امام صادق (ع) : لقمان به فرزندش فرمود: هر چیزی نشانه ای دارد و نشانه عقل تفکر است و نشانه تفکر سکوت./ وسائل الشیعه       
به روز شده در: ۰۴ خرداد ۱۳۹۶ - ۲۲:۰۰
کد خبر: ۱۵۹۵۷
تاریخ انتشار: ۲۵ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۴:۲۰

(( مهدي )) به سال 1341 در روستاي (( ناران )) ، از توابع (( لواسان كوچك )) ، در روز عاشوراي حسيني در خانواده اي زحمتكش ، اما مومن و مذهبي به دنيا آمد . پدر و مادر ، در تربيت و تمشيت او از هيچ كوششي دريغ نكردند . مهدي دورة ابتدايي را در زادگاه خود با نمره هاي خوب به پايان رساند . او از ده سالگي ، در كارهاي كشاورزي به پدرش كمك مي كند . مهدي از اوان كودكي ، با احساسات پاك مذهبي رشد مي يابد و در مجالس مذهبي ، همراه پدر شركت مي كند . او به مداحي اهل بيت عشق مي ورزد و در مراسم عزاداري ، به مداحي مي پردازد و به عنوان ذاكر اهل بيت ، در مراسم عزاداري محرم ، با شوق و اشتياق زيادي ، با بچه هاي روستا عزاداري مي نمايد.
او دورة راهنمايي را در سال 1353 با موفقيت پشت سر مي گذارد و پس از آن به هنرستان (( دكتر احمد ناصري )) تهران وارد مي شود . و سر انجام در سال 1357 پس از تحمل مشكلات زياد ، با نمره هاي خوب ، مدرك ديپلم را در رشتة (( مكانيك )) دريافت ميكند: چرا كه او از نوجواني ، همزمان با تحصيل ، مجبور به كار مي ود تا خرج تحصيل خود را در آورد .

فعاليتهاي شهيد پيش از پيروزي انقلاب اسلامي
خندان در سال آخر هنرستان تحصيل مي كرد كه انقلاب شروع مي شود . وي از همان زمان ، وارد فعاليتهاي انقلابي مي گردد . چون پدرش مقلد حضرت امام خميني (ره) بود ، از اين رو مهدي با حضرت امام (ره )و رسالة ايشان آشنا مي شود . سال 1356 ، رسالة حضرت امام را در مدرسه و بيرون از مدرسه براي همشاگردان و دوستانش مي خواند . پس از مدتي ، اعلاميه هاي ايشان را در ميان آنان پخش مي كند و از همان زمان به عنوان چهره اي انقلابي در مدرسه و محل شناخته مي شود . خواهرش مي گويد : (( مهدي سال آخر هنرستان بود كه يك روز آمد و رسالة امام را از مادر گرفت و لاي روزنامه پيچيد و به مدرسه برد . يك بار هم در تهران به منزل ما آمد . ديدم خيلي پريشان است . وقتي از او پرسيدم ، گفت : (( اعلاميه هاي امام را پخش مي كردم كه سربازان تعقيبم كردند ، فرار كردم و اينجا آمدم . نتوانستم همه اش را توزيع كنم .))
مهدي در اكثر راهپيماييها در كنار مردم مسلمان حضور مي يابد . وي در روزهاي پيروزي انقلاب اسلامي ، فعالانه در صحنه هاي انقلاب شركت جسته و در خلع سلاح پادگانهاي تهران ، حضوري پر شور و ايثار گرانه مي يابد .
او در روزهاي خفقان رژيم شاه ، در شهرك نيروي هوايي ، نداي تكبير سر مي دهد و شهرك را عليه رژيم مي شوراند . او در ((ازگل )) نوجوانان را دور خود گرد مي آورد و از حضرت امام (ره ) و انقلاب مي گويد و آنان را عليه رژيم شاه تحريك مي كند . در ميدان ((اختياريه )) تهران جلو دار راهپيماييها مي شود و با صداي رسا ، شعار ((مرگ بر شاه )) و (( مرگ بر بختيار )) سر ميدهد .

فعاليتهاي شهيد پس از پيروزي انقلاب اسلامي
مهدي ، پس از پيروزي پر شكوه انقلاب ، مدتي با جهاد سازندگي همكاري مي كند . او به روستاي (( ناران )) و ديگر روستاهاي اطراف زادگاهش ، آب لوله كشي مي رساند . پس از آن ، در پايگاه بسيج ، به عنوان عضو فعال ، مشغول فعاليتهاي نظامي و فرهنگي مي شود و در ترغيب و تشويق قشر جوان براي جذب به بسيج ، نقش اساسي ايفا مي كند .
وي در تابستان 1359 به عنوان عضو فعال بسيج به پادگان امام حسين (ع) اعزام شده و دورة آموزش عمومي نظامي را با علاقمندي مي گذراند . پس از ديدن آموزش ، براي مقابله با ضد انقلاب آمادة اعزام به كردستان مي شود اما با شروع جنگ تحميلي ، داوطلبانه به سمت جبهه هاي غرب راهي مي گردد .

فعاليتهاي شهيد در دوران دفاع مقدس
مهدي ، همزمان با شروع جنگ تحميلي ، به عنوان بسيجي ، داوطلبانه به جبهه هاي جنگ مي شتابد و مدت شش ماه در جبهة غرب در (( سرپل ذهاب )) به مقابله با دشمن بعثي مي پردازد . پس از آن به عضويت سپاه پاسداران در آمده و مدت چهار ماه به عنوان محافظ بيت امام خميني (ره) به خدمت مشغول مي شود . در اين باره ، مادرش مي گويد : مهدي يك شب با خوشحالي به منزل آمد و گفت : ديشب يكي از بچه ها در بيت امام مشغول نگهباني بود كه امام سلاحش را گرفت و عبايش را به او داد و دو ساعت تمام در حياط به نگهباني پرداخت . پس از نگهباني اسلحه را به آن پاسدار داد و به نماز شب مشغول شد . آن بنده خدا در حالي كه اشك شوق در چشمنش حلقه زده بود ، به نماز ايستاد . بعدها فهميدم كه آن پاسدار خود مهدي بوده است .
خندان دوباره به جبهه باز مي گردد و به جنگ مشغول مي شود : اما هر از گاه كه به مرخصي مي رود ، سري به بيت حضرت امام (ره) مي زند و به زيارت ايشان مي شتابد و پس از كسب روحيه ، دوباره به جبهه باز مي گردد . عمده فعاليتهاي او در طول جنگ، در منطقة غرب انجام مي گيرد .
او در طول خدمتش در جبهه ، به خاطر رشادت و لياقتش ، به مدارج بالايي در مديريت جنگ نايل مي آيد . او از بسيجي عادي رزمنده ، به فرماندهي گردان و پس از آن به جانشيني تيپ ارتقا مي يابد .
خندان در جبهة غرب و در كردستان ، چنان رشادت و شهامتي از خود بروز مي دهد كه لقب (( شير كوهستان )) دريافت مي كند : بطوري كه ضد انقلاب در كردستان ، براي سرش جايزه تعيين مي كند . يكي از همرزمانش مي گويد : (( يكبار يك كرد آمد پيش مهدي و گفت : يك مطلبي مي خواهم به شما بگويم و اعتراضي بكنم : اما قول بده كه مرا نكشي . مهدي گفت نترس بگو . آن كرد پنجاه هزار تومان پول در آورد ، روي ميز گذاشت و گفت : اين پول را به من داده اند كه تو را بكشم . مهدي سرش را روي ميز گذاشت و گفت : من يك سر بيشتر ندارم و آنرا هم در راه خدا مي دهم . كرد گريه كرد و دست و صورت مهدي را غرق بوسه كرد .))
خندان در خرداد ماه سال 1361 همرا حاج احمد متوسليان و ديگر رزمندگان به لبنان اعزام مي شود و حدود چهار ماه در آن جا به فعاليت ضد صهيونيستي مي پردازد .
خندان در جبهه بارها بر اثر تير و تركش زخمي مي شود . يكبار به شدت از چند ناحيه زخم بر مي دارد : بطوريكه خانواده اش اميد سلامتي را از دست مي دهند . مادرش مي گويد : (( يكبار خواب پريشان ديدم و خيلي نگران شدم . چند روز بعد مهدي را در خانة برادرم ديدم . بد جوري زخمي شده بود . هيكل درشتش مثل دوك شده بود . چشم و سرش بسته و كمر و دستش در گچ بود . يك چشمش از بين رفته و سرش شكافته بود . مهره هاي كمرش انحراف برداشته و وضعش چنان ناجور بود كه اميدي به زنده ماندنش نمي رفت . )) اما خندان هنوز از اين زخمهاي سخت سلامت كامل نيافته ، به جبهه باز مي گردد . وقتي نيروهاي تيپ او را با آن وضع در جبهه مي بينند ، روحيه شان دو چندان مي شود . او در منطقة كردستان ، علاوه بر مبارزات نظامي ، به فعاليتهاي عمراني نيز مي پردازد .
چگونگي شهادت
شهيد مهدي خندان ، بالبي خندان و چهره اي گشاده ، فجر آفاق را شكافت و به ضيافت كروبيان شتافت . او در روز 28 آذر 1362 برابر با اربعين حسيني ، در مرحلة سوم عمليات (( والفجر 4 )) در ارتفاعات (( كانيمانگا )) ، هنگام عبور از ميدان مين و سيم خاردار ، توسط گلولة تير بار دشمن به فيض عظيم شهادت نائل آمد . چه مبارك تولدي و چه فرخنده شهادتي كه از عاشوراي حسيني تا اربعين حسيني ، عشق و ايثار معنا مي يابد و او در ميان عشق و ايمان ، زاده شد و به شهادت رسيد .

نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: 0
انتشار یافته: 4
سلمان فارسی
|
Iran, Islamic Republic of
|
20:41 - 1393/04/28
0
0
سلام!!!
یک شهیدی بود که اگر اسمش را ببرم همه می شناسندش خیلی معروفه.زمان انقلاب آدم پاکی هم بوده ولی زمانی که رفت جنگ ودر منطقه با تیر مستقیم دوشکا یعنی وقتی از بغلت رد بشه باور کن راحت پوستت کندس!ولی الان حساب کن بخوره بهت تیکه بزرگت لاله گوشته.
این بابا با تیر مستقیم سنگر دشمن شهید شد نه بگذار بگویم تکه تکه شد.یروهای ایرانی ازآن منطقه عقب نشینی کردند ودیگر نتوانستند برگردند وبدن مطهرش را بیاورند.بعد از چندین سال از پایان جنگ دوستانش رفتند وآن منطقه را تفحص کردند.هرچه می گشتند نتوانستند پیدایش کنند.یک روز گفتند فلانی بیا چند تا شهید گمنام پیدا کردند بیا ببین از وسایل همراهشان می تونی بگی کی هستند!
رفتم دیدم اما توی همه شهداء یک چاقوی ضامن دار بود که نظرم را خیلی جلب کرد.همش می گفتم این چاقو را دست کی دیدم؟خدا کمک کن کمک کن که یکدفعه گفتم یا صاحب الزمان(عج),یا زهرا(س),یا جده سادات فریادم رفت به آسمان از خود بیخود شدم نفهمیدم که چی شد فقط وقتی به خودم آدم دیدم توی سنگرم بچه ها گفتند فلانی چی شد؟قضیه چیه؟وقتی چاقو را دیدی رفتی برای خودت!سر و راز این چاقو چیه؟
گفتم:فلانی یکبار دیگه با دقت نگاه کن.دوستمم نگاه کرد.بعد نگاه کرد دیدم اشکهاش جاری شد,فقط وفقط سکوت محض!!!
بعد خدا می دونه جماعتی گریه کردند,زانوهامون را مثل این بچه یتیم ها گرفتیم توی بغلمون گریه می کردیم.کسی سخنی نمی گفت:فقط گریه بود نقل محفل ما.بعد که کمی آرام شدیم آمدیم گفتیم حاجی جون یادته این چاقوی کیه؟با تمام قدرت خودش را نگه داشت وگفت:چاقوی آقا مهدی؟نه!
گفتم:خدایا شکرت مادرش از چشم انتظاری راحت می شه!
کارها را انجام دادیم رفتیم تهران.خبر پخش شد خدا چه جمعیتی!یاابالفضل(ع),ای خدا این جمعیت از کجا اومدن؟
رفتیم مسجد وقتی خودمون را رسوندیم داخل مسجد.ما رو می گی از تعجب داشتیم شاخ درمی آوردیم.حاجی گفت:فلانی نگاه کن.وقتی نگاه کردیم دیدیم نصف مسجد پرشده از هرچی قداره بند وقمه کش وچاقو کش وبقیه ماجرا!!!
گفتم قضیه چیه؟یکی گفت:اینها همه رفقای آقا مهدی هستند!
گفتم شوخی می کنی؟گفت همه اینها را آقا مهدی از گمراهی نجات داده,الان که شنیدن آقا مهدی اومده اومدن تشیع جنازه ومراسم ختم!
حالا ما را می گی صدا به صدا که نمی رسه.طرف داشت گلوش پاره می شد برامون تعریف می کرد.یکدفعه صدا ها یواش یواش داشت آرام می شد که سرها چرخید طرف درب مسجد.جمعیت نیم خیز شدند که یک لوطی اومد گفت:صفای قدم ام الشهید,مادرخادم الحسین,کنیزه حضرت زهرا سلام الله علیه مادر شهید حاج مهدی خندان صلواتی محمدی ختم کن!
جمعیت به یکباره با نظمی خاص ذکر زیبای صلوات را با طنینی زیبا قرائت کردند وراه را برای مادر آقا مهدی باز کردند.من مراسم ختم شهید زیاد دیدم ولی مراسم ختم آقا مهدی .................بگذریم
شادی روحش صلوات ختم کن!
اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
محمد
|
Iran, Islamic Republic of
|
15:08 - 1394/01/16
0
0
این مقاله بسیار خوب بود
خندان
|
Iran, Islamic Republic of
|
13:31 - 1394/08/29
0
0
سلام علیکم . خدا قوت و خسته نباشین.
یک اشکال کوچیک توی مطلب وجود داره اونم اینکه شهید خندان متولد روستای "سبو بزرگ" واقع در لواسان هستند نه روستای ناران. لطفا اصلاح بفرمایین .
متشکر
مجید ناظمی
|
Iran, Islamic Republic of
|
23:09 - 1394/11/22
0
0
مهدی خندان قد بلندی داشت لااقل از ما بزرگتر بود . اصلا فکر نمیکردی فرمانده هست. ساده بود. درون و بیرونش یکی بود . مشتی بود . آخرین بار سال 61 ریجاب دیدمش. الان از این مدل آدما هر 5 سال میبینم.واسه ماها زیادی بود اعتقادش واقعی بود . مثل من آبکی نبود.
نظر شما
نام :
(ضروری نیست)
ایمیل :
(ضروری نیست)
* نظر :
آخرین اخبار