مادری برای هشت شهید

به گزارش گروه اجتماعی پایگاه خبری شهدای ایران؛ راست گفتهاند كه عصر، عصر غربت لالههاست، كسی دیگر از شهیدان حرفی نمیزند. چفیهها كه سالها یار بچهها بودند و همیشه گرهگشای كار رزمندگان، به دست فراموشی سپرده شدهاند. از وصیتنامهها خبری نیست كه نخوانده رها شدهاند. پلاكها كه تا دیروز تنها شناسنامه هویت مردان مبارز بودند و امروز نشان گمنامی شدهاند برای مادران شهدا...
این بار میخواهم از صبر و استقامت اسطورههای مقاومت بگویم؛ از مادران شهدا. از امالبنینهایی كه درس ارادت را در آستان زینبی آموختند. این بار مهمان خانه شهدای كاشان بودیم، همان شهری كه دارالمؤمنینش میخوانند و به حق تكلیف ولایتمداریشان پاسخی درخور به ندای رهبری بود.
در كوچه پس كوچههای این شهر كه قدم میزنم كم نیستند مدالآورانی كه نشان عاشقیشان تابلویی بر سردر خانههای بسیاری شده و اینگونه هر شهید ردی از خود به مهمان میدهد. اینها اگرچه عكس شهدایشان را به در خانه زدهاند اما هرگز عكس شهدایشان عمل نمیكنند.به دعوت سپاه ناحیه مقاومت كاشان و با همراهی حوزه امام محمد باقر(ع) و حوزه حضرت نرجس مهمان شهدای كاشان شدهایم، برای عرض ارادت به ساحت مادری كه هشت تن از محارمش عاشقانه آسمانی شدهاند به یكی از خانههای این شهر میرویم.
نصرت گدازچی همان مادری است كه همكلامی با او افتخاری برایمان میشود. آنچه در پی میآید برگهایی از خاطرات او از شهیدانش است. نوشتار حاضر خاطراتی از فرزندان شهید نصرت گدازچی، احمد و علیاكبر بخشیان است كه در شمارههای بعدی به یاد و نام شهدای دیگر این خانواده یعنی شهیدان علیاصغر، محمد و حسین باغمیرانی و حمیدرضا نائینی (خواهرزاده)، حسین گدازچی و محمدرضا حاجی آقامحمدزاده (نوههای دختری ایشان) خواهیم پرداخت.
نقشهای مادرانه روی دار قالی
نصرت گدازچی متولد۱۳۱۵ از تبار مادران شهداست كه هشت تن از دردانههای باغ زندگیاش یكی پس از دیگری به شهادت رسیدند. كنارش كه مینشینم دلم قرص میشود. آرامش او با آن دستهای كوچك و چروكیدهاش كه سالها بر دار قالی نقشها آفریده، بهانهای میشود تا فرموده امام خمینی(ره) را در ذهنم مرور كنم كه: «از دامن زن مرد به معراج میرود.» نصرت گدازچی همه فرزندان خود را در همان مكتبی پرورش داده كه سربازان در قنداق امام خمینی در آنجا رشد كردند. ارادت این خانواده به ولایت فقیه تنها یك نشانه بود برای رهسپاری فرزندانشان برای دفاع از خاك كشور. روزهایی كه دشمن قدارهبند برای شكستن حریمش به هر وسیلهای چنگ میزد. نصرت گدازچی از وفات بنیانگذار كبیر برایمان میگوید و از خواب فوت امام، اشكها مجالش نمیدهند و بغضهایی كه میشكنند در رسای امام زمانش و این میشود همان ولایتمداری كه با خونشان عجین شده است.
او درباره تولد اولین شهیدش میگوید: وقتی احمد را باردار بودم، یك دوره طولانی بیمار بودم، حتی بارداری هم برایم ضرر داشت. آنقدر بیماری من سخت بود كه در طول هفت ماه غذای من هر روز فقط یك زرده تخممرغ با یك لیوان شیر بود. بسیار نگران فرزند در شكمم بودم. همهاش نگران حرفهای اطرافیان بودم كه میگفتند بچه را از بین ببر وگرنه خودت از بین میروی من هم میگفتم: «روز قیامت جواب حضرت رسول را چه بدهم؟! من هرگز چنین جنایتی را نمیكنم و تا آخرین نفس از فرزندم مراقبت میكنم. همان شب در خواب دیدم كه سیدی آمد و به من گفت: كمی صبر كن شفا خواهی یافت. فرزندت پسر است و مال ماست. احمد فرزند پنجم خانواده بود. ماشاءالله پدر بچهها خیلی برای تربیت صحیح بچهها زحمت كشیدبقال بود. همیشه همراه و مشوق بچهها بود چه در دوران انقلاب و چه در زمان جنگ اعتقاد داشت تكلیف است و باید به آن عمل كنیم.»
احمد، چشم تیزبین جبههها
مادر با آن آرامش درونی، میان واگویهها از فرزند شهیدش احمد بخشیان، دردهایش را گویی به فراموشی سپرده باشد، با چنان ذوقی به روایت میپردازد كه دل ما را هم دریایی میكند. او میگوید: «احمد در سال ۱۳۴۲ به دنیا آمد. پاهایش مادرزادی مشكل داشت، به اندازه یك سانت و نیم یكی از پاهایش كوتاه بود. بعدها كلیهاش هم دچار مشكل شد، یك كلیهاش را از دست داد اما خیلی زرنگ و باهوش بود. میگفت جبهه كه بروم دمار از روزگار عراقیها درمیآورم.»
در ادامه نصرت گدازچی از حماسهسرایی فرزند شهیدش میگوید: «احمد صبر نداشت و به زودی مقدمات جبهه را آماده كرد و عازم شد.
برای بدرقه او به محل اعزامش شهرداری رفتیم. اشكم جاری بود. نگاهم به تكتك جوانانی بود كه با نشاط رو به جبهه میرفتند.» مادر با لبخند زیبا و دلنشینش كه به یاد حماسههای احمدش بر لبانش جاری میشود، ادامه میدهد: «یكی از همرزمانش برایمان تعریف میكرد: عملیات فتحالمبین بود و ما حدود ۴۰ نفری بودیم كه در شوش محاصره شدیم. نمیدانیم چگونه اما هاج وواج و مبهوت كارش ماندیم. خیلی زود و سریع رفت و از سنگر عراقیها تیربار آورد، به طوری كه خود بعثیها هم متوجه نشده بودند. بعد با همان تیربار عراقیها را درو كرد.»
نشانهگیری احمد بسیار دقیق بود و آن طور كه میگفتند از فاصله چند صد متری هم بند میوه انجیر را نشانه میگرفت و میزد. احمد از دوران كودكی بسیار شجاع بود و ترس برایش معنا نداشت. او در طول مدتی كه در جبهه بود دو بار به مرخصی آمد، بار آخر پوكههای خالی فشنگ كه با آن صدامیان را به درك فرستاده بود، برایمان آورد و نشانمان داد. احمد در جبهه آرپیجیزن هم بود. یكی از دوستانش برایمان تعریف میكرد: «در عملیات فتحالمبین كنار احمد بودم، آرپیجی را آماده میكردم و دستش میدادم. احمد میرفت طرف عراقیها و نشانه میگرفت، به من میگفت آن جیب را میبینی؟ بعد ناگهان آن را به آسمان میفرستاد. دوباره میگفت آن نفربر عراقیها را میبینی، در یك لحظه نشانه میگرفت و دود و آتش از آن بلند میشد. من واقعاً میترسیدم. نزدیك عراقیها میرفت اما بیباك بود و دل شیر داشت. او خطشكن بود.»
مادر از روزهای واپسین احمد هم برایمان میگوید: «احمد در سال ۱۳۶۱، در حالی كه ۱۹ سال بیشتر نداشت، در عملیات فتحالمبین به شهادت رسید. بعد از شهادتش وقتی پیكرش به دستمان رسید، متوجه شدیم كه در محاصره عراقیها قرار گرفته و آنها ناجوانمردانه او را شكنجه و دندانهایش را با قنداق تفنگ شكسته بودند.
در نهایت با شلیك دو تیر بر سینهاش او را به شهادت میرسانند. احمد مجرد بود.» نصرت گدازچی مادرانه ادامه میدهد: «در مشكلات همیشه از صبر و نماز و خداوند یاری میگرفتم. هر حاجتی كه داشتم برای ائمه نماز نذر میكردم. در دوران دفاع مقدس شش سال نماز امام زمان را هر روز میخواندم و از خدا میخواستم كه این جنگ را به نفع اسلام تمام كند.»
علیاكبرم فدای حسین(ع)
علیاكبر بخشیان، شهید دیگر این خانواده است و متولد ۱۳۴۵. او فرزند هفتم خانواده بخشیان است. مادر برایمان از دردانه شهیدش میگوید: وقتی احمد و علیاكبر دو، سه ساله بودند خوابی دیدم، دست احمدم در دست امام خمینی(ره) و دست علیاكبرم در دست امام خامنهای بود، از امام خمینی پرسیدم: «این آقاكیست؟!» گفت: «آقای خامنهای!» علیاكبر ۱۷ ساله بود كه روانه میدان نبرد شد. ازدواج هم نكرده بود. او مانند جوانی برومند و رشید بود. علیاكبر بسیار باغیرت بود و كار و فعالیت زیادی داشت، برای كمك به خانواده و پدرش از انجام هیچ كار شرافتمندانهای دریغ نمیكرد. وقتی میخواست به جبهه برود سیكل داشت و كارش نجاری بود به من میگفت مادر غصه جهیزیه خواهرانم را نخور ما برادرها كار میكنیم و جهیزیه آنها را تهیه میكنیم. چیزی كه او را رنج میداد بدحجابی بود. به من سفارش میكرد همراه خواهرانم بیرون ازخانه برو و سعی كنید روزهای جمعه به دارالسلام بروید زیرا شب جمعه خیلی شلوغ است و تأكید میكرد اگر ما رفتیم جبهه آنها را زینبوار تربیت كنم. وقتی میخواست به جبهه اعزام شود به خواهرش گفت: «من امروز از سپاه اعزام میشوم، میتوانی برایم یك كلاه ببافی؟! خواهرش نشست، آن روز تا بعدازظهر سه عدد كلاه بافت و لحظه حركت ماشینها هر سه را به او رساندیم كه دو كلاه اضافه رابه همرزمانش داخل اتوبوس داد.
علیاكبر خیلی از منافقان بیزار بود، همیشه میگفت: «اینها در جبهه هم دست از خیانت و مزدوری برنمیدارند و باعث كشته شدن بسیاری از جوانان میشوند. علیاكبر زمانی كه در جبهه بود سه بار برای دیدن ما به مرخصی آمد، هر سه بار هم مجروح بود و برای درمان میآمد. یك مرتبه مچ دستش شكست و ۱۲ روز به میله بسته بود، در بیمارستان بستری شد و عمل كرد. بار دوم هم پایش تیر خورد و بار دیگر كتفش زخمی شد. علیاكبر طاقت نداشت كه ببیند كسی به انقلاب یا رهبر انقلاب توهین كند و همیشه میگفت: تا زنده باشم از حق دفاع میكنم و سكوت نخواهم كرد.»
نصرت مادرانه آرام و بیصدا بغضهای ترك خوردهاش را قورت میدهد و میگوید: «در ایام مرخصی یك بار به خاطر لیاقت و شجاعتش هدایایی را دریافت كرده بود. یك پیراهن بود و یك رساله امام و یك تسبیح زیبا و مقداری پول نقد. همه آنها را خرج جبهه كرد. بار آخر یادم هست، هر دومان در حال خواندن نماز شب بودیم. سجده علیاكبر بسیار طولانی شد. انگار او در عالم دیگری بود. روزی كه عازم جبهه بود سرسفره غذا بودیم به من گفت: «مادر! این ناهار آخر است كه با هم میخوریم، دیگر منتظر بازگشت من نباشید، من شهید خواهم شد و در نهایت در سال ۱۳۶۵در عملیات كربلای۴ در گمرك خرمشهر در لحظات نزدیك به اذان صبح به شهادت رسید. علیاكبرم را فدای علیاكبر حسین كردم.
مادر این بار دیگر تاب نمیآورد و با دستان مهربانش دستمان را میفشارد و میگوید: صبح روزی كه علیاكبر شهید شده بود من در حیاط نشسته بودم، ناگهان كبوتری از پشتبام به زمین آمد و سه مرتبه خودش را به زمین زد و غلتید هر سه مرتبه هم به آسمان میرفت و باز برمیگشت. دلم آشوب شد، آنجا بود كه متوجه شدم اتفاقی برای علیاكبرم افتاده است. بعدها متوجه شدم در همان لحظات علیاكبر هم به شهادت رسیده بوده است. آقا ماشاءالله همسرم خیلی دوست داشت كه علیاكبر داماد شود. برای همین شبی در خواب میبیند كه یك خانم خیلی زیبا با شالی سبز كنارش میآید و به او میگوید: «من همسر علیاكبر هستم»، پدرم خیلی خوشحال میشود.
كلام آخر
وقت وداعمان با مادر شهدا فرامیرسد. نمیدانم چرا اما از من میخواهند سلامشان را در تهران به مولایشان امام خامنهای برسانم. من مات نگاهشان میشوم و فقط اشك است پاسخ این همه بیقراری مادران شهدا برای زیارت رهبرشان. نمیدانم كدام یك از مسئولان باید پاسخگوی این نیاز مادران شهدا باشد كه حق هم دارند تا برای یكبار هم كه شده مجالی یابند امام خامنهای را زیارت كنند. لحظه خداحافظی از آنها میخواهیم كه دعایمان كنند و دستان كوچكشان آمینگوی دعای ما میشود.
منبع : جوان