انتقالی یک شهید به مدرسه فکه
یکی از بچههای تفحص آمده بود خانه ما و میگفت: «این شهید به خواب علیرضا غلامی مسئول گروه ما آمده و گفته بود: وقت آن رسیده که من برگردم!» بعد هم محل حضور خودش را گفته بود
به گزارش خبرنگار سیاسی پایگاه خبری شهدای ایران؛دومین روز از هفته دفاع مقدس به مناسبت 1 مهر و بازگشایی مدارس و دانشگاه ها روز دانش پژوهی و دفاع ملی نام گذاری شده است.
با این عنوان می توان از تمامی نوجوانان و جوانانی که در اوج رشد و شکوفایی دست از تحصیل کشیدند و به جبهه ها رفتند یاد کرد.شاید در این چند سال کمتر سخن از دانش آموزان و دانشجویان شهید به میان آمده باشد و تنها به یک شهید اکتفا کرده اند اما فهمیده های زیادی آمدند و رفتند و ازآنها یاد و سخنی نشد.
در این قسمت از دانش آموز شهیدی که تا کنون از وی ناگفته های فراوانی وجود دارد اکتفا می کنیم؛ باشد که خواندن و ترویج این مطلب فرهنگ ایثار و شهادت را در دل جوانان امروز زنده کند.
شهید «علیرضا کریمی» 22 شهریور سال 1345 مقارن با ایام ماه مبارک رمضان در محله سیرجان اصفهان متولد شده است؛ او در خردسالی دچار بیماری شد و پزشکان معتقد بودند که زیاد زنده نمیماند، به طوری که در 4 سالگی کبد وی از بین رفت و دیگر امیدی به زنده ماندنش نبود.
پدرش، علیرضا را نذر آقا ابوالفضل(ع) کرد و آن روز این کودک به طور معجزهآسایی شفا گرفت و حتی سالها بعد قهرمان ورزشهای رزمی شد.
وی که دوران تحصیل خود را با موفقیت های زیادی سپری می کرد و جز بهترین دانش آموزان مدرسه بود همیشه حال و هوای کربلا در سر داشت.

با آغاز جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیه ایران، علیرضا از درس و تحصیل خود و از بهترین دوران زندگی اش گذشت و او هم به میدان رزم شتافت و در عملیات «محرم» در اثر اصابت گلوله خمپاره سر و دست و پایش مجروح شد؛ بعد از پایان دوران مجروحیت به جبهه بازگشت و فرمانده
گردان امیرالمؤمنین(ع) به خاطر شجاعت و مدیریتی که علیرضا از خود نشان داده بود، مسئولیت دسته دوم از گروهان ابوالفضل(ع) را به او داد.
علیرضا در آخرین دیدار با خانوادهاش به مادر میگوید: «ما مسافر کربلائیم، راه کربلا که باز شد برمیگردیم» و در پایان آخرین نامهای هم که فرستاد، نوشته بود «به امید دیدار در کربلا».

علیرضا در عملیات «والفجر یک» در منطقه فکه حضور پیدا کرد؛ در این عملیات هر دو پایش مورد هدف گلوله بعثیها قرار گرفت؛ فرماندهاش تلاش میکرد تا او را به عقب برگرداند، اما علیرضا میگوید:«شما فرماندهای برو بچهها منتظرت هستند».
علیرضا در حالی که روی زمین افتاده و به سختی میخواست خودش را به سمت تپهها بکشاند، ناگهان یکی از تانکهای بعث به سرعت به سمت وی رفته و از روی پاهایش رد میشود، علیرضایی که فقط 16 سال داشت...
برادر شهید، از روزی میگوید که عاشق حضرت ابوالفضل(ع) برمیگردد: آمدم خانه، مادرم هیجان زده بود، با رنگ پریده گفت: «علیرضا برگشته! پسر من بعد 16 سال برگشته» کمی مادر را نگاه کردم و گفتم: «آخه مادر چرا نمیخواهی قبول کنی، پسرت شهید شده، جنازهاش هم توی فکه مانده»
مادر گفت: «به خدا چند دقیقه پیش آمد، دست من را بوسید و گفت: خستهام، بعد رفت توی اتاق و خوابید».

ظهر همان روز اخبار اعلام کرد: فردا بعد نماز جمعه 3 هزار شهید در تهران تشییع خواهند شد، خبر بعدی این بود که اولین کاروان زائران ایرانی امروز به طور رسمی وارد کربلا شد!
یکباره رنگم پرید، حالا علت حضور علیرضا و صحبتهای مادر را فهمیده بودم، علی گفته بود:«من برمیگردم اما زمانی که راه کربلا باز شود!» حالا هم راه کربلا به طور رسمی باز شده.
با بنیاد شهید تماس گرفتیم، کاملاً صحیح بود، «علیرضا کریمی» اعزامی از اصفهان یکی از شهدا بود، چند روزی تا محرم باقی مانده بود، ما هم صبر کردیم تا پیکر علیرضا بیاید بعد مراسم بگیریم اما خبری نشد!
به سپاه و بنیاد شهید و....مراجعه کردم، گفتند: شاید تشابه اسمی بوده، خلاصه هر کسی چیزی گفت و ما هم نا امید شدیم؛ اما چند روز بعد پیکر علیرضا بازگشت! این مسئله عادی نبود، پیکر علیرضا درست شب تاسوعا به اصفهان آمد، شب حضرت عباس(ع)، همان شب او را به مسجد آوردند.
این عاشق آقا ابوالفضل(ع) در شب تاسوعا تشییع شد، صبح روز بعد هم با مراسم با شکوهی پیکر او را به خاک سپردیم.
یکی از بچههای تفحص آمده بود خانه ما و میگفت: «این شهید به خواب علیرضا غلامی مسئول گروه ما آمده و گفته بود: وقت آن رسیده که من برگردم!» بعد هم محل حضور خودش را گفته بود!

علیرضا تاکنون مشکل سفر کربلای بسیاری را حل کرده! اصلاً به همه من و شما در آنجا وعده کرده!
در پایان آخرین نامهاش خطاب به همه ما نوشته بود:
«به امید دیدار در کربلا ، برادر شما علیرضا کریمی»
با این عنوان می توان از تمامی نوجوانان و جوانانی که در اوج رشد و شکوفایی دست از تحصیل کشیدند و به جبهه ها رفتند یاد کرد.شاید در این چند سال کمتر سخن از دانش آموزان و دانشجویان شهید به میان آمده باشد و تنها به یک شهید اکتفا کرده اند اما فهمیده های زیادی آمدند و رفتند و ازآنها یاد و سخنی نشد.
در این قسمت از دانش آموز شهیدی که تا کنون از وی ناگفته های فراوانی وجود دارد اکتفا می کنیم؛ باشد که خواندن و ترویج این مطلب فرهنگ ایثار و شهادت را در دل جوانان امروز زنده کند.
شهید «علیرضا کریمی» 22 شهریور سال 1345 مقارن با ایام ماه مبارک رمضان در محله سیرجان اصفهان متولد شده است؛ او در خردسالی دچار بیماری شد و پزشکان معتقد بودند که زیاد زنده نمیماند، به طوری که در 4 سالگی کبد وی از بین رفت و دیگر امیدی به زنده ماندنش نبود.
پدرش، علیرضا را نذر آقا ابوالفضل(ع) کرد و آن روز این کودک به طور معجزهآسایی شفا گرفت و حتی سالها بعد قهرمان ورزشهای رزمی شد.
وی که دوران تحصیل خود را با موفقیت های زیادی سپری می کرد و جز بهترین دانش آموزان مدرسه بود همیشه حال و هوای کربلا در سر داشت.
با آغاز جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیه ایران، علیرضا از درس و تحصیل خود و از بهترین دوران زندگی اش گذشت و او هم به میدان رزم شتافت و در عملیات «محرم» در اثر اصابت گلوله خمپاره سر و دست و پایش مجروح شد؛ بعد از پایان دوران مجروحیت به جبهه بازگشت و فرمانده
گردان امیرالمؤمنین(ع) به خاطر شجاعت و مدیریتی که علیرضا از خود نشان داده بود، مسئولیت دسته دوم از گروهان ابوالفضل(ع) را به او داد.
علیرضا در آخرین دیدار با خانوادهاش به مادر میگوید: «ما مسافر کربلائیم، راه کربلا که باز شد برمیگردیم» و در پایان آخرین نامهای هم که فرستاد، نوشته بود «به امید دیدار در کربلا».
علیرضا در عملیات «والفجر یک» در منطقه فکه حضور پیدا کرد؛ در این عملیات هر دو پایش مورد هدف گلوله بعثیها قرار گرفت؛ فرماندهاش تلاش میکرد تا او را به عقب برگرداند، اما علیرضا میگوید:«شما فرماندهای برو بچهها منتظرت هستند».
علیرضا در حالی که روی زمین افتاده و به سختی میخواست خودش را به سمت تپهها بکشاند، ناگهان یکی از تانکهای بعث به سرعت به سمت وی رفته و از روی پاهایش رد میشود، علیرضایی که فقط 16 سال داشت...
برادر شهید، از روزی میگوید که عاشق حضرت ابوالفضل(ع) برمیگردد: آمدم خانه، مادرم هیجان زده بود، با رنگ پریده گفت: «علیرضا برگشته! پسر من بعد 16 سال برگشته» کمی مادر را نگاه کردم و گفتم: «آخه مادر چرا نمیخواهی قبول کنی، پسرت شهید شده، جنازهاش هم توی فکه مانده»
مادر گفت: «به خدا چند دقیقه پیش آمد، دست من را بوسید و گفت: خستهام، بعد رفت توی اتاق و خوابید».
ظهر همان روز اخبار اعلام کرد: فردا بعد نماز جمعه 3 هزار شهید در تهران تشییع خواهند شد، خبر بعدی این بود که اولین کاروان زائران ایرانی امروز به طور رسمی وارد کربلا شد!
یکباره رنگم پرید، حالا علت حضور علیرضا و صحبتهای مادر را فهمیده بودم، علی گفته بود:«من برمیگردم اما زمانی که راه کربلا باز شود!» حالا هم راه کربلا به طور رسمی باز شده.
با بنیاد شهید تماس گرفتیم، کاملاً صحیح بود، «علیرضا کریمی» اعزامی از اصفهان یکی از شهدا بود، چند روزی تا محرم باقی مانده بود، ما هم صبر کردیم تا پیکر علیرضا بیاید بعد مراسم بگیریم اما خبری نشد!
به سپاه و بنیاد شهید و....مراجعه کردم، گفتند: شاید تشابه اسمی بوده، خلاصه هر کسی چیزی گفت و ما هم نا امید شدیم؛ اما چند روز بعد پیکر علیرضا بازگشت! این مسئله عادی نبود، پیکر علیرضا درست شب تاسوعا به اصفهان آمد، شب حضرت عباس(ع)، همان شب او را به مسجد آوردند.
این عاشق آقا ابوالفضل(ع) در شب تاسوعا تشییع شد، صبح روز بعد هم با مراسم با شکوهی پیکر او را به خاک سپردیم.
یکی از بچههای تفحص آمده بود خانه ما و میگفت: «این شهید به خواب علیرضا غلامی مسئول گروه ما آمده و گفته بود: وقت آن رسیده که من برگردم!» بعد هم محل حضور خودش را گفته بود!
علیرضا تاکنون مشکل سفر کربلای بسیاری را حل کرده! اصلاً به همه من و شما در آنجا وعده کرده!
در پایان آخرین نامهاش خطاب به همه ما نوشته بود:
«به امید دیدار در کربلا ، برادر شما علیرضا کریمی»

من که با خواندن این مطلب منقلب شدم واقعا ممنونم
دست من گیر که این دست همان است که من سال ها از غم هجران تو بر سر زده ام ..
ممنونم فوق العاده زیبا بود