کد خبر: ۲۱۴۹۰
تاریخ انتشار: ۱۲ آذر ۱۳۹۲ - ۱۵:۳۶

توفانی که قاب عکس شاه را شکست!

یک‌بار محمدرضا در هنرستان محل تحصیلش قاب عکس شاه را شکست! مدیر مدرسه مرا خواست و گفت: این پسر، بچه خوبی است، اما اگر گارد بفهمد زنده نمی‌گذاردش. گفتم نمی‌توانم کاری کنم، از پسشان بر نمی‌آیم.

خبرگزاری شهدای ایران؛ "ماه‌منظر عیوض محمدی" مادر شهیدان «حسین، محمد رضا و علی خانه‌عنقا»، سفره دل را می گشاید و این بار از خاطرات فرزند جاویدالاثرش محمد رضا می گوید. گریزی به دوران انقلاب می زند و رشته کلام را اینگونه در دست می گیرد:

انقلاب که پیروز شد، محمدرضا دیپلم گرفت. دائم می‌گفت "هم دیپلم گرفتم هم شاه را بیرون کردم! هم انقلاب کردم، هم به سربازی میروم تا دانشگاه باز شود و به دانشگاه بروم!" بعد به سربازی رفت و از آنجا وارد سپاه شد.

اتفاقاً به او گفتم تو که قرار بود به دانشگاه بروی؟ گفت من الآن همه چیز بلدم، کار با سلاح و آرپی‌جی و ... دیگر باید بروم! گفتم باشد، تو برو، من هم می‌دانم چه کنم! اگر شهید شوی در کوچه و خیابان فریاد می‌زنم می‌گویم من مادر خانه‌عنقا‌ام! گفت تو این کار را نمی‌کنی، از حضرت زهرا (س) خجالت می‌کشی. حضرت زهرا(س) خودش به تو صبر می‌دهد. محمد رضا اسفند شهید شد اما خبر شهادتش را بعد از عید به ما دادند.

جاویدالاثر شوم روحم شادتر است

بعد از حسین، محمد رضا دائم می‌گفت مادر اجازه بده من هم وارد سپاه شوم قول می‌دهم جبهه نروم!حسن خانه عنقا، برادر شهدا با گفتن این جمله ادامه می دهد: محمد رضای 23 ساله در عملیات خیبر سال 62، شهید شد. در این عملیات پیکر بسیاری از شهدا برنگشت که محمدرضا یکی از آنها بود. محمدرضا در وصیت‌نامه‌اش قید کرده بود که اگر پیکرش برگشت، کنار حسین دفن شود و البته در وصیت‌نامه‌اش گفته بود "اگر پیکرم بازنگردد روحم شادتر است که از خدا می‌خواهم چنین شود." دشمن که منطقه را اشغال کرد، پیکر شهدا را در هور ریخت. اکنون در قطعه 26 برایش سنگ یادبودی کنار قبر حسین گذاشتیم؛ به امید بازگشت پیکرش. 

ماه منظر همچنان منتظر فرزند جاویدالاثرش است، از این رو می گوید: روزی یکی از دوستانم گفت دعایی هست که اگر بخوانی گم شده برمی‌گردد. باهم دعا را خواندیم و خوابیدم. خواب دیدم محمد برگشته! گفتم مادرجان کجا بودی؟ گفت همین‌جا بودم، جایی نرفتم! بعد گفت مامان وقتی دعا می‌خوانی برای رفقای من هم بخوان. ما 3 نفریم!

توفانی که قاب عکس شاه را شکست!

مادرمی گوید: هر 3 فرزند شهیدم شیطنت داشتند اما خیلی خوش اخلاق بودند. پسر کوچکترم مهدی، وقتی چهاردست و پا راه افتاد، بچه‌ها را اذیت می‌کرد و اجازه نمی‌داد به مشق و درسشان برسند. یک‌بار محمدرضا آمد و گفت: مامان یک لحظه بیا. دیدم مهدی را به جا لباسی آویزان کرده‌اند! گفتم محمدرضا چرا این کار را کردی؟ گفت مامان، اگر کتکش بزنیم، غش می‌کند و شما شاکی می‌شوی، اینطور هم که نمی‌گذارد درس بخوانیم، مجبوریم آویزانش کنیم!

یک‌بار محمدرضا در هنرستان محل تحصیلش قاب عکس شاه را شکست! مدیر مدرسه، آقای شیرازی، مرا خواست و گفت: این پسر، بچه خوبی است، اما اگر گارد بفهمد زنده نمی‌گذاردش. گفتم نمی‌توانم کاری کنم، از پسشان بر نمی‌آیم. بعد گفت: از این توفان‌ها چند تای دیگر داری؟ گفتم 5 تای دیگر! گفت بیشتر مراقبشان باش. بعدها فرزند آن آقای مدیر هم جزو شهدای گمنام شد. 

نیمه شب هایی که مفهوم انتظار به خود گرفته!

برادر شهدا بی تابی مادر در فراغ فرزندان را اینگونه بازگو می کند: زمانی که محمد رضا سربازی بود، معمولاً برگشتش به خانه زمان مشخصی نداشت. اغلب هم نیمه‌های شب می‌رسید و بنابراین آن زمان صدای زنگ و دَرِ، نیمه شب برای مادر معنای خاصی داشت. این رویه تا چند سال اول پس از شهادت محمد هم ادامه داشت و اگر کسی بدموقع به خانه ما می‌آمد مادر سراسیمه و حتی بدون حجاب خود را به در خانه می‌رساند.

یک‌بار یکی از اقوام که از ابهر برای خدمت سربازی به تهران می‌آمد حدود ساعت 2 نیمه شب از راه رسید و زنگ خانه را زد. خواب بودیم، مادر از پشت پنجره صدا زد کیه؟ گفت منم محمد! مادر تا برسد جلوی در شاید بیش از 20 مرتبه به زمین افتاد.

تبریک روز مادر در خواب!

مادردل تنگی خود را با دیدن خواب از فرزندش تسکین می دهد و اینگونه می گوید: روز مادر بود و من بی تاب دیدن روی محمد رضا و شنیدن جمله  مادر روزت مبارک. در خواب دیدم محمدرضا با لباس سپاه به خانه آمده است. یک کادو و یک شانه تخم مرغ در دستش بود. به من داد و گفت: روزت مبارک!

از پخش اطلاعیه تا آموزش تیراندازی

علی، فرزند بزرگ خانواده بود که در زمان انقلاب و پس از آن بارها مورد حمله منافقین قرار گرفت که جراحت آن را با خود داشت و چندبار نارنجک در منزلش انداختند. در سال 85 برای مأموریتی به سمت تبریز در جاده قره‌چمن تصادف کرد که به رحمت خدا رفت. گویا این داغ برای پدر غیر منتظره‌ بود و شاید دیگر تحمل داغ دیگری را نداشت که بعد از سالگرد علی حدود 6 سال پیش به رحمت خدا رفت.

برادر شهدا ادامه می دهد: برادرمعلی اتومبیلی داشت که پس از جریان آزادسازی پادگان‌ها، به کمک محمدرضا و حسین تعدادی اسلحه بار ماشین کردند و آوردند. از آنجا که خود علی آقا کمی کار با اسلحه را می‌دانست، برای بچه‌های محل کلاس آموزشی برقرار کردند. پس از آموزش به آنها اسلحه می‌دادند تا در زمان‌ مشخص شده روزانه سر پست حاضر شوند.

علی با کمک حسین و محمدرضا اطلاعیه‌های حضرت امام (ره) را که از فرانسه می‌رسید به طرق مختلف به دست آورده و با چاپ یا دستنویس‌ شده توزیع می‌کردند. زیر اطلاعیه‌ها هم می‌نوشتند هرفردی اطلاعیه را خواند برای 5 نفر دیگر هم تکثیر کند.

چشمی که به راه است...

حسن آقا برادر شهدا می‌گوید همه ما بچه‌ها از این محل رفته‌ایم اما نگران مادریم. او راضی نمی‌شود از خانه قدیمی خود جدا شود. می‌گوید اگر بروم جای دیگر، بچه‌ها آدرس ندارند، نمی‌توانند مرا پیدا کنند! اینجا که باشم حتی اگر روزها نیایند، شبها به خوابم می‌آیند و به من سر می‌زنند! با این حساب ناچاریم خانه‌مان را در نزدیکترین مکان به منزل مادر انتخاب کنیم.

…………………….

بیوگرافی

نام: محمدرضا

نام خانوادگی: خانه عنقا

تاریخ تولد:1346

تاریخ شهادت:سال 62

محل شهادت: در عملیات خیبر

.........................

نام: علی

نام خانوادگی: خانه عنقا

تاریخ تولد: 1343

تاریخ شهادت: 1385درقره چمن

نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
آخرین اخبار