایرانی در آن مقطع نسبت به سریالهای کرهای حساسیت اخلاقی کمتری داشت، تماشای خانوادگی این آثار به امری عادی تبدیل شد؛ حضور کودک و نوجوان پای این سریالها بدون نگرانی پذیرفته میشد و مهمتر از همه، فرآیند انسسازی بلندمدت با این الگوهای روایی و زیباییشناختی، بدون مقاومت جدی اجتماعی شکل گرفت. حال آنکه اگر همین مضامین با بستهبندی آمریکایی یا اروپایی عرضه میشد، احتمالاً در همان مراحل اولیه با طرد اجتماعی مواجه میگردید.
از این منظر، انتخاب سریالهای کرهای را باید یک انتخاب هوشمندانه در مهندسی مسیر نفوذ فرهنگی دانست؛ نه لزوماً بهعنوان توطئهای مستقیم، بلکه بهمثابه همراستایی دقیق با منطق قدرت نرم. این سریالها توانستند هم حساسیت فرهنگی را دور بزنند، هم اعتماد اولیه خانوادهها را جلب کنند و هم بستری امن برای انتقال تدریجی الگوهای زیستی مدرن فراهم آورند. در چنین بستری بود که بعدها کیپاپ، مد کرهای و فرهنگ fandom توانستند بدون شوک فرهنگی و با کمترین مقاومت اجتماعی وارد میدان شوند.

در مرحله نخست این فرآیند، مخاطب ایرانی با شخصیتهای سریالهای کرهای همذاتپنداری میکرد؛ شخصیتهایی که عاشق میشدند، رنج میکشیدند، شکست میخوردند و تلاش میکردند و از این منظر، «شبیه ما» به نظر میرسیدند. اما با گذر از این مرحله و ورود کیپاپ به میدان، این همذاتپنداری روایی بهتدریج جای خود را به همانندسازی هویتی داد؛ جایی که مخاطب دیگر صرفاً تماشاگر نبود، بلکه میخواست شبیه آیدلها شود، همانگونه لباس بپوشد، همانگونه دیده شود و ارزشمندی خود را در شباهت به آنان جستوجو کند. در این نقطه، مصرف فرهنگی از سطح سرگرمی فراتر رفت و وارد قلمرو بازسازی هویت فردی و جمعی شد.
این تغییر مسیر، بهویژه در میان نوجوانان و جوانان امروز، بیشترین شدت را دارد و دلیل آن نیز روشن است. نسلی که اکنون بیشترین درگیری را با کیپاپ و کیکالچر تجربه میکند، در کودکی با کیدراما انس گرفته، با زیباییشناسی کرهای رشد کرده و در نوجوانی وارد زیستجهان شبکههای اجتماعی و fandomهای دیجیتال شده است. به بیان ساده، ترکیب «آشنایی در کودکی، تثبیت در نوجوانی و مواجهه هویتی در جوانی»، مسیری طبیعی اما طراحیشده در منطق قدرت نرم را شکل داده است.
از همین روست که کیدراما و کیپاپ، برخلاف بسیاری از خردهفرهنگهایی که میآیند و میروند، به خط قرمز رسانههای بیگانه تبدیل شدهاند. این جریانها صرفاً سرگرمی یا سلیقه موسیقایی نیستند، بلکه حامل بستهای کامل از معنا، سبک زندگی و مرجع هویتیاند. آنها معنای موفقیت را بازتعریف میکنند، بدن ایدهآل را بازسازی مینمایند، عشق، شهرت و دیدهشدن را بهشکل تازهای معنا میبخشند و در نهایت، مرجع الگوبرداری جوان را از درون جامعه بومی به بیرون از آن منتقل میکنند. چنین کارکردی دقیقاً همان چیزی است که این جریانها را برای رسانههای بیگانه غیرقابل چشمپوشی و غیرقابل حذف میسازد.
![]()
از همین رو، دو نکته مانند روز روشن است:
اول؛ کیدراما و کیپاپ به «خط قرمز رسانهها و مراکز تبلیغی بیگانه» تبدیل شدهاند.
نه صرفاً از آن جهت که محتوای محبوبی هستند، بلکه به این دلیل که به یکی از کارآمدترین ابزارهای قدرت نرم بدل شدهاند. از همین رو، هرگونه نقد جدی، ساختاری یا افشاگرانه نسبت به این پدیدهها، معمولاً با واکنش سریع، هماهنگ و گاه تهاجمی این رسانهها مواجه میشود.
دوم؛ این پدیدهها به این سادگیها حذفشدنی و فراموششدنی نیستند.
حتی اگر در آینده، بخشی از آنها در قالب «خردهفرهنگ» عادیسازی شوند و از حالت تبگونه خارج گردند، باز هم از حافظه فرهنگی نسلها پاک نخواهند شد. چرا؟ چون:
- در کودکی با روایت و احساس شکل گرفتهاند؛
- در نوجوانی با موسیقی، تصویر و fandom تثبیت شدهاند؛
- و در جوانی به خاطره، سلیقه و مرجع مقایسه تبدیل میشوند.
چنین پدیدهای، حتی اگر فروکش کند، رسوب میکند؛ و رسوبهای فرهنگی، بسیار ماندگارتر از موجهای زودگذرند.



