کد خبر: ۹۴۷۰
تاریخ انتشار: ۱۹ خرداد ۱۳۹۲ - ۰۰:۰۰

روایتی از اعزام به جبهه

راننده به مهدی ، با آن ادب و آدابی که از خود نشان داده بود ، نمی توانست چیزی بگوید ، رو به محمود کرد و گفت : « پسر جان ، برو سر جایت بنشین ، کار دست ما ندهی ! » محمود ، با چند سرفه تصنعی ، گفت : « بیدارم ، می خواهم از اخبار ساعت دوازده سر در بیاورم . »
برای دیدن تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک نمایید

سرویس اجتماعی پایگاه خبری شهدای ایران؛ اتوبوس جاده را می بلعید و به جلو می رفت . کمی هوا سرد بود و پرده های داخل اتوبوس را کشیده بودند دو چراغ خواب قرمز رنگ کم سو ، با حبابی ضخیم ، یکی در وسط و دیگری در عقب اتوبوس روشن بود . صدای نوار موسیقی غیر مفهومی ، از صندلی جلو به گوش می رسید .

مسافران اتوبوس تکمیل نبود . زرنگ ترها یک صندلی دو نفره را گرفته و لمیده  بودند و بعضی با گردن کج ، به دیواره صندلی چسبیده ، در حال خر و پف بودند . کمک راننده ، آستین ها را بالا زده و از آب دادن به مسافران فارغ شده بود و به قصد خوابیدن ، به عقب اتوبوس در حرکت بود . مهدی خوابش نمی برد و برای همصحبتی با راننده ، البته با اجازه او ، در کنارش نشست . محمود هم که خواب بود و دوست داشت جاده را ببیند ، از تابلوهای مسافت و از روستا هایی که می گذشتند ، یادداشت بر می داشت . با تکیه بر صندلی مهدی ، پشت سر او ایستاده بود و کم و بیش به حرف های او گوش می داد .

مهدی داغ شده بود و گرم صحبت : « ... ما باید به دو چیز خیلی اهمیت بدهیم : اول ، انگیزه ( نیت پاک ) ؛ دوم ، اخلاص ( کار فقط برای خدا ) . برادر ، هیچ انگیزه ای غیر از ایمان پایدار نیست و اخلاص روح ایمان است ... » راننده با دقت گوش می داد . حرف های تازه ای می شنید . معلوم شد که او هم « جبهه دیده » بود و در حرفه خود کمکی کرده بود . ناگهان ، صدای بوق ناهنجار خودروی مقابل ، که راننده ، همه غضبش را در بوق ذخیره و انباشته کرده بود ، او را به خود آورد و همه را از خواب پراند . شاید هم قدری هم انحراف به چپ داشته و ، در هر حال ، شاهرود و دامغان را پشت سر گذارده و در گردنه آهوان بودیم !

راننده به مهدی ، با آن ادب و آدابی که از خود نشان داده بود ، نمی توانست چیزی بگوید ، رو به محمود کرد و گفت : « پسر جان ، برو سر جایت بنشین ، کار دست ما ندهی ! » محمود ، با چند سرفه تصنعی ، گفت : « بیدارم ، می خواهم از اخبار ساعت دوازده سر در بیاورم . »

راننده با لحن تحقیرآمیزی گفت : « جل الخالق از بچه های این دوره و زمانه ! » محمود راه گلویی صاف کرد و گفت : « مزاحم شما نیستم ، بعد از شنیدن اخبار می روم . » در این حال ، مهدی به راننده گفت : « از ماست ، نگران نباش ، حواسش جمع است ! »

چه سفر خوبی بود . به تهران رسیدیم . یک عکس سه نفره از نماز جمعه آن سفر دارم . بعد از ظهر همان روز دو نفری روی پله ها ی ایستگاه راه آهن نشسته بودند و به آن آب نمای مدور وسط میدان ، که درختان کاج آن را احاطه کرده بود ، می نگریستند . سر و صدای ماشین های در حال حرکت کمی مزاحم بود ، ولی بگو بشنوی آن ها قطع نشد . صدای سوت شنیده  شد .

گفتم : « همه حرف هایتان را زدید . سوت قطار را برای حرکت نمی شنوید ؟ »

وقتی که پای قطار با محمود رو بوسی می کرد ، قطرات اشک همچون دانه های مروارید بر گونه هایش می غلتید و عجیب اینکه محمود همانند یک انسان بی یار و یاور می گریست و حاضر به ترک او نبود . دست بر شانه هایش گذاشتم و با ملایمت و ملاطفت گفتم : « شما همدیگر را خواهید دید ! » Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
captcha