کد خبر: ۱۵۳۹
تاریخ انتشار: ۲۲ خرداد ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰
یادداشت اصغر آبخضر

چرتکه پیرمردی که در خزانه خداوند باز به کار افتاد

ضربان قلب «پیرمرد» که به شماره افتاد، آماده شد تا از دنیا دل ببرد و آماده شود برای وصل به دلبر. دراز کشیده بود روی تخت و گوش می‌داد به حزن و گریه‌های اطرافیانی که آهسته آهسته آماده شدند تا دوباره دیوارهای خانه را پارچه سیاه بزنند.
برای دیدن تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک نمایید

به گزارش شهدای ایران به نقل از فارس، 40 روز پیش خبر فوت پدر شهیدان پایدار فرد یک بار دیگر داغ دل بچه های جبهه و جنگ را زنده کرد. پدری که با استقامتش برای تمامی مردان این روزگار معلمی زنده بود. حال به مناسبت چهلمین روز درگذشت این اسطوره مقاومت، یادداشتی را به قلم اصغر آب خضر تقدیم مخاطبین خود می‌نماییم:

بسم رب الشهدا

یادداشتی از سر دلتنگی

تقدیم به والده صبور و مقاوم شهیدان مجتبی، مرتضی و محمود پایدار فرد و به بهانه چهلمین روز درگذشت حاج حسن پایدارفرد.

ضربان قلب «پیرمرد» که به شماره افتاد، آماده شد تا از دنیا دل ببرد و آماده شود برای وصل به دلبر. دراز کشیده بود روی تخت و گوش می‌داد به حزن و گریه‌های اطرافیانی که آهسته آهسته آماده شدند تا دوباره دیوارهای خانه و سر در ورودی منزل را پارچه سیاه بزنند. ریسه‌ های لامپ را از مقابل منزل بکشند به کوچه و دوباره نوای قرآن عبدالباسط را پخش کنند.

دوباره قاب عکس بچه‌ها را دستمال بکشند و چهره‌های معصوم مجتبی، مرتضی و محمود را به میهمانی چشم‌های همسایگان و دوستان و آشنایان دعوت کنند.

پیرمرد شنیده بود که:

هر که در این بزم مقرب ‌تر است

جام بلا بیشتر می‌دهند

حالا مانده بود که چرا اینقدر دیر و مجبور باشد تا 93 سالگی صبر کند و به دیدار بچه‌ها برود.

پیرمرد با ضربان قلب نحیفش، به یاد می ‌آورد که در بیست و هفتمین روز بهار 62، «مجتبی»‌ی 17 ساله‌اش را از والفجر یک، در تابوت پیچیدند و آوردند. او ایستاده بود و با مادر به تابوت خیره شده و به ذکر «شکراً لله» می‌کرد.

به یاد می ‌آورد که سال 62، آبان ماه را پشت سر نگذاشته بود که در شانزدهمین غروب و آغاز عملیات والفجر چهار و منطقه پنجوین، مشهد «مرتضی»ی بیست و یک ساله‌ اش ‌شد.

و خورشید شهر عشق بود پیرمرد که محمودش را در بیست و نهمین سال عمرش، پیراهن شهادتش را در دوازده اسفند 62 از کربلای پنج، خونین دید.

سرخم می سلامت، شکند اگر سبویی

پیرمرد روی تخت آرام آرام، لب‌ها را تکان می‌داد حتما خوانده بود که خداوند سبحان در هفتاد و هفتمین آیه سوره قصص ‌ش، نوید داده که بهای هر انسان به اندازه احسان اوست.

و شنیده بود که از کمالات اختصاصی انسان، همان عمل «احسان» اوست.

{و احسن کما احسن الله الیک...}

و هر بار که خبری از جبهه ‌های جنوب به او می‌رسید، به یاد می‌آورد که چرتکه او در خزانه خداوندی، باز هم به کار افتاده است.

و حالا با احسان سه فرزندش در راه و مسیر او، لبخند رضایت بود که بر لبانش نقش می‌بست.

... اعزام مجتبی از پشت میز درس دبیرستان،

دیدن دست تیرخورده او در دبیرستان لبافی ‌نژاد،

بازگشت مجدد مجتبی با همان حالت مجروحیت به جبهه‌ها،

و اطلاع از حضور هر سه دلبندش همزمان در عملیات والفجر

و به یاد آوردن خواب همسرش قبل از شهادت مجتبی،

و جراحت مرتضی و اعزام به بیمارستان تبریز

و بازگشت فوری او به جبهه‌ها

و آمدن ساک مرتضی از جبهه‌ - اما این بار بدون مرتضی -

و دیدن صبوری همسر و ایستادگی او در دفاع از حریم انقلاب اسلامی و ولایت،

و ... انگار صحنه‌‌هایی بود که در ذهن پیرمرد رژه می‌ رفت و آماده می‌شد برای رسیدن به فرزندان شهیدش.

فرشته گفت ببینید این چه آینه‌ای ست

چقدر بوی هوالنور می‌دهد سخنش

و چنین بود که قلب حاج حسن پایدار فرد، همان پیرمرد صبور و پدر شهیدان مجتبی، مرتضی، محمود پایدار فرد در 93 سالگی باز ایستاد و در قطعه 25 بهشت زهرا (س) و کنار فرزندانش آرام گرفت.

هر بار که به چهره پدران و مادران صبور شهدا نگاه می ‌کنم، بی‌ اغراق یاد حرف فهیمانه حضرت روح‌الله می‌افتم که گفته بود، ملت انقلابی ایران، امروز از مردم صدر اسلام بهتر بوده و هستند و این مرام حضرت امام خمینی (رضوان‌الله تعالی علیه) در حقیقت ولایت فقیه و شخص مقام معظم رهبری، حضرت آیت‌اله العظمی خامنه‌ای (مدظله العالی) جلوه‌ گر شده است که به حق، خانواده شهیدان را ریشه ‌های درخت تناور نظام اسلامی می‌خوانند و شهیدان را نه فقط افتخار ملت ایران، بلکه حقیقتا افتخاری برای نسل امروز بشریت دانسته‌ اند.

وقتی خبردرگذشت حاج حسن را شنیدم، باز هم به حال خودم غبطه خوردم و برای خودم فاتحه‌ ای خواندم.

روحشان شاد


*اصغر آب خضر(قائم مقام شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی)

نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
captcha
آخرین اخبار