شهدای ایران shohadayeiran.com

رنجنامه ای از یک جانباز دلشکسته:
و این است روزگارِ مردی از جنس خاک و خاکریز در دوران نه چندان دور، و همنشین با بجه های خاکی و خاکریز در جبهه حق علیه باطل. همانانی که از قبیله عشق بودند و الان غریبانه و مظلومانه زیست می کنند.
سرویس   شهدای ایران :یکی از  جانبازان دفاع مقدس طی رنجنامه ای نوشت: برای حقیر، همه دردهای جسمی، عشق بوده و دیگر هیچ...


دردهایم همه عشق بود جز رنج عزیزانم!/ این است روزگارِ مردی از جنس خاک و خاکریز!

همه آن محدودیت ها و معذوریت ها، به جهت آنکه برای رضای حق بوده، برایم شیرین است.
اما !
درد من
غم من
رنج من
خانواده ام است!
همسر فداکارم که خود مشکلات جسمی فراوانی را، از بودن با من، پرستاری از من و رتق و فتق امور خانواده و ...عایدش گردیده، درد من است.

درد من
اشک های پیدا و پنهان خانواده ام است، آن هنگام که درد و رنج مرا می بینند.

درد من، درد روحی خودم می باشد که در مقابل چشمانم، پرپر شدن همسر و فرزندانم را می‌بینم و هیچ کاری هم از دستم بر نمی آید.

آری عزیزان!

 از آرزوهای کودکانه دخترکانم، آن روزها که کودکی چهار یا پنج ساله بودند و در همان رویاهای شیرینشان، نه از عروسک سخنگو می گفتند و می خواستند و نه از خانهِ کودک و انواع اسباب بازی.

آنان فقط یک آرزو داشتند، آن هم اینکه من به عنوان پدر فقط یک بار آنان را در آغوش بگیرم و با دست آنها را به هوا بیاندازم و بالا و پایینشان کنم و در آغوش گرمم بگیرمشان.
خب دیگر، کودک اند و آرزوهای کودکانه شان.
و یا!
تنها پسر ارشدم، که در کودکی آرزو داشت فقط یک بار با او بازی فوتبال کنم و او مرا دریبل بزند و با افتخار فریاد بزند، بابا را دریبل کردم و توپم را گل کردم!
و اما همسرم،
بنده خدا فقط آرزو داشته و دارد که فقط و فقط روزی را ببیند که من بدون درد و رنج نفس بکشم و او نه فقط پرستاری مرا که در کنارم آرام بنشیند.
که البته این آرزوی مادر خانه، الان آرزوی مشترک همه اعضای خانواده شده.
اینک پسرم بزرگ و بزرگ تر شده و دخترها هم همینطور.
اما در این سال ها به چشم می دیدم که غم، پشت چهره خندانشان را در بر گرفته.


مگر دلِ من از سنگ است که ندانم چه در دل همسر و فرزندانم می گذرد؟
خانواده ام تمام تلاششان را کرده اند که در خدمت به من کم نیاورند و در این راه، به نوعی از هم سبقت می گیرند!

محمد(پسرم) مرا به حمام می برد، اما گاهی نمی تواند خودش را کنترل کند و احساس می کنم که می خواهد اشک هایش را از من پنهان کند.
به به!
چه حمامی می شود،
و واقعا چه حالی دارد وقتی گُل پسرت با عشق ( البته در پس اون عشق، غمی دردناک به عینه مشهود است ) او را استحمام می کند و تازه برایت شعر هم می خواند و گاهی با قدرت در فضای حمام فریاد می زند: تمام عالم و آدم یک طرف، و من و بابام یک طرف!

الان می‌بینم که محمد بیکار است.
خب برای خودش مردی شده و احساس غرور دارد. وقتی نمی تواند آرزوی پدرش را برآورده کند و تشکیل خانواده بدهد و درآمدی ندارد، خجالت می کشد.  
می گوید: تا کی باید دستم را پیش شما دراز کنم؟ به خدا خسته شده ام.  
خسته شده ام از این همه زخم زبان آشنا و دوست.
از این همه تلاشی که برای پیدا کار کردم و بی نتیجه بوده.
چه کنم؟
مخلص کلام اینکه زندگی ما بسیار سخت شده است و فقط از درگاه خداوند استمداد می طلبیم.

خدایا کمکمان کن، چون واقعا من هم دیگر خسته شده ام.
خسته از رو انداختن به این و آن برای اشتغال فرزندان و سروسامان دادن به زندگی آنها، از خودم که گذشتم و گذشت!

ولی هنوز همان آرزوها را در دل دارم.
می خواهم لااقل لبخند واقعی همسر و فرزندانم را ببینم.

و این است روزگارِ مردی از جنس خاک و خاکریز در دوران نه چندان دور، و همنشین با بجه های خاکی و خاکریز در جبهه حق علیه باطل. همانانی که از قبیله عشق بودند و الان غریبانه و مظلومانه زیست می کنند.
 

موفق و پایدار باشید
* یک پدر دل شکسته....

*علیرضا ضابطی
نظر شما
نام:
(ضروری نیست)
ایمیل:
(ضروری نیست)
* نظر:
آخرین اخبار