کد خبر: ۱۰۱۹۷
تاریخ انتشار: ۱۱ تير ۱۳۹۲ - ۰۰:۰۰

«تكلیف» كلید واژه‌ پیروزی بود

به طور قطع مفاهیمی چون پیروزی یا شكست در هر جنگی از جمله پربحث‌ترین مباحث به شمار می‌آیند. اینكه جنگ را بردیم یا باختیم، چطور عمل می‌كردیم كه نتیجه بهتری حاصل می‌شد یا اینكه چگونه باید آن را اداره و به اتمام می‌رساندیم، سؤالات رایجی هستند كه پیرامون وقایع
برای دیدن تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک نمایید

به گزارش گروه فرهنگی پایگاه خبری شهدای ایران؛ چه انگیزه‌ای باعث می‌شد كه خانواده نانگیر دو شهید و سه جانباز را در مسیر حفظ كشور اسلامی تقدیم كند؟ با این سؤال می‌خواهیم به شور و حال ایام جنگ برسیم و جوی را بهتر درك كنیم كه در آن برخی از جوانان و مردم ما اینطور در جبهه‌ها حضور می‌یافتند.
در خصوص خانواده خودمان بگویم كه پدر و مادر ما مذهبی بودند و جوی مذهبی در میان‌مان حاكم بود. اغلب اینطور خانواده‌ها هم نهضت حضرت امام(ره) را حتی قبل از پیروزی انقلاب حمایت می‌كردند و بعد از آن نیز همچنان مدافع نظام اسلامی بودند. با چنین پیش زمینه‌ای مسئله‌ای مثل جنگ برای ما (من و برادرانم) كه به نوعی نسل دوم انقلاب بودیم، ‌اینطور جا افتاده بود كه یك تكلیف است و باید آن را انجام داد. كاری هم نداشتیم كه كسان دیگری هم به جبهه می‌روند یا نه، حتی به این هم كار نداشتیم كه از بین برادران كدام به جبهه می‌رود یا نمی‌رود، هدف انجام تكلیف بود و با چنین دیدی، از خانواده ما در زمان جنگ هر كس كه سنش قد می‌داد به جبهه رفت. شهیدان امیر و ابوالفضل نانگیر، مرحوم حاج احمد نانگیر پدرم، خودم و دو برادر دیگرم عباس و حمید كه آنها هم مجروحیت جنگی دارند همگی در مقاطعی به جبهه رفتیم.

نظر شما در مورد این حرف چیست كه مردم و بچه‌های دوران جنگ دیگر تمام شده‌اند و نباید از نسل جدید توقع آنگونه رفتارها را داشت؟
این حرف درستی نیست. مقایسه شرایط اجتماعی حال حاضر و دوران جنگ می‌تواند كمك كند تا بهتر بتوانیم آدم‌های زمان حال و آن موقع را بشناسیم. در دفاع مقدس مفاهیمی مثل شهادت، ایثار و از خودگذشتی ارزش محسوب می‌شدند و در جامعه پذیرفته بودند، ‌ولی الان اینطور مفاهیم جای خود را به مسائل مادی داده‌اند، خب مسلماً جو و شرایط هر دوره‌ای مخصوصاً روی جوان‌ها اثرگذار است. از خود بچه‌های جنگ هم مثال‌های زیادی در این مورد وجود دارد. دقیق‌تر و ریزتر بشویم، همین اخوی شهیدم آقا امیر كه متولد سال ۱۳۴۱ بود، در زمان شاه و به اصطلاح آن زمان جوانی جاهل بود. اما همین جوان‌ها بعد از انقلاب متحول شدند و برخی‌ از آنها حتی به مقام شهادت رسیدند. مثل شهید امیر نانگیر یا شهید ابوالفضل نانگیر كه متولد ۱۳۴۳ بود و او هم نوجوانی‌اش را در زمان شاه گذرانده بود. لذا به نظر من جوان‌های ما هنوز هم همان حمیت و غیرت نسل ما را دارند و این شرایط پیرامونی اجتماع ماست كه ارزش‌ها را تغییر داده و سعی می‌كند آدم‌ها را به رنگ خودش درآورد.

قبل از اینكه به ادامه گفت‌وگوی‌مان بپردازیم، دوست داریم یادی از برادران شهید‌تان داشته باشیم. نانگیرها كلاً چند برادر و خواهر بودند و چندتا از آنها به جبهه رفتند؟
ما ۹ برادر و چهار خواهر بودیم. پنج تا از برادرها كه امیر، ابوالفضل، بنده، عباس و دكتر حمید نانگیر باشیم، در زمان جنگ سن‌مان به حضور در جبهه می‌رسید كه به جبهه رفتیم. اما در مورد شهدا قبلاً اشاره كردم كه در زمان طاغوت هرچند خانواده ما مذهبی بود و شئونات اسلامی را رعایت می‌كرد، ولی به هرحال پسرهای خانواده شكل و شمایل جوان‌های آن دوره را به خود می‌گرفتند. مثل خدا بیامرز امیر كه وقتی انقلاب شد ۱۶ سال داشت اما پس از آن وارد مسائل مبارزات انقلابی شد و به عضویت سپاه درآمد. من دوست ندارم از شهدا چهره‌ای دست نیافتنی ترسیم كنم. امیر هم مانند خیلی از بچه‌های با صفای آن دوران بود. سرنوشت كشور و نظام اسلامی را از سرنوشت خودش جدا نمی‌دانست و در كسوت یك پاسدار در جبهه‌های جنگ حضور ‌یافت. او سال ۶۲ در عملیات والفجر ۴ شركت كرد و بعد از آن پدر و مادرم می‌خواستند برایش به خواستگاری بروند كه مأموریتی برای رفتن به كردستان به او محول شد كه در هنگام برگشت از مأموریت به شهادت رسید. ابوالفضل، برادر دیگرمان هم تحصیلكرده بود. از بینش سیاسی بالایی برخوردار بود و در پادگان امام حسین(ع)‌ به رزمندگان آموزش نظامی می‌داد. وی حتی چندین بار توسط منافقین ترور شده بود كه شكر خدا موفق نشدند آسیبی به او برسانند. برادرم ابوالفضل دو سال از من بزرگ‌تر بود. به دلیل فاصله كم سنی‌مان رابطه خوبی با هم داشتیم. او در سال ۶۴ به شهادت رسید و دو سال بعد كه خانواده ما صاحب پسر دیگری شد، نام او را به یاد برادر شهیدش، ‌ابوالفضل گذاشتند.

شما پنج برادر بودید كه به جبهه رفتید، پیش آمده بود كه همگی با هم در جبهه باشید؟ پدر و مادرتان با این تعداد از بچه‌های‌شان در جبهه مشكلی نداشتند؟
در سال ۶۲ و كمی قبل از شهادت امیر، در یك زمان هر پنج نفر در جبهه بودیم. حتی یادم است پدرمان به شوخی به مادرم می‌گفت همه پسرهایت را فرستاده‌ای به جبهه و كسی در خانه نمانده. اما در مورد خانواده باید بگویم پدرمان مرحوم حاج احمد نانگیر خودش به جبهه رفته بود. ایشان موافق و مدافع حضور فرزندانش در جبهه بود. پدرم عضو هیئت امنای مسجد بود و یادم است قبل از انقلاب همیشه خانه ما را محفل روحانیون و هیئت‌های مذهبی قرار می‌داد. در مورد مادرمان حاج خانم فاطمه گدازچیان هم باید بگویم كه ایشان روحیه خوبی داشته و دارد. سال ۶۶ كه ابوالفضل شهید شد من در منطقه بودم و برای اینكه بتوانم مراسم ختمش را ببینم از آن مراسم فیلمبرداری كرده بودند. هنوز هم در فیلم است كه چطور مادرم با روحیه بالایی می‌گوید كسی به من تسلیت نگوید بلكه باید به مادر یك شهید تبریك گفت! اینها چنین روحیه‌ای داشتند كه باعث می‌شدند فرزندان‌شان آن طور پای كار نظام و انقلاب باشند و به جبهه بروند.

آقای نانگیر اكنون كه ۲۵ سال از اتمام جنگ می‌گذرد، صحبت‌های زیادی در مورد مسائل رخ داده در جنگ می‌شود، مثلاً اینكه ما در اواخر جنگ موفق بودیم یا نه و... مفهوم پیروزی یا شكست در دفاع مقدس از دید بچه‌های رزمنده چگونه است؟
امام(ره) وظیفه ما را از همان ابتدا مشخص كرده بود. ایشان گفتند كه ما قائل به انجام تكلیف هستیم و پیروزی ما هم در همین انجام وظیفه و تكلیف است. یعنی ما قائل به نتیجه نیستیم. قبلاً هم عرض كردم كه ما برای انجام تكلیف‌مان به جبهه می‌رفتیم. یادم است پدرم یك‌بار به من گفت اینقدر كه جبهه می‌روی از زندگی عقب نیفتی؟ پاسخ من هم این بود كه در حال حاضر وظیفه ما حضور در جبهه‌هاست. این نگاه اغلب بچه‌های جنگ بود. با چنین دیدی كسی برنده و پیروز بود كه تكلیفش را به خوبی انجام می‌داد.

مگر شما چقدر سابقه جبهه دارید كه پدرتان آن حرف را زد، اصلاً از چه زمانی به جبهه رفتید و چه مجروحیت‌هایی دارید؟
من ۳۸ ماه سابقه جبهه دارم. سال ۶۱ در زمره گردان تخریب به جبهه رفتم و همان سال براثر برخورد با مین یك پایم قطع شد و چشم چپم هم تخلیه شد. اكنون ۷۰ درصد جانبازی دارم. البته بعد از این مجروحیت همچنان به جبهه رفتم تا سال ۶۷ كه قطعنامه پذیرفته شد.

خود شما اولین بار كه به جبهه رفتید تنها ۱۶ سال داشتید، بچه‌هایی به این سن در جبهه‌ها كم نبودند، اینها از روی فكر به جبهه می‌رفتند یا از سر شوق و ذوق نوجوانی؟
اغلب بچه‌های رزمنده چندین دوره در جبهه حضور می‌یافتند. شاید بار اول از روی ذوق و شوق یا بهتر بگویم جو گرفتی باشد اما دفعات بعد كه آدم خون، جسد و جنازه می‌بیند كه دیگر جوگرفتگی نیست. بچه‌های رزمنده استراتژی و فكر خود را داشتند. ما می‌دانستیم كه باید پیرو ولی فقیه باشیم. به این باور رسیده بودیم و وظیفه و تكلیف‌مان را درك می‌كردیم. در ثانی آن زمان چون شرایط جنگی در كشور حاكم بود، اغلب بچه‌ها سعی می‌كردند از مسائل روز باخبر باشند و بچه‌های كم سن هم مستثنی نبودند. پس آگاهی را زمینه ایمان‌مان قرار داده بودیم و هیچ كسی را هم نمی‌توان یافت كه تداوم یك مسیر را بدون ایمان و آگاهی داشته باشد.

در صحبت‌های‌تان بارها از گوش به فرمانی حضرت امام(ره) به عنوان ولی‌فقیه زمان گفتید. صحبت از استراتژی رزمندگان هم شد، آیا رزمندگان این سیاست پیروی از ولی فقیه را تنها از روی احكام شرعی پذیرفته بودند یا رابطه دلی هم بود؟
مسلماً رابطه دلی بین امام و رزمنده‌ها حاكم بود. اگر تنها بحث انجام وظیفه و تكلیف بود، ‌یك نفر كه مجروح می‌شد می‌توانست بگوید كه دیگر من نباید در جبهه حضور یابم چون به تكلیفم عمل كردم. ولی وقتی بچه‌ها می‌دیدند كه امام نظرشان به پر كردن جبهه‌هاست در هر شرایطی كه بودند حرف ایشان را زمین نمی‌گذاشتند. یك مثال خودم هستم. همان اولین ماه‌های حضور در جبهه پایم قطع و چشمم تخلیه شد. خیلی هم به من گفتند كه دیگر تكلیف از گردنت ساقط شده، ولی من می‌دانستم كه امام(ره) یاور می‌خواهد و سعی كردم هر طور شده در جبهه‌ها بمانم. مثال در مورد این رابطه مرید و مرادی بین امام و رزمنده‌ها بسیار است. همین الان هم بین آقا و اغلب مردم ایران چنین رابطه‌ای حاكم است.

صفحات پایداری روزنامه «جوان» متعلق به شهدا و ایثارگران است. خوب است در اینجا یادی از یك شهید كنیم. هر كدام از شهدایی كه مدنظر شماست، مشتاقیم شنوا باشیم.
سال ۶۷ و اواخر جنگ بود. من به همراه شهید مسعود حسینی در غرب كشور در یك سنگر نشسته بودیم. حال و هوای جبهه‌ها نشان می‌داد كه جنگ در حال اتمام است. پس با مسعود در مورد ایام بعد از جنگ صحبت كردیم كه چه كنیم و چطور باید باشیم. به این نتیجه رسیدیم كه باید در همه حال روحیه رزمندگی را حفظ كنیم و به تبعیت از ولی فقیه مدافع نظام اسلامی باشیم. حتی با هم بر سر ماندن روی حرف‌مان عهد بستیم. كمی بعد اذان مغرب داد و بعد از خواندن نماز شام خوردیم اما در همین لحظات بود كه یك گلوله توپ سرگردان كنارمان اصابت كرد. چند نفری كه آن حوالی بودیم زخمی شدیم اما زخم مسعود كاری بود. خون زیادی از بدنش می‌رفت. ما را پشت یك وانت گذاشته بودند تا به درمانگاه برسانند. مسعود با همان خونریزی شدیدش دستم را گرفت و گفت: یادت باشد به عهدت عمل كنی. یادت باشد كه به هم چه قولی دادیم. هنوز هم این عهد شهید مسعود حسینی و بچه‌های رزمنده بر گردن ماست كه باید به آن عمل كنیم. مسعود حسینی لحظاتی بعد از گفتن آن حرف‌ها به شهادت رسید.

و سخن پایانی.
سال ۱۳۸۷ حضرت آقا دیداری از منزل پدری‌مان داشتند كه من هم سعادت حضور در آن جمع را داشتم. واقعاً ایشان انسانی متواضع و خاكی هستند كه همیشه یاد شهدا و بچه‌های رزمنده را گرامی می‌دارند. آمدن‌شان به خانه شهدا بهترین مصداق این حرف است. به نظرم وقتی كه ولی فقیه زمان چنین برسرعهد خود با شهداست ما هم باید تمام هم و غم‌مان این مسئله باشد تا پرچم نظام اسلامی را همچنان سرافراز در اهتزار نگه داریم.


منبع: جوان آنلاین

نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
captcha
آخرین اخبار