معرفی نقش زنان در دوران دفاع مقدس كمرنگ است

به گزارش گروه اجتماعی پایگاه خبری شهدای ایران؛ صباح وطنخواه متولد سال ۱۳۳۸ است و اهل خرمشهر. درست وقتی در اوج شور جوانی بوده و بیستمین بهار زندگیاش را تجربه میكرده جنگ تحمیلی عراق علیه ایران آغاز میشود اما به همراه خانوادهاش میماند و مقابل دشمن جانانه ایستادگی میكند. او در دوران جنگ امدادگر بوده و بعد از آزادسازی خرمشهر در رشته مامایی پذیرفته میشود و تا پایان دوران دفاع مقدس امدادگر مجروحان جنگ میماند. آنچه در ادامه میآید حاصل ساعتی همكلامی با این شیرزن خطه جنوب است كه از نظرتان میگذرد. گفتنی است خاطرات صباح وطنخواه به زودی در قالب یك كتاب منتشر خواهد شد.
از یورش وحشیانه دشمن به خرمشهر بسیار شنیدهایم. به عنوان سؤال اول چرا ماندید و مقاومت كردید؟ در حالی كه شما هم مثل بسیاری از هموطنانتان میتوانستید جا خالی كنید و بروید.
من فكر میكنم مقاومت خرمشهریها در آن زمان اولین بار نبود. اگر به قبلتر برگردیم یعنی زمانی كه انگلیسیها در جنگ جهانی دوم به خرمشهر آمدند باز هم خرمشهریها جنگیدند و مقاومت كردند. در زمان حمله عراق هم ما با یك كشور درگیر نبودیم، به قول امام(ره) با تمام جهان كفر جنگیدیم. مدخل ورودی دشمن خرمشهر بود كه قصد داشتند به تهران بروند. به زعم آنها تنها جبههای كه راحت میتوانستند چند روز دیگر وارد تهران شوند، خرمشهر بود. ما همیشه در روضهها میگوییم ای امام حسین(ع) ای كاش ما در كربلا بودیم و ای كاش شما را یاری میكردیم.
آن روزها فرصتی پیش آمد كه واقعاً كربلای حسینی تكرار شد. واقعاً آن فرصت برای ما مغتنم بود. ما زمزمه جنگ را میشنیدیم، آن زمان بنیصدر رئیسجمهور بود و هر قدر مردم این موضوع را به مسئولان میگفتند آنها گوششان بدهكار نبود. به خاطر دارم در همان زمان و درست در ۵ مهر ماه بنیصدر به خرمشهر آمد.
مردم گفته بودند حداقل دو هواپیما در اختیار ما قرار دهید تا این قسمت مرزی را بمباران هوایی كنیم و بتوانیم مرز را نگهداریم. او در پاسخ گفته بود: مگر هواپیما نقل و نبات است من در جیبم بگذارم و به شما بدهم. با چنین اوضاعی ما باید میماندیم و مقاومت میكردیم. اگر زمان به عقب برگردد باز هم میمانیم و مقاومت میكنیم.
اوایل انقلاب شما چه فعالیتی داشتید؟ حال و هوایتان چطور بود؟
اوایل انقلاب من به همراه تعدادی از بچههای انقلابی به روستاهای اطراف خرمشهر میرفتیم كلاسهای آموزش قرآن و سوادآموزی برگزار میكردیم. اما طولی نكشید كه جریان فتنه خلق عرب به وجود آمد و ورود ما به روستاها ممنوع شد. این جریان از سال ۵۸ شروع و تقریباً تا نیمه ۵۹ ادامه داشت. به خاطر دارم فروردین ماه سال ۵۹ سیل شدیدی در خرمشهر آمد. نیروهای سپاه و بسیج برای امدادرسانی به روستاها رفته بودند كه میگفتند در آنجا اكثر روستاییان لای رختخوابهایشان اسلحه قرار داده بودند كه گویا عراق آنها را در اختیارشان قرار داده بود اما با آمدن سیل همه آن اسلحهها روی آب قرار گرفت و بچهها آنها را جمع كردند. به عقیده من این هم یكی از امدادهای الهی بود چراكه عراق ابتدا قصد داشت یك جنگ داخلی به وجود آورد اما موفق نشد و بعد هم جنگ كلاسیك را در شهریور ماه ۵۹ آغاز كرد.
از جریان جنگ خلق عرب گفتید، در این باره بیشتر توضیح بدهید. اصلاً جریان از چه قرار بود؟
آن زمان همه سفارتخانهها در خرمشهر یك كنسولگری داشتند. در واقع شهر از نظر اقتصادی موقعیت مهم و استراتژیكی داشت. سفارت عراق هم در آنجا یك دفتر كنسولگری برقرار كرد. كنسولگری عراق یك هسته مركزی بود برای فعال كردن نیروهای ستون پنجم حاضر در خرمشهر به عنوان خلق عرب تا مستقل عمل كنند. آنها یك پایگاه برای تجهیزات نظامی و فرهنگی درست كرده بودند. یكی از همسایگان ما به جریان خلق عرب پیوست و ارتباط تنگاتنگی داشتند. زمانی كه جنگ شد تسلیم عراقیها شدند و با آنها علیه ایرانیها همكاری میكردند. خلق عرب فعالیتش را در روستاهای اطراف خرمشهر شروع كرد. مثلاً یكی از شاگردهای من میگفت: خانم! دایی من دیشب رفته به عراق. به او اسلحه دادند و گفتند این شرفت است، این ناموست است، این را از دست ندهی. گفتم: دایی شما چه كار كرد؟ گفت: دایی من آن را فروخت و با آن زن گرفت. آنها روستایی بودند و عراقیها روی نقاط حساس دست میگذاشتند و به روستایی میگفتند شما از ما هستید، شما عرب هستید. ما باید شما را حمایت كنیم و شما را از چنگ عجمها درآوریم. در واقع جریان خلق عرب یك مسئله كاملاً سیاسی بود كه واقعاً پشت پرده امریكا بود برای ایجاد اغتشاش و مبارزه با انقلاب.
خانم وطنخواه! میخواهم بدانم وقتی خرمشهر سقوط كرد و شهر به دست دشمن افتاد، شما چه احساسی داشتید؟
وقتی عراق خرمشهر را اشغال كرد احساس میكردم كه هویتم خدشهدار شده، چون شهر ما هویت ما بود. خاطرات بچگیمان در آنجا گذشته بود و حالا پیش چشمانمان میدیدیم كه گسسته میشد و این احساس دقیقاً مانند احساس مرگ در وجودمان بود. آدم باید از همه چیزش میبرید. گاهی ممكن است آدمها به دلیل شرایط زندگیشان مجبور به مهاجرت باشند و شهرشان را ترك كنند اما حتماً افقی روشنتر مقابل آنها قرار دارد. اما ما همه چیزمان را از دست میدادیم افق روشنی هم مقابل نداشتیم. آنچنان كه ما جنگزده شدیم و خیلی هم دربهدری كشیدیم در پس این جنگزدگی ضربهای خوردیم كه هرگز جبران نشد.
حضور یك زن در میدان نبرد، مطمئناً خاطرات بسیاری را برایش رقم میزند و حتی گاهی مسیر زندگی او را به طور كل تغییر میدهد. چه خاطرهای از آن دوران در ذهنتان ماندنی شده است؟
به هر حال جنگ است و حضور در آن میدان شوخی نیست، احتمال شهادت، مجروحیت و اسارت وجود دارد. آن روزها برادران بسیار از این دست دلمشغولیها در خصوص حضور زنان در جبهه داشتند. شهادت بالاترین درجه است اما در خصوص اسارت زنان نگرانیهای بسیاری وجود داشت. به خاطر دارم یك بار خواهرم و یكی از دوستانش تا مرز اسارت پیش رفتند اما لطف خدا شامل حالشان شد. به خاطر دارم زمانی عراق تا سه راه شادگان آمد و تقریباً جاده آبادان – ماهشهر بسته شد. ارتش هم این موضوع را اعلام نكرده بود. اتفاقاً همان زمان هم برادرم به اسارت درآمد. از سوی دیگر خواهرم شهناز و یكی دیگر از دوستانش به نام پروانه قالیزاده در مسیر ماهشهر از دور یك ماشین را میبینند كه تكاوران كلاه به سر داخل آن نشستهاند و به آنها اشاره میكنند. شهناز و پروین هم به گمان اینكه آنها ایرانی هستند به سویشان میروند و تا حدود هفت متری آنها میرسند. یكباره یكی از برادران كه در آن مسیر بوده فریاد میزند آنها عراقی هستند. بلافاصله شهناز و پروین پا به فرار میگذارند و نیروهای عراقی از ماشین پیاده میشوند و با تعدادی از رزمندگان درگیر میشوند. آن دو زن هم از مسیر دور و دورتر میشوند. دیگر خدا میداند كه آن بچهها توسط دشمن اسیر شدند یا به شهادت رسیدند.
فكر میكنید دلیل اینكه زنان خرمشهری در دوران دفاع مقدس چنین مقاومت بالایی داشتند، چیست؟
روحیه سلحشوری مردم خرمشهر بسیار زیاد است و به نظر من بلندنظر هم هستند. تنگنظری ندارند. در آنها عرق ملی وجود داشت. یعنی یك زن نسبت به حفظ نظام جمهوری اسلامی احساس وظیفه میكرد. این موضوع باعث شده بود كه خانمها هم احساس مسئولیت كنند. ما جنگ نمیكردیم بلكه مقابل یك جنگ نابرابر دفاع میكردیم. به طور كل باید بگویم هم احساس مسئولیت بود و هم عشق به فرمان امام(ره) چون امام(ره) فرمان داده بود كه بمانید و مقاومت كنید. این بود كه ما هم طبق فرمان امام(ره) ماندیم و مقاومت كردیم.
به طور كلی فعالیت زنان در دوران دفاع مقدس را چطور ارزیابی میكنید؟
من نمیدانم چطور باید احساساتم را بیان كنم اما به قول حضرت امام(ره) بسیج مدرسه عشق است. عشقی كه نسبت به بسیج و بسیجی و رزمنده داشتیم من و امثال من را وادار میكرد كه در راستای دفاع از دین و وطن قدمهایی هر چند كوچك برداریم. مثلاً در آن شرایط یك نفر برایش این امكان فراهم بود كه در جبهه حاضر شود و مقابل دشمن بجنگد و یك نفر هم كه نبود در همان راستا كارهایی دیگر انجام میداد مثلاً مانند ما در بیمارستان مشغول مداوای مجروحان جنگ میشد. سی سال است كه برنامههای دوران دفاع مقدس را از تلویزیون میبینم مثلاً زمان آزادسازی خرمشهر چه بلوایی بود، چه غلغلهای. من همان زمان در بیمارستان طالقانی بودم اما هنوز یك گزارش از تلویزیون ندیدم كه وضعیت داخل بیمارستان را نمایش دهد. انگار هیچگاه كارهای ما به چشمشان نیامده است. البته مشكل دیگری هم كه در این زمینه وجود دارد این است كه رنگ خانمها را یا بیرنگ كردند یا بد رنگ. این را قبول دارم كه همیشه نقش مادران شهید را نشان دادهاند اما واقعاً خانمها كارهای بسیاری انجام دادند. به خاطر دارم آن زمان كه در خرمشهر بودیم در هر جبههای كه پا گذاشتیم جبهه منقلب میشد ما حركت میكردیم و شعار میدادیم برای ماندن، ایستادگی. حضور خانمها واقعاً به رزمندگان دلگرمی میداد و جسارتشان را بیشتر میكرد. حتی در جنگهای پیغمبر(ص) هم خانمها حضور داشتهاند، یك روال تاریخی وجود دارد. جنگ این نیست كه یك اسلحه باشد و توپ و تانك، جنگ بدنه دارد كه بدنه آن بیمارستان است. معرفی نقش خواهران بسیار كمرنگ است نه اینكه بخواهم موضوع را بزرگ كنم اما باید بیشتر به نقش زنان در آن دوران پرداخته شود چراكه این موضوع جای كار هم دارد. به خاطر دارم وقتی خرمشهر پیروز شد خانم پورحیدری كه مادر دو شهید بود به تنهایی رفت و ساكن خرمشهر شد. شاید باور نكنید خرمشهر آن زمان مثل خانه ارواح بود، یك بیغوله بود كه فقط موشك و خمپاره و آهن در آن وجود داشت. اما او برای زنده كردن شهر تك و تنها به آنجا رفت.
در حال حاضر با دوستان آن دورانتان ارتباط دارید، دور هم جمع میشوید و با هم خاطرات آن دوران را مرور میكنید؟
(میخندد) واقعاً در آن روزها بچهها اخلاص بالایی داشتند. همه منیت را زیر پا گذاشته بودند و فقط برای خدا قدم برمیداشتند. هیچگاه خاطرات آن دوران فراموش نمیشود. حالا كه سالها از آن روزها میگذرد گاهی با آن دوستان دور هم جمع میشویم و جویای احوال یكدیگر هستیم با شادیهایشان خوشحال میشوم و با ناراحتیهایشان غمگین. حالا دیگر آن جوانان ۱۸ ـ ۱۹ ساله پدر و مادر و حتی پدربزرگ و مادربزرگ شدهاند. با این حال هنوز هم همان حس و حال، اما به نوع دیگر و با هیجان كمتر در ما وجود دارد. به عنوان یك پدر و مادر یا پدربزرگ و مادربزرگ یكدیگر را میبینیم.
و ناگفتهها. . .
در پایان اگر بخواهم ناگفتهای را بیان كنم باید به یك خاطره اشاره كنم كه هیچگاه تصویر آن از ذهنم محو نمیشود. فكر میكنم زمان شكست حصر آبادان بود و من امدادگر در بیمارستان بودم. یك سرباز مسیحی مجروح داشتیم كه عمل جراحی سختی روی او انجام شده بود و بعد از ساعتها تازه از اتاق عمل به بخش آمده بود. حال وخیمی داشت و پزشكان آب خوردن را برایش قدغن كردند. در عین حال هوا بسیار گرم بود و او احساس عطش میكرد و دائم نام «یا حسین» را به زبان میآورد و میگفت یزیدها به من آب بدهید. این موضوع خیلی مرا تحت تأثیر قرار داد كه آن سرباز با آن وضعیت بد، نام «امام حسین(ع)» را بر زبان جاری میكرد (بغض میكند) و میدانست كسی كه آب را از دیگران دریغ میكند. یزید است. به دكتر گفتیم او خیلی بیتابی میكند. اگر اجازه بدهید كمی آب به او بدهیم. نصف استكان به او آب دادیم و بعد از نوشیدن آن جرعه آب سرباز مسیحی به شهادت رسید.
منبع : جوان