
داشتیم کنار هم راه میرفتیم که دیدم صدای هق هق یکی از رفقا بلند شد !!!
نگاهش کردم گفتم چی شده ؟!!!
اشاره کرد به دختر چند ساله ای که دم موکب ایستاده بود و لیوان آب را گرفته بود دستش
و با صدای بچه گانه ای به رفیقمان آب تعارف میکرد :
عمی .... ماء !!!! (عمو ... آب )



