مهمانی در خاكهای سومار

به گزارش گروه اجتماعی پایگاه خبری شهدای ایران؛ سعادت زیارت و دیدار از خانواده شهدا كه هر از چند گاهی نصیبمان میشود، بهانهای است تا بیمه دعای مادران شویم؛ مادرانی كه صبر را خجل و صلابتشان كوههای استوار را شرمنده میكند. شهید محمدرضا حاجمحمدزاده رزمندهای از دیار دارالمؤمنین كاشان و متولد ۱۳۴۷ است. ما ساعتها مهمان خانه پرمهر مادر و پدر شهید حاجمحمدزاده بودیم. مادر شهید میگوید: «اگر بخواهم خاطرات محمدرضا را برایتان تعریف كنم، یك كتاب میشود ولی چه كنم كه نه حافظهام مرا یاری میكند و نه بیماریهای زیادی كه به آن مبتلا هستم فرصتی میدهند كه همه آنها را به یاد بیاورم. داغ محمدرضا آنقدر برایم سنگین بود كه سلامتیام را از من گرفت. محمدرضا در سومار سال ۱۳۶۱ به شهادت رسید و همچنان پیكرش به دست ما نرسیده است اما راضی هستیم به رضای خدا... آنچه در پی میآید، حاصل گفتوگوی ما با شمسی بخشیان مادر و مرحوم علیاكبر حاجآقامحمدزاده پدر شهید است كه مدتی بعد از دیدارمان و انجام این مصاحبه به دیدار فرزند شهیدش شتافت.
مادر شهید محمدزاده در خصوص دوران كودكی او میگوید: من هفت فرزند داشتم و محمدرضا پسر اولم بود، خیلی باهوش و فعال بود. ما در میدان خراسان تهران ساكن بودیم. محمدرضا دوران ابتدایی را به دبستان برهان و دوران راهنمایی را در مدرسه لرزاده گذراند. محمدرضا خیلی به من و پدرش احترام میگذاشت. با وجود اینكه سن كمی داشت بسیار فعالیت اجتماعی بالایی داشت. پسرم در مساجد صدریه، نور و لرزاده فعالیت داشت. اهل هیئت و مسجد و محراب بود. دوم راهنمایی بود كه به خاطر سه ماه تعطیلی تابستان كار به مغازه آجیلفروشی رفت. وقتی از سركار به خانه برمیگشت، اگرچه خسته بود اما احساس مسئولیت میكرد. آنقدر خودش در مال حلال و حرام دقت و توجه داشت كه لازم نبود ما سفارشی به او كنیم. شبی كه اولین حقوقش را گرفت و به خانه آمد وقتی پولها را شمرد، متوجه شد كه از مقدار تعیین شده، بیشتر است. خیلی اضطراب داشت و چند بار گفت حاجی به من پول زیادی داده است، باید به او برگردانم. فردا كه پدرش به مغازه رفت و حكایت را برای حاجی تعریف كرد، او به همسرم به خاطر داشتن چنین فرزندی تبریك گفته بود.
فعالیتهای انقلابی
مادر شهید در مورد فعالیتهای انقلابی محمدرضا میگوید: محمدرضا خیلی به من در كار خانه كمك میكرد. او آنقدر شایستگی داشت كه من با خیالی راحت كارهای بیرون را به او میسپردم. جثه ریز و لاغری داشت اما از عهده مسئولیتهایش برمیآمد. بسیار خندهرو، ساده، مهربان و بانشاط بود. همیشه میخندید و بانشاط و پرانرژی بود. با خواهر و برادرهایش بازی میكرد و هوای آنها را داشت. بسیار رعایت حال خواهرانش را داشت. به درس خواندن علاقه زیادی داشت. مطمئنم اگر الان در بین ما بود، بسیار موفق بود. قبل از انقلاب با اینكه سن كمی داشت، در راهپیماییها شركت فعال داشت، با بچههای مسجد كوكتل مولوتوف درست كرده و هنگام تظاهرات در خیابانها علیه ارتش شاهنشاهی از آن استفاده میكردند. شبها دیر به خانه میآمد و وقتی از علتش میپرسیدیم و پیگیرش میشدیم، میگفت: «خون جوانان ما به كف خیابانها ریخته میشود، من باید برای كمك به آنها بروم، من نمیتوانم بیتفاوت باشم. امام خمینی از ما میخواهد كه به راهپیمایی برویم و به مبارزان كمك كنیم.»
دل در گرو رهبری
مادر شهید همچنین درباره نحوه حضور فرزندش در جبههها میگوید: بعد از پیروزی انقلاب و تشكیل بسیج، وارد بسیج شد. بسیار اهل ورزش بود. با دوستانش به رشته رزمی كونگفو میپرداخت. او با حضور در عرصه ورزش و كار، خودش را برای مقابله دشمنان آماده میكرد تا به بهترین وجه در مقابلشان ایستادگی كند. بسیار باعاطفه و باادب بود. خدا را به خاطر چنین فرزندی شكر میكردم. بچهای كه پای منبر و مسجد و روحانی بزرگ شده و در مكتب اهلبیت(ع) درس خوانده باشد، اینگونه میشود كه حرمت خانواده را دارد. خوب یادم است در آن سالها جنگ با همه سختیهایی كه در كشور ما جریان داشت، همه مردم به نوعی درگیر بودند. عدهای فقط غصه آب و نان داشتند، عدهای دیگر هم درد دین و قرآن داشتند و دلشان در گرو كشور و رهبرشان بود. محمدرضا از كسانی بود كه گوشش به سخنان امام خمینی(ره) بود و به اخبار و پیامهای امام(ره) بسیار اهمیت میداد، یكی از سخنان امام(ره) آن روزها این بود كه «امروز تمامی كفر در مقابل تمامی اسلام ایستاده است، باید جبههها را پر كرده و از اسلام دفاع كنید» برای همین هم محمدرضا در رفتن به جبهه تردید نداشت.
سختتر از كوه
شمسی بخشیان ادامه میدهد: محمدرضا بسیاری از اوقاتش را در بسیج و مسجد میگذراند و كمتر به خانه میآمد. زمانی كه پدرش از سركار به خانه میآمد از نبودنهایش ناراحت میشد و میگفت: «قبل از انقلاب، دنبال مبارزه و كارهای خطرناك بودی، حالا هم كه انقلاب پیروز شده تمام وقت خود را در مسجد و بسیج هستی! اگر خیال داری به جبهه بروی و با عراقیها بجنگی، باید بگویم خیلی ساده گرفتهای تو میدانی عراقیها مثل غولند و تو كوچك و ریز هستی، مگر چند سال داری كه دنبال این كارها افتادهای؟!»
او در جواب پدرش گفت: «قبل از انقلاب اهمیت زمان خودش را داشت، الان هم شرایط بسیار مهمتر است. تمام دنیا به جنگ ما آمده و جنگ جهانی علیه ماست! شرایط شما كه اجازه حضور در جبهه را نمیدهد، دیگران هم به دلایلی نمیتوانند شركت كنند، به من هم كه میگویید نروم! پس چه كسی برود و از دین، ناموس و كشورش دفاع كند؟! پدرش كوتاه نمیآمد، میگفت: «آنها تو را با لگد زیر پوتینهایشان له میكنند.» او در جواب پدرش گفت: «مگر در یاران امام حسین(ع) افراد كمسن و سال نبودند؟! مگر فرزندان امام حسین(ره) نبودند؟! مگر ما عمری از كربلا و امام حسین(ع) نگفتهایم؟! پس چه شد؟! الان وقت عمل كردن است. اسلام از همه ما مهمتر است؟! آن شب پدرش درمانده شده بود، همه گفتنیها را به محمدرضا گفت ولی اراده محمدرضا از كوه هم سختتر بود. بعد از آن رفت و آمدهای محمدرضا در بسیج علنیتر شد. بعضی از روزها به من التماس میكرد كه به مدرسه بروم و اجازهاش را برای حضور در كلاس آموزشی در پادگان امام حسین(ع) بگیرم، من هم كه علاقه او را به آموزشهای نظامی میدیدم، به مدرسه رفته و اجازهاش را میگرفتم تا برای آموزش برود. بعد از دورههای آموزشی مدتی پاسدار زندان اوین شد. آن روزها درگیری با منافقین توسط شهرها ادامه داشت. زمانی كه بنیصدر فتنه به پا كرده بود، بین بچههای محل روشنگری میكرد بعضی از جوانان باورشان نمیشد كه رئیسجمهور ایران منافق باشد. شبها وقتی میخواست بخوابد زیر خودش چیزی پهن نمیكرد، میخواست حال بچههای رزمنده را خوب بفهمد ساعتش را كوك میكرد و برای نماز شب بیدار میشد. هر زمانی كه میخواستم برایش لباس نو بخرم، اجازه نمیداد بهانهای میآورد و طفره میرفت.
گامهای كوچك برای جبهه
این مادر شهید با یادآوری دغدغههای محمدرضا برای كمك به جبههها ادامه میدهد: یك روز با بچهها نشسته بودیم صحبت میكردیم، از بین صحبتها متوجه شدیم، در شناسنامهاش دست برده و سنش را از۱۴ سال به ۱۸ سال تغییر داد. بچهها میخندیدند و میگفتند: «سنت را درست كردهای، یك فكری به حال صورتت كن، هیچ مویی در صورتت نداری! صورتت بچگانه است. قدش كشیده بود و صورتش هم زیبا بود و همه آرزوی او رفتن به جبهه بود و تمام مقدمات رفتن به جبهه را هم خودش آماده كرد.
یك روز آمد خانه و بسیار هم ناراحت بود، گفتم: «چرا غصه داری؟! گفت مادر دلت نمیخواهد برای جبهه یك كاری بكنی؟! قدمی برداری؟! همه به جبهه كمك میفرستند. گفتم خوب چه كار باید كنم؟! گفت از مالت میتوانی به جبهه كمك كنی همان را انجام بده، گفتم من كه چیزی از خودم ندارم شاید پدرت ناراحت شود، گفت این انگشتر طلایی كه در دستت انداختهای مال خودت است؟! گفتم این را مادرم به من هدیه داده. همان موقع دو نفری بلند شدیم و رفتیم بازار و انگشترم را فروختم. با پولش پنج عدد پتوی قشنگ خریدیم و به جبههها هدیه كردیم. آن روز محمدرضا خیلی خوشحال شد و از من تشكر كرد.
رویم را بوسید و رفت
مادر میافزاید: یك روز آمد خانه و گفت مادر من الان عازم جبهه هستم اول باور نكردم ولی وقتی ساك او را دیدم فهمیدم دیگر تصمیم نهاییاش را گرفته، گفتم: «آخر كار خودت را كردی، من جواب پدرت را چه بدهم؟! حداقل به او میگفتی، اگر بفهمد خیلی ناراحت میشود. نشست و به من گفت: من رفتهام و عكس گرفتهام، میبینی چقدر زیبا و مظلوم هستم. قربان مادر خوب و مهربانم بروم. اگر بابا ناراحت شد بگو حضرت علی(ع) كه مولایمان است، صبر نكرد تا در بستر بیماری بمیرد بلكه با شهادت از دنیا رفت. من دلم برای كربلای حسین تنگ است. تو صحبت از خوراكی میكنی؟! بلند شد و روی من را بوسید و ساكش را برداشت رفت. قلبم به تپش افتاده بود. به پدرش اطلاع دادم به دنبالش رفتیم اما دیر رسیدیم و اتوبوس حركت كرده بود.
در صف مادران شهدا
بخشیان در ادامه به تعریف رؤیای صادقهای میپردازد و میگوید: یك روز خبردار شدیم كه پیكر ۶۰ شهید را به میدان خراسان برای تشییع آوردند. یكی از شهدا هم نوه خالهام بود. به بچهها گفتم كه از خانه بیرون نیایید. سپس خودم به تشییع پیكر شهدا رفتم. خیلی گریه و بیتابی كردم. همان شب صحنه تشییع پیكر شهدا را در خواب دیدم. در صف مادران شهدا ایستاده بودم. بسیار تعجب كردم اما خانمی به سمت من آمد و دو بار به بازوی چپم زد و فرمود: «پیكر فرزندت اینجا نیست!» از آن به بعد من خودم را برای صبر و تحملی بزرگ آماده كردم و به این رؤیای صادقه اطمینان داشتم ولی نمیدانستم چطور پدرش را توجیه كنم؟!
كی به كربلا خواهیم رسید؟!
مادر در ادامه میگوید: قبل از اینكه به جبهه برود حدود سه ماه پاسدار زندان اوین بود. خوب یادم هست حقوقش را كه گرفت، به خانه آمد، خیلی خوشحال بود چند كیلو انار خرید و به خانه آورد و به من گفت: مادر بخور، این حقوق خودم است. گفتم: حالا میخواهی كجا بروی؟! گفت: زیارت عبدالعظیم حسنی! نمیدانم در آن زیارت چه از آقا خواسته بود ولی به طور حتم آمال و آرزویش شهادت بود كه خدا نصیب او كرد. وقتی از زیارت برگشت برای خودش لباس و یك ساعت خریده بود كه با همانها هم به جبهه رفت. آن رفتن آخرین رفتنش بود. پشت لباس محمدرضا زمانی كه در زندان اوین كار میكرد، نوشته شده بود: «منتظر شهادت، فدایی روحالله...»
بعد از شهادتش یكی از همرزمانش در جبهه برایمان تعریف میكرد: محمدرضا در گروه ما بود، یك شب در جبهه برف سنگینی آمده و هوا سرد بود، همه رزمندگان از شدت سرما و برف به داخل چادرهایشان پناه برده بودند. متوجه غیبت محمدرضا شدم، از چادر كه آمدم بیرون دیدم، خیلی دورتر از چادر و خاكریز بچهها، بالای تپه به نماز خواندن ایستاده بود. نماز در تاریكی و هوا و در سرمای آن دوران بسیار همت بالایی میطلبید. انسی عجیب با خدا داشت. در جبهه تعدادی از بچهها بودند كه بسیار مراقب اعمال و رفتارشان بودند. محمدرضا هم یكی از همانها بود. خوراك و غذایش بسیار كم بود، محمدرضا به خودسازی و مراقبت از اعمالش اهمیت میداد. همه فكر و ذكر محمدرضا شده بود كربلا. مرتب میگفت كی به كربلا خواهیم رسید!؟ میگفت: «نمیدانید جبهه چه خبر است؟! برای پیروزی رزمندگانمان دعا كنید...»
نحوه شهادت
پدر شهید نیز در مورد نحوه شهادت فرزندش بیان میدارد: نحوه شهادت را یكی از همرزمان او برایم تعریف كرد. او میگفت: عملیات مسلم بن عقیل بود. در منطقه سومار نزدیك رودخانه نیروهای نظامی سه گروه شده بودند. بسیجیها جلو پاسدارها، وسط ارتش عقب، نیروهای بسیجی حدود ۳۵۰ نفر بودند. چادر زده بودند و قرار بود عملیات را از فردا صبح قبل از اینكه هوا روشن شود شروع كنیم. ولی هواپیما عراقی درست بعد از نماز صبح با بمبهای آتشزا حمله كردند و آنقدر حجم آتش زیاد بود كه اسلحهها و مهمات بچهها هم از بین رفتند. تعداد زیادی از بچهها به شهادت رسیدند. محمدرضا هم در همین منطقه به شهادت رسید اما هنوز هم بعد از گذشت ۳۲ سال پیكر شهیدم باز نگشته است.
بعد از شهادت محمدرضا خیلی به ما سخت گذشت، داغ شهادتش از یك طرف و مفقودالجسد بودن هم از طرف دیگر، جان ما را مثل شمع میسوزاند. آن زمان هم عدهای بودند كه در ظاهر برای تسلیت گفتن آمده بودند اما با تیزی قلب خانواده شهدا را نشانه گرفته و سخنان سخت و نیشدار به ما میزنند اما ما از گریه و بیقراری خودداری میكردیم. همین بغضهای فرو خورده، جسم مادر شهید را ضعیف كرد.
حرف آخر
آن روزها نه تنها ما بلكه بسیاری از پدران و مادران نمیتوانستند، سرعت رشد شخصیتی بچهها و جوانانشان را باور كنند. ما در ذهن خودمان امثال محمدرضا را بچه تصور میكردیم در حالی كه آنها به درجه سربازی نایب امام زمان(عج) رسیده بودند و از آن بالاتر به درجه هجرت، مجاهدت و پیكار با دشمنان خدا نائل شده بودند و ما باور نمیكردیم.
البته ایجاد این تحول در روح و قلوب خیل جوانان آن روز فقط از شخصی مانند امام خمینی(ره) ساخته بود كه توانست با نفوذ كلام معنویتش هزاران هزار شهید و مجاهد بسازد و در تاریخ راه انبیاء و مجاهدان و شهدا پررهرو سازد.
منبع : جوان