کد خبر: ۹۷۸۴
تاریخ انتشار: ۲۸ خرداد ۱۳۹۲ - ۰۰:۰۰
یک لحظه تا اسارت

خاطرات سرهنگ خلبان مجتبی اربابی

صدای ملخ بالگردها به گوش «امیدی» می‌رسد. ابتدا باورش نمی‌شود خودی باشند ولی وقتی پرچم ایران را روی آنها می‌بیند‌، رادیوی بی‌سیم را برداشته و به آنها اخطار می‌دهد جلوتر نروند...
برای دیدن تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک نمایید

به گزارش گروه پایگاه خبری شهدای ایران؛ جملات بالا بخشی از زندگینامه سرهنگ بازنشسته مجتبی اربابی است.

 

مجتبی اربابی متولد سوم بهمن‌ماه 1328 در محله خیام تهران متولد شد. چون پدرش‌، باقر‌، اصالتا‌ اهل زنجان و بازرگان بود، ‌شناسنامه او را نیز از ثبت احوال این شهر گرفت. مجتبی چهارمین فرزند خانواده بود و سه خواهر و سه برادر دیگر داشت.

 

او تحصیلات ابتدایی را در مدرسه «ثریا»ی تهران واقع در خیابان خیام‌ و مدارج بالاتر را در چند دبیرستان از جمله «علم و هنر»، و «خرد» در تهران طی کرد و سال 1349 در رشته طبیعی دیپلم گرفت.

 

در رشته مهندسی کشاورزی در دانشگاه قبول شد. اما با توجه به علاقه زیاد به پرواز‌،داوطلب شغل خلبانی در نیروی هوایی شد و پس از گذراندن معاینات پزشکی‌، آزمون‌های هوش‌، زبان و معلومات عمومی توانست لباس دانشجویی خلبانی را بر تن کند. آنها 15 دوست بودند که با هم مراحل استخدام را شروع کردند ولی فقط اربابی در رسته خلبانی پذیرش گرفت.

 

آموزش خلبانی اربابی بعد طی دوران سخت نظام جمع‌، با خواندن دروس زبان و آکادمی پرواز شروع شد. اولین پروازهایش را در فرودگاه «قلعه مرغی» تهران با هواپیمای «پایپر» انجام داد. وقتی زمان اعزام به آمریکا فرا رسید‌، به دلایلی نامعلوم‌، به جای او فرد دیگری را اعزام کردند همین مساله او را وادار به اعتراض نسبت به فرمانده دانشکده خلبانی کرد و این اعتراض زندگی شغلی او را تغییر داد؛ ‌یعنی وی را از ادامه دوره در خارج از کشور محروم کردند و فقط اجازه دادند دوره را در ایران تکمیل کند از این رو پرواز با هواپیماهای «سسنا»‌، «بونانزا»‌، «ایرکاماندر» و «توربو کاماندر» را تجربه کرد.

 

 

در پایان برای خلبانی سی-130 معرفی شد. اما چون بعد از دو ماه کلاس آن تشکیل نشد‌، دست سرنوشت او را به خلبانی بالگرد فرستاد. مجتبی اربابی در طول خدمت با چهار نوع بالگرد «یو. اچ. وان»‌، «بل»،‌» اچ-43 و 214 » پرواز کرد که خلبانی «بالگرد 214» شغل اصلی او محسوب می‌شود.

 

 

اربابی سال 1356 با خانم «فرح رهنما» ازدواج کرد و صاحب یک فرزند دختر به نام سولماز(1366) شد. او در سال‌های خدمت‌، مشاغلی همچون افسر عملیات گردان بالگرد پایگاه چهارم شکاری‌ دزفول‌، جانشین و سپس فرمانده گردان بالگرد پایگاه یکم مهرآباد‌، جانشین عملیات تیپ شکاری همین یگان‌، فرمانده گردان تجسس و نجات پایگاه هفتم ترابری شیراز و جانشین عملیات منطقه هوایی شیراز(شهید دوران) را تجربه کرد و ضمن انجام پروازهای آزمایشی و معلمی این هواپیما،‌ آبان‌ماه 1379 با نه سال توقف در درجه سرهنگی بازنشسته شد.

 

از خاطرات جالب و خواندنی مجتبی اربابی‌،نجات یکی از خلبانان شکاری «اف-5 » به نام «اسماعیل محترم امیدی» است که روز یازدهم مهرماه 1359 اتفاق افتاد. امیدی که یکی از دوستان بسیار خوبش بود،‌ شب قبل از سانحه در یک جمع دوستانه و صمیمی احساس خود را، از اینکه احتمالا در عملیات روزهای آتی به خیل شهدا خواهد پیوست یا به دست نیروهای دشمن اسیر خواهد شد‌، به اربابی می‌گوید و از او قول می‌گیرد اگر در آن سانحه زنده ماند‌، مجتبی سعی خود را برای نجاتش بکند.

 

 

امیدی برحسب اتفاق‌، صبح روز بعد برای تخریب مخازن سوخت دشمن در حوالی شهر «علی غربی» به پست فرماندهی فرا خوانده شد. پس از انجام توجیه قبل از پرواز‌، با خلبان همراه خود عازم ماموریت شدند. هواپیمای اسماعیل بعد از شلیک راکت‌ها به هدف و انهدام آن‌، مورد اصابت دو موشک حرارتی قرار گرفته و در حوالی «عین خوش»، بین نیروهای خودی و دشمن از کنترل خارج شد. خلبان چاره‌ای جز ترک آن با صندلی پران نداشت؛‌ بنابراین در میان تپه‌ ماهورهای منطقه با چتر نجات فرود می‌آید و چون احتمال اسارت به دست دشمن می‌رفت‌، به سرعت چتر و سایر ملزومات همراه خود را پنهان کرده و با اینکه حال خوشی نداشت به انتظار نجات می‌نشیند و دعا می‌کند.

 

 

وقتی اطلاعات به پایگاه رسید،‌ به سرعت اربابی و ستوان اکبر پورسیف‌، خلبان همراه او،‌ را فرا خواندند و از آنها خواستند خود را با حمایت یک فروند بالگرد تهاجمی «کبرا»ی هوانیروز‌، به منطقه رسانده و خلبان را قبل از اینکه به دست دشمن اسیر شود‌، نجات دهند. با شنیدن این خبر قلب اربابی فرو ریخت و یاد قولی که دیشب داده بود، افتاد.

 

 

گروه نجات به سرعت دست به کار شد و با عزمی راسخ،‌ «بالگرد 214 » را به سوی منطقه هدف هدایت کرد و برای پیدا کردن امیدی‌، تا بالای سر نیروهای دشمن پیش رفت. آتش پدافند منطقه به سوی آنها گشوده شد و به رغم آنکه تعدادی گلوله به بالگرد اصابت کرده بود اربابی همچنان ماموریت را در ارتفاع خیلی پایین ادامه داد.خلبان کبرا‌ که وضعیت را بسیار خطرناک تشخیص داده بود چند بار از او خواست تا برگردد و به استقبال مرگ نرود اما او همچنان مصمم بود تا به قولش عمل کند.

 

 

صدای ملخ بالگردها به گوش امیدی می‌رسد. ابتدا باورش نمی‌شود خودی باشند ولی وقتی پرچم ایران را روی آنها می‌بیند‌، رادیوی بی‌سیم را برداشته و به آنها اخطار می‌دهد جلوتر نروند. با گفتن سمت و تکان دادن دست‌، توجه آنها را به خود جلب می‌کند. اربابی، با اینکه منطقه ناهموار است، به سراغ او می‌رود و بالگرد را طوری نگه می‌دارد که یک اسکیت آن روی صخره و اسکیت دیگر روی هوا می‌ماند در این حال امیدی بی‌رمق را به داخل بالگرد می‌کشند و از مهلکه دور می‌کنند. در مسیر برگشت، یک هواپیمای شکاری عراقی آنها را رهگیری و به سمت‌شان شلیک می‌کند اما چون خدا با آنها بود از این حمله نیز جان سالم به در می‌برند و در محوطه بیمارستان پایگاه هوایی دزفول به زمین می‌نشینند تا امیدی هرچه سریع‌تر مداوا شود. تعداد زیادی از کارکنان و همکاران به استقبال آنها آمده و این کار بزرگ را تحسین می‌کنند.


منبع : ایسنا

نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
captcha
آخرین اخبار