کد خبر: ۹۹۹۶
تاریخ انتشار: ۰۴ تير ۱۳۹۲ - ۰۰:۰۰
گفت‌وگو با حبیب كاشانی، رزمنده و مدیر سابق باشگاه پیروزی

مدیریت جبهه‌ها مدیریت خون و شهادت بود

هنگامی كه در سال ۴۲ و در شروع نهضت از آقا روح‌الله پرسیده شد شما به پشتوانه چه كسانی شروع به مبارزه با رژیم سلطنتی و ظلم و جور كرده‌اید، ایشان در جواب فرمودند «سربازان من در گهواره‌ها هستند» شاید آن زمان هیچ كس معنای حرف امام خمینی(ره) را متوجه نشد اما در
برای دیدن تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک نمایید

به گزارش گروه اجتماعی پایگاه خبری شهدای ایران؛ هنگامی كه در سال ۴۲ و در شروع نهضت از آقا روح‌الله پرسیده شد شما به پشتوانه چه كسانی شروع به مبارزه با رژیم سلطنتی و ظلم و جور كرده‌اید، ایشان در جواب فرمودند «سربازان من در گهواره‌ها هستند» شاید آن زمان هیچ كس معنای حرف امام خمینی(ره) را متوجه نشد اما در كمتر از ۱۵ سال بعد به همه ثابت شد كه منظور امام از سربازان در گهواره چه كسانی بودند. بچه‌هایی كه برخی ۱۳ سال هم نداشتند برای دفاع از انقلاب حتی شناسنامه‌هایشان را دستكاری می‌كردند و خود را به جبهه‌ها می‌رساندند. بچه‌هایی كه آن روزها در قالب نوجوان به جبهه‌ها كه در ظاهر جنگ و در باطن دانشگاه انسان‌سازی انقلاب و اسلام بود برای جنگ و پرورش می‌رفتند. برخی از آنها امروز به عنوان مدیران برجسته در بخش‌های گوناگون كشور مشغول خدمت هستند. گفت‌وگو با چنین مدیرانی گواهی روشن بر چنین ادعایی است كه ما را بر آن داشت دقایقی با مهندس حبیب كاشانی از رزمندگان دفاع مقدس و از مدیران موفق حال حاضر كشورمان همصحبت شویم كه ماحصل آن را پیش رو دارید. این گفت‌وگو در حال و هوایی منتشر می‌شود كه چند روز پیش سالگرد شهادت امیر كاشانی برادر بزرگتر مهندس حبیب كاشانی بود.

برای شروع یك معرفی اجمالی از خودتان و اینكه چطور وارد دفاع مقدس شدید بفرمایید.
حبیب كاشانی هستم، متولد سال ۴۴ در آبادان و عضوی از خانواده ۹ نفره كاشانی كه آن را چهار برادر و سه خواهر تشكیل می‌داد. یكی از برادرانم به نام امیر كاشانی در دفاع مقدس به شهادت رسید. در سال ۵۲ به تهران آمدم و تحصیلاتم را در پایتخت به اتمام رساندم. دوره دانشگاهی را به عنوان دانشجوی رشته مهندسی در دانشگاه امیركبیر گذراندم و فارغ‌التحصیل رشته حقوق قضائی از دانشگاه تهران هستم. حقیر هم طبق روال دوران پس از پیروزی انقلاب و آشنایی بیشتر بچه‌های مذهبی با فعالیت‌های فرهنگی و ارزشی، نهایتاً به جبهه‌ها وارد شدم و از طریق مسجد حضرت علی اكبر فعالیت‌هایم را شروع كردم در این مسجد عضو گروه شهید اختری به سرپرستی شهید مجید سرچمی شدم كه به همراه دوستان زیر سایه تعالیم این شهید بزرگوار فعالیت های خود را شروع و تا حضور در جبهه‌ها ادامه دادیم. این مربی گرانقدر گروه نهایتاً خود در سال ۶۵ به مقام والای شهادت نائل گشت. اولین اعزامی كه به سمت جبهه‌های نبرد حق علیه باطل داشتیم به ناحیه غرب صورت گرفت كه ما به عنوان گروه تئاتر در جبهه‌ها برای رزمندگان به اجرای نمایش می‌پرداختیم. بعد از این اعزام، اعزام‌های مجددی به عنوان نیروی رزمی و عضو كوچكی از سربازان حضرت روح‌الله در تیپ ۲۷ محمد رسول‌الله داشتم كه سر جمع افتخار ۵۰ ماه سربازی ولایت در جبهه‌ها را به عنوان بسیجی در كارنامه خود به ثبت رسانده‌ام.

آیا فكر می‌كردید كه كارتان از جنگ و جبهه به حضور در ورزش بكشد؟
اصلاً فضای جبهه فضایی دیگر بود. به هیچ وجه اینطور مسائل مطرح نبود. هر كسی با هر جایگاهی و مسئولیتی و جایگاه اجتماعی و مادی هنگامی كه وارد جبهه می‌شد اصلاً نمی‌دانست كه آیا برمی‌گردد یا نه.
هیچ مصونیتی نبود. چه آن كسی كه در مهندسی رزمی چه پشتیبانی چه خط مقدم و ... هیچ كس نمی‌دانست كه برمی‌گردد یا نه. باز اینجا جا دارد كه خاطره‌ای را از عملیات خیبر عنوان كنم كسانی كه در خیبر و جزیره بودند می‌دانند كه در این عملیات هیچ جانپناهی برای نیروها نبود. رزمنده‌ها در اطراف كانالی كه از كشیده شدن ۲ جاده در جزیره به وجود آمده بود جانپناه می‌گرفتند و مستقر می‌شدند. در این بین یك بیل مكانیكی بود كه راننده آن شب‌ها سربیل را به زمین می‌زد و در زیر آن می‌خوابید تا از تیر و تركش‌ها در امان باشد. یك روز صبح ما بلند شدیم و هر چه آن راننده بیل را صدا كردیم بلند نشد كه نشد. پوسته بیل مكانیكی چقدر قطر دارد و چقدر محكم است. اگر خدا بخواهد تیر یا تركشی حتی آن پوسته ضخیم را هم می‌شكافد و انسان را فرا می‌خواند. به این ترتیب آن راننده شهید شده بود. بنابراین من در آن مقطع تصور چندانی از آینده نداشتم.

در جبهه هم ورزش می‌كردید و اصلاً اهل ورزش بودید؟
بله، طبیعتاً نیرویی كه می‌خواست در یك عملیات و رزم شركت كند روزی ۸ تا ۱۰ كیلومتر می‌دوید و در صبحگاه حضور پیدا می‌كرد و بعضاً برای بالا بودن ورزیدگی و توانایی رزمنده برای شركت در عملیات شب‌ها ۳۰ الی ۴۰ كیلومتر پیاده‌روی شبانه همراه خشم شب و ... انجام می‌گرفت. حتی در اوقات فراغت ورزش‌هایی از جمله والیبال و فوتبال انجام می‌شد و یادم است كه بچه‌ها قابلمه آورده بودند و به عنوان مرشد ورزش باستانی بر پشت آن می‌زدند و تعداد دیگری از بچه‌ها سلاح‌هایی كه سنگین است را بر می‌‌داشتند و به عنوان میل استفاده می‌كردند و به این ترتیب ورزش باستانی هم راه افتاده بود و انجام می‌شد.در كل بحث‌هایی كه بیشتر مطرح بود، بحث كوهنوردی، صخره‌نوردی، راهپیمایی و دویدن بود، اما ورزش‌های دیگری هم در اوقات فراغت صورت می‌گرفت و علاقه به ورزش و ورزشكاران از همان ابتدا بود.

نظرتان در خصوص كادر پروری در جبهه‌ها به عنوان كسی كه در این فضا پرورش یافته به عنوان یك بسیجی و به عرصه‌های مدیریتی وارد شدید، چیست؟
ما كسانی هستیم كه برای ما هزینه پرداخت شده است و سال‌های متمادی برای ما زحمت كشیده شده است. سال‌هایی كه من به عنوان بسیجی، تك بر، تك تیرانداز، فرمانده پایگاه و فرمانده حوزه انجام وظیفه كرده‌ام و امروز به چیزی به نام تجربه رسیده‌ام. اینها مسئله‌‌هایی است كه در آن فضا و در آن موقعیت برای من فراهم شده است و بزرگترها و شهدایی بودند كه من و امثال من را تعلیم دادند با نفس‌های حقی كه داشتند، با اخلاصی كه داشتند و اگر امروز من تخصصی پیدا كرده‌ام همه‌اش از صدقه‌سر آن بچه‌ها می‌باشد. آنها بودند كه من را آموزش دادند و تربیت كردند تا امروز من بتوانم قدمی مثبت بردارم و بتوانیم مدیریت دینی را در جامعه نشان دهیم و ثابت كنیم كه مدیریت دینی می‌تواند گره‌گشای جامعه باشد و قسمت عظیمی از مدیریت من مرهون همان زحماتی است كه برای من كشیده شد و همه اینها در قالب سازمان رزم سپاه در دوران جنگ صورت گرفت و امیدوارم بتوانم قسمتی از آن زحمات را جبران كنم.
با این تفاسیر نظر شما این است كه فضای جبهه‌ها در پرورش كادر مجرب برای نظام موفق بوده است؟
حتماً همین طور است. جنگی كه ما درگیر آن شدیم، با وجود تمام ابعاد گسترده آن و تمام دشمنان تا دندان مسلح كه در روبه‌روی ما قرار داشتند و این طرف بچه‌هایی كه برای اولین بار یك سلاح نظامی را از نزدیك لمس می‌كردند، مقابل دشمن صف آرایی می‌كردند یك جنگ ساده و معمولی نبود. نتیجه چنین رویارویی این می‌شود كه ما یك وجب از خاك كشور را در دست متجاوز باقی نمی‌گذاریم، همه نشان دهنده موفقیت جبهه‌ها در كادرپروری است.

در دوره‌ای كه در پرسپولیس مدیر بودید از تجربیات حضور در جبهه بهره‌بردید؟ مثلاً استفاده از شیوه مدیریت جهادی یا امثال آن؟
بله البته اگر آن آموزش‌ها نبود، اداره باشگاه پرسپولیس با ۵۰ سال قدمت و بدون پول امكان نداشت. ما باشگاهی بودیم كه در سه سالی كه من مدیر بودم به لطف خدا و ائمه و دعای مردم و نظر شهدا و ... توانستیم سه جام كه یكی لیگ برتری و دو جام حذفی را در بر می‌گرفت از آن خود كنیم. ما تقریباً چیزی در حدود ۹ میلیارد تومان در سه سال از دولت پول گرفتیم. اداره تیم بزرگی مانند پرسپولیس طبیعتاً هزینه‌های بیشتری دارد. اگر ما صرفه‌جویی و مدیریت اقتصادی و جهادی را در جبهه یاد نگرفته بودیم و آشنا نبودیم طبیعتاً اداره چنین تیمی مشكلات خاص خودش را داشت، لذا همه آن چیزهایی كه در مدیریت پرسپولیس در آن شرایط اعمال شد، همه آن چیزی بود كه ما در جبهه تحت تعلیم استادان و بزرگوارانی كه امروز جزو شهدا و جانبازان عزیز، هستند فراگرفته بودیم. هیچ وقت دلسرد نشدیم و ناامید نشدیم، هرگاه كه بر زمین خوردیم دست بر زانو گذاشتیم و یا علی گفتیم و پا شدیم و كمك كردیم كه كار انجام گیرد و به پیش برویم. مثلاً اتفاقی می‌افتاد پنج باخت پشت سر هم نصیبمان می‌شد. چنین شرایطی آن هم برای باشگاهی مانند پرسپولیس ناگوار بود و می‌توانست این تیم را به حاشیه ببرد، اگر آن مدیریت‌ها نبود و اگر آن آموزش‌های متعالی نبود، ‌امكان اداره شرایط و بحران‌های مدیریتی امكان‌پذیر نبود. خیلی وقت‌ها من دست بچه‌ها را می‌گرفتم در صورتی كه خودم در شرایط بسیار بد روحی بودم و این حالت من را یاد عملیات‌ها و رفتار فرمانده گردان‌ها می‌انداخت. در لحظاتی با اینكه ما در عملیاتی عدم‌الفتح را داشتیم و شهدایی را هم تقدیم می‌كردیم و فرماندهان در شرایط بسیار بد روحی قرار داشتند، اما باز می‌آمدند و به بچه‌ها روحیه می‌دادند و همه را راه می‌انداختند. در نهایت خدا لطف كرد و به بركت شهدا در سه سالی كه من توفیق داشتم در جمع ورزشكاران باشم این سه جام را توانستیم كسب كنیم كه مدیریت حاصل نتیجه آموزش‌ها در همان دوران و همان فضاها بود.

به نظر شما این ضعفی كه در مدیریت جامعه مشاهده می‌شود از كجا نشأت می‌گیرد؟
به نظر من كه مدیریت جنگ را دیده‌ام و مدیریت جنگ یك نوع مدیریت خارق‌العاده بود. چنانكه كسب مدیریت و اداره جنگ ما و آكادمی جنگ ما با آنها فرق می‌كرد. در آموزش‌های اغلب نیروهای نظامی یك فرمانده عقب می‌ایستد و به نیروهایش می‌گوید بروید. اما ما خودمان صاحب سبك بودیم. كسی كه در خط حضور داشت فرمانده بود و می‌گفت كه بیایید، نه اینكه بروید. در صورتی كه این كار بر خلاف تمام آموزش‌های مدیریتی جنگ در سطح جهان است. به همین خاطر می‌بینید كه در لشكر ۲۷ حضرت رسول (ص) هفت نفر از فرماندهان لشكر به شهادت رسیده‌اند و این گواه بر صحبت من است. به هر حال این نوع مدیریت امتحان خود را در سخت‌ترین شرایط پس داده است. اگر از آن نوع مدیریت مغفول بمانیم حتماً‌ به مشكل برمی‌خوریم.

مردان یا مدیرانی كه در جنگ شركت كردند چه تجربیاتی را كسب كردند كه منحصر به آنهاست و چگونه می‌توان از این تجربیات در عرصه‌های مدیریتی كشور استفاده برد؟
هزینه‌ای كه برای ما پرداخت شده است، بعد مادی آن در یك طرف،‌ برای آموزش و تعلیم ما خون داده شده است. جوان‌هایی كه با رفتنشان بر دل پدر و مادر و همسر و فرزندان خود داغ گذاشتند. داغی كه هیچ‌گاه كهنه و به فراموشی سپرده نمی‌شود. مدیریتی كه ما آموختیم مدیریت خون و شهادت است و لذا این را ما در منطقه و در جوار این انسان‌ها كسب كردیم كه منحصر برای بچه‌های جنگ است. الان در حدود ۱۶ سال است كه كار كنگره شهدا انجام می‌دهم و خدا توفیق داده است كه هر هفته‌ مهمان یك خانواده شهدا هستیم و به خدمتشان می‌رویم. وقتی از اغلب آنها می‌پرسم كه آیا این عضو شهید خانواده را فراموش نكرده‌اید و شده یك روز بلند شوید و آن را به یاد نیاورید، در جواب نگاه‌های عاقل اندرسفیه به من می‌كنند كه كلی حرف در آن نهفته است. من می‌گویم این جواب برای ماست. امروز وقتی پشت این میزها می‌نشینیم یادمان نرود كه اینها برای ما نیست، متعلق به شهداست. اگر آنها بودند ما پشت این میزها نبودیم. لذا مدیریت جهادی با تمام مدیریت‌های دنیا فرق دارد. پس نباید بگوییم اینها فقط متعلق به آن دوران و سرزمین‌هاست و خدا نیاورد روزی كه ما یادمان برود این میزها متعلق به شهداست. در واقع ما در غیاب آنها پشت میز نشستیم.

در صحبت‌ها فرمودید كه یكی از برادرانتان به نام امیر در جنگ به شهادت رسیده است، از این شهید بزرگوار برایمان بگویید.
امیر متولد ۱۳۴۰ در اهواز و چهار سال از من بزرگ‌تر بود. از روزهای اول جنگ در مناطق در ستاد جنگ‌های نامنظم در خدمت شهید بزرگوار چمران و حدود هشت ماه آنجا بود كه مجروح شد و برگشت. سپس به سربازی رفت و در دوران خدمت در نیروی هوایی مسئول گروه ضربت بود. اول اسفند ۶۲ خدمتش تمام شد و فردای همان روز به عنوان بسیجی به جبهه‌ها برگشت.

آیا در عملیاتی با هم شركت كرده‌اید و خاطره‌ای از آن شهید به یادگار برایتان مانده است كه بازگو كنید؟
سال ۶۲ عملیات خیبر من در گردان مالك لشكر ۲۷ بودم. ایشان اول اسفند سربازی و خدمتش به پایان رسید و بچه‌ها و دوستان می‌گفتند كه آمده بود و برای اعزام التماس می‌كرد. حتی مادر ما كه در سالگرد امیر فوت كرد به او می‌گوید شما بمانید، حبیب جبهه است، برگردد بعد شما بروید كه شهید التماس می‌كند همین یك عملیات را بگذارید بروم تا بعد.
بعد كه از مرحله اول خیبر برگشتیم دو كوهه من ایشان را دیدم و بعد از سلام و احوالپرسی گفتم اینجا چه می‌كنی؟ گفت سربازی‌ام تمام شده و آمدم. با توجه به سوابقی كه داشت در آن گردان از نیروهای سپاهیان محمد معاون گردان شده بود. ما رفتیم با گردان مالك در جفیر مستقر شدیم. در همان لحظه دیدم دوتا هواپیما به حالت شیرجه به سمت ما می‌آیند كه ناگهان برادرم و شهید رضا دادخواه را در زیر مسیر هواپیما دیدم. در همان حین هواپیما دوتا راكت در وسط نیروها زد. دیدم كه خدا را شكر این دوتا زنده‌اند و جنازه‌ها و مجروحان را جابه‌جا می‌كنند. بعد از جابه‌جایی از امیر سؤال كردم كه شما اینجا چه می‌كنید مگر جای دیگری نبودید؟ گفت كه ما اعزام گرفتیم و آمدیم. بعد برگشتیم دوكوهه و با گردان ابوذر به سمت جزیره برگشتیم كه یادم است تقریباً تمام بچه محل‌ها در این گردان بودیم. رفتیم به جزیره و در آنجا مستقر شدیم. ساعت پنج یا شش صبح بود، پا شدیم نماز را خواندیم كه دیدیم نیست. بعد از اینكه به دنبالش گشتیم، دیدیم یك تانكی در میان باتلا‌ق‌ها گیر كرده بود. رفته و دارد مهمات آن را خالی می‌كند كه برگردانیم عقب. یك دهكده‌ای جلوی ما بود، دستور داشتیم دهكده را بگیریم. با هم در یك دسته بودیم، ماشینی كه برای ما سلاح و مهمات آورده بود، پنچر شده و كنار جاده بود. در همین حین كه دسته از كنار این ماشین حركت می‌كرد یك تیر غیبی آمد و به این ماشین خورد و گلوله‌های درون آن شروع به انفجار كرد. طبیعتا قسمتی از دسته این سمت ماشین ماند و قسمتی دیگر آن سوی ماشین كه امیر در همان جا به شهادت رسید. او سال ۶۲ شهید شد و سال ۷۶ جنازه‌اش را كه چند تكه استخوانش مانده بود، برای ما آوردند.

نقش برادرتان در شكل‌گیری و جهت‌دهی اعتقادی شما چقدر بوده است؟
باید باور كنیم كه وقتی بزرگ‌تر مسیری را می‌رود در طی مسیر كوچك‌تر‌ها نقش مهمی دارد. مثلا مادر هرچه كند بچه یاد می‌گیرد. مانند زندگی حضرت زهرا(س) و زندگی و شهادت امام حسن(ع)، امام حسین(ع) و حضرت زینب(س) و... من یك تعبیری نسبت به این بچه و شهدا و جانبازان دارم و می‌گویم اینها نسلی بودند كه وقتی خدا ترس را تقسیم می‌كرد اینها غایب بودند و هیچ چیز جز خود خدا را نمی‌دیدند و در او ذوب شده بودند.

منبع : جوان

نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
captcha