گاوی که به آشپزخانه سپاه داده شد
به گزارش گروه فرهنگی پایگاه خبری شهدای ایران: در طول هشت سال جنگ تحمیلی عراق علیه ایران هرکس به فراخور بضاعت و توانایی های خود به این نبرد نابرابر کمک می کرد. خاطره زیر بیان یکی از این واقعیات و اخلاص نیروهای رزمنده است.
***
چند روزی از عملیات طریق المقدس و آزادسازی سوسنگرد گذشته بود. در منطقه سرسبز خوزستان، آذرماه سال 1360 رو به پایان بود، اما بارانهای پاییزی و زمستانی منطقه، پایانی نداشت.
نیروهای رزمندهای که خط پدافندی سوسنگرد را تشکیل میدادند، نیاز به آذوقه داشتند. برای رفع مشکل تغذیه بچههای خطوط پدافندی، دو نفر از بچههای بسیجی اصفهان، با یک وانت تویوتا پر از مواد غذایی، از اهواز به سوی سوسنگرد فرستاده شدند.
اسم هر دو آنها مهدی بود و بچهها برای این که اشتباه نگیرند، اسم آن یکی را که کمی سیه چرده و آفتاب سوخته بود، مهدی سیاه و دیگری را که هیکلی درشت داشت، مهدی غوله گذاشته بودند.
مهدی سیاه و مهدی غوله، غروب به راه افتادند و شب هنگام به سوسنگرد رسیدند، بارشان را تحویل دادند، همان جا در خط مقدم تا صبح صبر کردند و صبح که شد، به راه افتادند تا دوباره به اهواز برگردند.
زمینهای اطراف سوسنگرد که تا همان چند روز پیش توی چنگ دشمن بود، پر از چولان و علفهای بلند و همه جا را مین گذاری کرده بودند تا رزمندگان ما نتوانند پیشروی کنند.
وقتی مهدیهای واحد تدارکات سوار بر خودرو تویوتا از جاده کناره آب گرفتگی عبور میکردند، ماده گاوی را میبینند که میان چولانها و علف زارهای بلند با آرامش خاطر مشغول چرا است. مهدی سیاه و مهدی غوله هر دو نگاه نگران و متعجبشان به گاو بیچاره و از همه جا بی خبر بوده که ناگهان صدای انفجاری مهیب آن دو را میلرزاند، تویوتا بلافاصله متوقف میشود، مهدی سیاه زودتر از خودرو بیرون میآید و خودش را به لبه جاده میرساند.
چند متر جلوتر در سمت راست جاده، آب گرفتی کم عمقی شروع میشد که تا پل سابله ادامه داشت. منطقه پر از زمین و کاملا ناشناخته و هنوز پاک سازی نشده بود. مهدی سیاه فریاد میکشد:
- آهای مهدی! طناب را بردار بیاور.
مهدی غوله که تازه از پشت فرمان بیرون آمده بود، میگوید:
- میخواهی چی کار کنی؟ مگر نمیبینی گاو بیچاره دستاش قطع شده و بدناش پر از ترکش است؟! ولاش کن، کارش دیگر تمام است.
ولی مهدی سیاه دوباره فریاد کشید:
پسر! گفتم طناب بیاور، کور که نیستم، خودم دارم میبینم. باید بکشیماش بیرون و تا تلف نشده، حلالاش کنیم، گوشتش به درد میخورد، نباید بگذاریم حرام بشود.
مهدی غوله، طناب بلندی را که پشت صندلی خودرو بود، در میآورد، آن را به او میدهد، مهدی سیاه پاچههای شلوارش را تا بالای زانو لوله میکند، یک سر طناب را به دست مهدی غوله میدهد، خودش را به آب میزند، ماده گاو خون زیادی از دست داده بود، با این وجود روی دو پا و یک دست ایستاده و از درد، مدام ماق می کشید.
فاصلهاش با سر جاده پنج- شش متر بیشتر نبود.
من که رسیدم، دیدم مهدی سیاه دو- سه متر را به همان شیوهای که گفته بود، به جلو رفت، اما صدای داد و فریاد پیر مرد عربی که خودش را به محل حادثه رسانده بود، توجهاش را به خود جلب کرد، صاحب ماده گاو بود.
مهدی سیاه برگشت ببیند چه خبر است که تعادلش را از دست داد و یک قدم بی گدار به آب زد، صدای انفجار او را به میان علفهای بلند پرتاب کرد، مهدی غوله داد کشید و پیرمرد عرب باز هم توی سری خودش زد، مهدی سیاه روی یک پا ایستاد و فریاد کشید: نترسید بابا! طوری نشده.
بعد نگاهی به زیر زانوی ریش ریش شده خودش انداخت: یک پایاش از بالای مچ، قطع شده بود و همین طور یک بند خون به بیرون میجهید. مهدی غوله، ناله کنان گفت:
گفتم که ولش کن، مهدی! تو را به خدا بیا بیرون، گور پدرش، بگذار حرام بشود، سقط کنند لعنتی همان جا.
اما مهدی سیاه ول کن نبود. دو سه قدم دیگر را بدون وارسی محل، جلو رفت تا به ماده گاو رسید. مهدی سیاه، بدون توجه به آن قسمت از نیزار که از خون خودش و ماده گاو کاملا به رنگ سرخ درآمده بود، طناب را به دور گردن حیوان انداخت و آن را گره زد، خودش را روی آب و علفهای له شده انداخت و راه رفته را سینه خیز و بدون یک پا، برگشت و طناب را به دست مهدی غوله داد.
خودش کف جاده دراز کشید. دیگر رمقی برایش نمانده بود. مهدی سیاه رو کرد به پیرمرد وگفت:
میتوانی سرش رو ببری؟ باید حلالاش کنیم.
پیرمرد عرب، درحالی که اشک میریخت، سر ماده گاو را با کادری که به همراه داشت، برید و حیوان زبان بسته را راحت کرد. مهدی سیاه همان طور که دراز کشیده بود، رو به پیرمرد گفت:
ما گوشتش را برای آشپزخانه سپاه میخواستیم، اگر راضی نیستی، بردار برو، اگر هم راضی هستی، آدرس بده، فردا پولش را نقد میآوریم تا به شما بدهیم.
پیرمرد عرب که انگار اشکهایش تمامی نداشت، کنار پای خون آلود مهدی سیاه نشست، محکم توی سر خودش زد و با همان لهجه عربی گفت:فدای سرت، عمی! هزار تا از این گاوها فدای یک تار موی تا. من دارم برای تو گریه میکنم!
- تقصیر خودم بود که این طور شد، حواسام یه جای دیگر بود. غافل شدم، خدا از سرتقصیرتام بگذرد. ببریدش، حل و حلالتان، من پولاش به چه دردم میخورد؟!
مهدی غوله با چفیهای که به همراه داشت، پای مهدی سیاه را محکم بست تا خون ریزیاش بند بیاید، بعد با کمک پیرمرد و یکی - دو نفر دیگر از مردم روستایی منطقه که آنجا جمع شده بودند، لاشه گاو را پشت وانت تویوتا گذاشتند. مهدی سیاه هم سوار وانت شد و حرکت کردند. مهدی سیاه برگشت و به محل انفجار مین نگاه کرد، درست همان نطقهای که یک پایش را جا گذاشته بود...
راوی:عباس سراجان
منبع: فارس