برشی از دستنوشتههای شهید احمدرضا احمد
به گزارش شهدای ایران به نقل از صاحب : برای اعزام به گروهان فجر، به پشتیبانی آمدیم و بعد از خداحافظی از برادران با یک "کامیون آیفا” به مقر «شهید چمران» رفتیم. دربین راه بچهها با توجه به اینکه همه در یک گروهان عملیاتی بودیم، شور و حال وصف ناپذیری داشتند. همگی نوحه و سرود میخواندند. تا اینکه بالاخره به مقر رسیدیم. بچهها گویا چشم انتظار فجری بودند که از سرچشمه فیض ربانی به سویشان نور میرساند؛ همگی خوشحال و مسرور و با وجدی خاص، در صف جندالله، معلوم نبود چند روز باید دراین مقر جهت آموزش کوتاه مدت بمانیم. کارما از زمانی شروع شد که دستهبندی شدیم وهرکس به سوله خود رفت.
ابتدا بچهها زیاد باهم آشنایی نداشتند؛ ولی با گذشت زمان کم کم انس بین بچهها زیاد شد و همگی صمیمی شدند. روزها میبایستی جهت کوه پیمایی، تجهیزات خود را بسته و تا نزدیکیهای ظهر یا شب در کوهها به سر بریم و راهپیمایی کنیم، در حالی که استراحت چندانی هم نداشتیم. شب هنگام نیز بعد از خواندن نماز و احیانا دعای توسل، شیرین کاریهای بچهها شروع میشد. بچهها با دنیایی از ابهامات که در پشت حجاب صورت خندانشان بود، رضای الهی را با مشکلات خریده بودند.
شبها هر طوری بود، با شیرین کاریهای "امرالله” یا تعزیه "کولیوند” و دیگران میگذشت. همینها هستند که نمیگذارند به بچهها بد بگذرد و به آنها روحیه میدهند. اینان در دعای توسل و کمیل چنان گریه میکنند که گویی عارفانی هستند که از آتش عشق و شوق الهی و از هجر کربلای حسینی ناله میکنند؛ روزها در جنگ همچو شیر خروشان، شبها همچون زاهدی گریان، اینان با دریایی از معرفت و عشق به اینجا آمدهاند. من وقتی خود را با آنها مقایسه میکنم میفهمم که عاشق امام حسین علیهالسلام کیست و کیست که شهید میشود.از میان این همه افراد مخلص و بی ریا کسانی شهید خواهند شد. من با دیدگانم همه آنها را اکنون میبینم. صورتشان را میبوسم. شورشان را درک میکنم. اما زمانی فرا خواهد رسید که میبینم عدهای شهید شدهاند و باید منتظر ماند! اکنون من، مات و مبهوت از اینکه چه کسی شهید خواهد شد و چه اتفاقی برای چه کسی خواهد افتاد، خود را به دریای توکل الهی میزنم و منتظر امواج قضا و قدرش میمانم. الهی رضاً برضاک و تسلیما لقضائک اینها را میدانم، چون در رمضان ۶۱ با عزیزانی در «پادگان قدس» بودم و با هم گپ میزدیم که اکنون هیچ نشانی ازآنها نیست.
صبح روز ۲۲ رمضان همان سال با بچهها خوش و بش می کردیم: به فکر شب آن روز نبودیم. نمیدانستیم که درشب چه اتفاقی خواهد افتاد. دوستان و آشنایان را میدیدیم ولی بی خبر ازآنکه چند ساعتی بیش با آنان نخواهیم بود. به فاصله یک شب همه چیز عوض شد. از میان یاران تعدادی انتخاب شدند؛ یکی شهید، یکی مفقود، یکی اسیر، یکی معلول و یکی مجروح. در روز به فکر هیچ چیز و در شب غوغایی شگفت …در روز منتظر شبی پنهان… در روز منتظر قضای الهی که درشب محقق خواهد شد، و شب آرام آرام خود را به ما نزدیک میکرد. تا اینکه آن شب به پایان رسید. شب قدری که ملائکه و روح به اذن خدا پایین آمدند و به بعضی سلام گفتند و آنها را تا صبح روز قیامت ایمن داشتند. «سلام هی حتی مطلع الفجر.» تا مطلع الفجر قیامت، شهیدان این راه ایمن شدند، چون از جانب خداوند به آنها سلام داده بودند. اکنون در پس و پیش این شب دوعالم است برای بعضیها. یکی عالم حیات و دیگری عالم ممات و این خود واقعهای است بس شگفت. درآن شب کبوتران عاشق به خون غلتیدند و با پر و بالی خونین به لقاءالله شتافتند.
بعضیها نیز که لیاقت نداشتند ماندند. ماندند تا شاهد نبودن یاران باشند. ماندند تا برای محو ظلم جنگ کنند. ماندند تا منتظر «فجری» دیگر و «سلام»ی نوباشند. و حالا فکر میکنم که شاید آن تاریخ دوباره تکرار شود و دوباره شبی دیگر پدید آید و مطلع نوی برای تحولی نو باشد. اکنون روزهای قبل از واقعه است، با دوستان خوش و بش می کنیم. یاران را میبینم، ولی نمیدانم کدامین اینها شهید میشوند. کدام یک مفقود و…چارهای جز انتظار نیست. باید منتظر تقدیر الهی بود و باید بر خدا توکل کرد. لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم.۲۶/۱۲/۶۲
[نامه]
امروز ساعت شش مشغول صرف شام بودیم. درهمان حال یکی از برادران مسول تعدادی نامه آورد وبچهها سرا پا گوش شدند تا ببینند چه کسی نامه دارد. بالاخره خواندن نامهها که تمام شد،عدهای خوشحال وعدهای ناراحت و عدهای بی تفاوت به نظر میرسیدند. برای من نیز دو نامه آمد: یکی از خانه و دیگری از برادری به نام ناصر. عدهای که برایشان نامه نیامده بود، با شیرین کاریهایی نارحتی را به خوشحالی تبدیل کردند. برادر حبیب- امدادگرمان- تصنعا زد زیر گریه وهای های گریست و بعضی بچهها دور و برش را گرفتند و آنها نیز زدند زیر گریه و سنگر شده بود های های گریه الکی، "امرالله” که همیشه سر قافله بچهها بود به طرف اسلحهاش رفت و در حالی که میخواست اسلحهاش را بردارد میگفت: «رهایم کنید. مرا آزاد بگذارید. بگذارید ببینم چرا پدرم نامه ننوشته؟!» بچهها همگی زدند زیر خنده. امرالله به شوخی میگفت: «بچهها !وقتی من میخواستم به جبهه بیایم، قرآن در خانه نداشتیم. مادرم به جای قرآن مرا از زیر یک دسته نان لواش رد کرد و دفعه قبل نیز یک مهر نماز خرد کرد و بر سرم ریخت.»۲۶/۱۲/۶۲
[رویای بقیع]
دیشب دعای توسل داشتیم. تصمیم گرفتم برای زیارت شهدا، به خصوص دوستان شهیدم درعالم رویاء-که خیلی از این نعمت بی بهره بودم- به حضرت زهرا سلام الله علیه متوسل شوم. دعا ساعت هشت شب در محوطه مقر، در روشنایی نور ماه برگزارشد. ما که نه معنای توسل را درک کردهایم و نه میتوانیم مانند مومنها حالی پیدا کنیم، در دعا شنوندهای بیش نبودیم. به هرصورت دعا به پایان رسید و همان شب پس از پایان دعا خواب دیدم: شب بود و هوا تاریک. مانند چند دفعه قبل دنبال دوست شهیدم محمد روستایی میگشتم. گویی قبرستانی بود شبیه قبرستان بقیع با همان حال و هوا. من و چند نفر دیگر درابتدای قبرستان بودیم. به یکی از افراد نزدیک شدم که نمیدانم که بود. گفتم:«قبر روستایی را نیم دانید کجاست؟» گفت: چرا. سپس نشست و با دست خویش مقداری خاک را کنار زد و قبری نمایان شد. گفت این قبر شهید روستایی است. عجیب اینکه چرا قبر باید پنهان و گمنام باشد وچرا قبرستان باید حال و هوای بقیع را داشته باشد؟ مساله اینجاست که قبر حضرت زهرا سلام الله علیه نیز با اینکه در قبرستان بقیع پنهان میباشد. و این مرا به فکر واداشته است که چرا چنین قرابتی باید میان این دو باشد. و آخر شهید ما نیز مفقود شده است و باید این راز برایم فاش شود. راهی ندارم جز طلب فرج از خداوند منان.۲۷/۱۲/۶۲
[تحویل حال]
امروز، اولین روز عید بود. گفتندکه مراسم تحویل سال در محوطه قرارگاه برقرار خواهد شد. مراسم با پیام امام شروع شد. بعد از خاتمه پیام امام، یکی از برادران روحانی صحبت کرد. ناگفته نماند قبل از پیام امام، توسط همان برادر روحانی روضه ابا عبدالله الحسین علیه السلام برقرار بود. پیام امام که تمام شد،زیارت عاشورا خواندیم وعرض کردیم: «انی سلم لمن سالمکم وحرب لمن حاربکم.» درهمان حال بود که با خود میگفتم: یک سال گذشت. این نفس تو هنوز زندهای؟ یک سال گذشت و تو هنوز از قافله راهیان نور عقب ماندهای. یک سال از فقدان یارانت گذشت و تو هنوز در بی تفاوتی به سر میبری. تو هنوز خالص نشدهای. هرکه را خدا خالص کرد شهیدش میکند. بدان که همه رفتند و تو با مشتی خاک ماندهای. با مشتی خاطرههای فراموش ناشدنی. دانستم که ماندن چه سنگین است و فهمیدم که هر که زودتر برود رستگار است.۱/۱/۶۳
دستنوشتههای شهید احمد رضا احمدی-تدوین-علیرضا کمری ص۲۸-۳۳





