برچسب ها: شهدا;شهادت;اسیر
با ورود عروس و داماد، چشم هایم را باز کردند و کاسه آب آوردند. آب که آوردند یقین پیدا کردم و ناگهان لب هایم خشک شد. ترک برداشت. مانند یک بره با دست های بسته جلوی پای عروس و داماد انداختند، فکر کردم حالا دیگر کار جهان من، اینجا با شهادتم پایان خواهد گرفت.
کد خبر: ۳۵۶۳ تاریخ انتشار : ۱۳۹۱/۰۷/۱۷