کد خبر: ۸۹۷۵
تاریخ انتشار: ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۲ - ۰۰:۰۰
چند روایت‌ از بزرگی مردانی كه خستگی را خسته كرده‌اند

جانبازی كه می‌خواست سنگر رزمندگان شود

هنگامی كه به خاطرات جانبازان جنگ رسید دلش گرفت. این را به خوبی می‌شد از تغییر تُن صدایش فهمید. می‌گوید تا به امروز كه چند باری از جنگ و شهیدان گفته، ‌هیچ چیز مثل غربت و تنهایی جانبازان او را به هم نریخته است. به قول حجت‌الاسلام محمد‌ صادقی راوی این چند سط
برای دیدن تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک نمایید

به گزارش گروه اجتماعی پایگاه خبری شهدای ایران؛ هنگامی كه به خاطرات جانبازان جنگ رسید دلش گرفت. این را به خوبی می‌شد از تغییر تُن صدایش فهمید. می‌گوید تا به امروز كه چند باری از جنگ و شهیدان گفته، ‌هیچ چیز مثل غربت و تنهایی جانبازان او را به هم نریخته است. به قول حجت‌الاسلام محمد‌ صادقی راوی این چند سطر، ما گاهی نامرد می‌شویم و نامرد‌بازی درمی‌آوریم. بچه‌ها و جانبازان جنگ را فراموش می‌كنیم. یادمان می‌رود برای این آب و خاك چه مردانی چه كارهایی كرده‌اند. جان‌ها داده شده تا جان‌هایی امروز در آسایش به دنبال فردا باشند. ما این فردا را مدیون شجاعت‌های بزرگمردان دیروز هستیم.
كار این مردان كار كوچكی نیست. اینها به آن معرفت خاصی كه مدنظر امام علی‌(ع) بوده دست پیدا كرده‌اند. از امام علی(ع) سؤال كردند بهترین مؤمنان چه كسانی هستند؟ ایشان فرمود: كسی است كه جان و مالش همیشه در كف دستش است. كسی هم كه جان و مالش در كف دستش است به بهترین شكل از آن استفاده می‌كند و جامعه را هم از وجود خودش بهره‌مند می‌كند.
متن زیر روایت‌هایی از جانبازان دفاع مقدس است كه صادقی راوی و پژوهشگر دفاع مقدس لحظاتی ما را مهمان این خاطرات كرده است.

شهیدی كه به تمام وعده‌هایش عمل كرد
ماجرایی كه می‌خواهم نقل كنم از زبان دكتر شهرام افخمی از جانبازان و استادان دانشگاه است. او در سال‌های نه چندان دور معلم شهید بهروز مهكام از بچه‌های اهل مراغه بود. مهكام در درس و ادب و اخلاق یك انسان و شاگرد نمونه بود. از نگاه دوستانش سر و وضع و رخت و لباس و تیپ او به درد جبهه می‌خورد. هم‌كلاسی‌هایش به او می‌گفتند: آقای مهكام شما باید به جبهه بروی و به درد جبهه می‌خوری، چرا اینجا ماند‌ه‌ای؟ او هم در جواب می‌گفت: من الان به جبهه نمی‌روم. صبر می‌كنم در دبیرستان ممتاز ‌شوم و با یك رتبه خوب در دانشگاه قبول شوم بعد یك ترم در دانشگاه درس می‌خوانم و وقتی در آن ترم هم ممتاز ‌شدم آن زمان به جبهه خواهم رفت. دوستانش به او می‌گفتند: از كجا می‌دانی كه جنگ تا آن زمان طول می‌كشد؟ او هم جواب می‌داد تا آن زمان كه من قصد رفتن كنم جنگ ادامه خواهد داشت.
به جبهه نرفت، ماند درسش را خواند و ممتاز دبیرستان شد و در دانشگاه تهران هم با یك رتبه خوب قبول شد و درسش را شروع كرد. واحد‌های ترم اول دانشگاه را خواند و توانست ممتاز آن ترم شود. دكتر افخمی معلم مهكام می‌گوید: بعد از ترم اول دانشگاه دیگر با او ارتباطی نداشتم تا اینكه بهروز را در جبهه دیدم. از دیدنش خیلی شگفت‌زده و خوشحال شدم و شروع به صحبت با هم كردیم. گفتم: اینجا چه كار می‌كنی؟ كه جواب داد: گفته بودم تا در دانشگاه قبول نشوم و یك ترم درس نخوانم به جبهه نمی‌آیم، الان هم تمام كارهایم را كرده‌ام و به جبهه آمده‌ام. گفتم: آقای مهكام تو دیوانه‌ای كه دانشگاه تهران را نیمه‌كاره ‌رها كرده‌ای؟ پاسخش این بود كه واقعیت همین است من دیوانه‌ام. من منتظر بودم تا شرایط جبهه آمدنم مهیا شوم. حالا هم همه‌چیز برای آمدنم به جبهه مهیاست و الان وقت جبهه آمدن من است.شهید مهكام به قول و قرار و حرف‌های خودش عمل كرد و طبق وعده‌هایش پیش رفت. بعد از انجام دادن كارهایی كه گفته بود به جبهه آمد و در همان جا نیز به شهادت رسید.

ویلچرنشین شدن تنها آرزوی رزمنده
چندی پیش زاهدان بودم و در محضر یك جانباز قطع نخاعی به نام حسین كیخواه بودم. ویلچرنشین بود و با هم از خاطرات شهیدان و جنگ می‌گفتیم كه ناگهان دیدم او متحول شد و حالش تغییر كرد. برگشت به من گفت: حاج‌آقا می‌دانید اگر آدم خودش نخواهد خدا به او شهادت نمی‌دهد. گفتم: بله، همین‌طور است. ادامه داد: حاج‌آقا من خودم خواستم خدا به من شهادت ندهد. پرسیدم: چرا؟ گفت: حاج‌آقا مفصل است، من از خدا خواستم به من شهادت ندهد ولی اگر لیاقت شهادت دارم ویلچرنشین شوم. از او پرسیدم جریان این خواسته‌ات چیست؟ گفت: ما در یكی از روستاهای دورافتاده زندگی می‌كردیم و از لحاظ معیشتی و اقتصادی خیلی ضعیف بودیم. در حدی كه برای خراب نشدن سقف خانه‌مان از بیابان چند چوب درخت زائد و بی‌استفاده را آوردیم و زیر سقف زدیم تا سقف روی سرمان نریزد. زمانی كه می‌خواستیم در خانه رفت‌وآمد كنیم باید حواسمان جمع می‌شد تا به چوب‌ها برخورد نكنیم. تنها سرمایه زندگی خانواده ما یك رأس گاو و آن خانه متروكه بود.

من را گونی سنگر كنید!
چند روز پیش نزد یكی از دوستان بودم. تعریف می‌كرد كه به عیادت یك جانباز قطع نخاع از گردن رفتم. كسی كه از گردن به پایین قطع نخاع می‌شود هیچ كاری نمی‌تواند انجام دهد و فقط مجبور است روی تخت دراز بكشد. فقط سر و چشم‌ها و گوش‌ها و دهان حركت دارد. این جانباز هم ۲۳ سال است كه فقط روی تخت دراز كشیده و فقط قادر به تكان دادن سرش است. این دوست نزد این جانباز بوده و با هم مشغول صحبت می‌شوند. به او می‌گوید: چه خبر؟ حالت چطور است؟ تعریف می‌كرد وقتی این سؤال را پرسیدم همان لحظه بابت حرفی كه گفتم پشیمان شدم. با خودم گفتم این بنده خدا كه ۲۳ سال روی تخت خوابیده چه جوابی دارد به من بدهد. در جواب به من گفت: حالم خیلی خوب و عالی است. در ذهن دنبال معنای خیلی خوب و خیلی عالی می‌گشتم. كه جانباز ادامه داد: اگر جنگی صورت بگیرد من در خط مقدم هستم. این حرف دوباره ذهن دوستمان را مشغول خودش می‌كند و با خودش می‌گوید آخر تو كه نمی‌توانی بجنگی و اگر جنگ شود به چه دردِ جنگ می‌خوری؟ هنوز در حال كلنجار رفتن با خودش بوده كه آن جانباز انگار ذهنش را می‌خوانده می‌گوید:‌ «اگر جنگ صورت بگیرد، می‌گویم من را ببرند و گونی سنگر كنند.»

شش سال است فقط چشم‌هایش حركت دارد
در سفری كه به زاهدان رفته بودم در طبقه دوم منزلی سكونت داشتم كه متوجه شدم آن منزل خیلی سوت و كور است. از دوستانی كه به دیدنم می‌آمدند می‌پرسیدم طبقه پایین اینجا چه خبر است؟ گفتند این ملك به بنیاد شهید متعلق است و اینجا همیشه سكونت‌گاه مدیر كل بنیاد استان بوده. گفتم: پس چرا تا به حال مدیركل را ندیده‌ام. گفتند: حاج‌آقا چند وقتی می‌شود كه وضعیت اینجا متفاوت است. دلیلش را پرسیدم كه جواب دادند: شش سال پیش مدیركل در راه یك یادواره شهید تصادف می‌كند و از گردن به پایین فلج می‌شود. او در تصادف ضربه مغزی شد و از گردن به پایین هیچ فعالیتی ندارد. از اجزای صورتش هم فقط چشم‌ها و گوش‌هایش سالم هستند و نمی‌تواند سخن بگوید. او شش سال است در همین طبقه پایین روی تخت افتاده.
آن مدیر كل جانباز و مداح و فعال‌ترین فرد استان سیستان و بلوچستان است و همه او را می‌شناسند. اما حالا كه روی تخت بدون حركت و حرفی خوابیده كسی سراغی از او نمی‌گیرد و در تنهایی و بی‌خبری روزگار می‌گذراند.
خیلی برایم عجیب بود. كسب اجازه كردم و به عیادت ایشان رفتم. هنگام عیادتش به این فكر می‌كردم ما چقدر نامرد هستیم. این همه بچه‌های جانباز قطع نخاعی و شیمیایی هستند و ما بی‌خبر از اینها هستیم. چرا ما اینها را یك تصویر نكرده‌ایم و در تلویزیون نشان نداده‌ایم. نه به خاطر آن جانباز چون برای او هیچ فرقی نمی‌كند. او را باید نشان بدهیم تا جوانان ما یاد بگیرند چگونه زندگی كنند. وقتی كنارش نشستم، او فقط با چشم‌هایش با من صحبت می‌كرد. دیدم دلم راضی نمی‌شود و شروع به گفتن شهامت‌ها و رشادت‌ها و شهادت‌ها كردم. رو به او گفتم: تو الان در حال مجاهدتی. چند قطره اشك از گوشه چشمانش جاری شد. از همسرش حال شوهرش را جویا شدم كه او هم گفت در این شش سال وضعیتش به همین شكل است و فقط چشم‌هایش حركت می‌كند. یك رزمنده با سوابق زیاد كه اطرافیانش می‌گویند خستگی را خسته كرده بود اینگونه غریبانه در گوشه خانه افتاده است.
 

منبع : جوان

نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
captcha
آخرین اخبار