داخل سردخانه صدای «یا حسین» میشنیدم

به گزارش گروه اجتماعی پایگاه خبری شهدای ایران؛ اساعت ده صبح است. اینجا ورودی بازار گل و گیاه خیابان نبرد است، جلوی در ورودی پیرمرد خستهای را میبینم كه روی چرخ دستیاش نشسته و منتظر سفارش بار گل و گیاه است. جلو میروم و سراغ سردار را میگیرم. بیاعنتا به سوال من، میگوید نمیدانم! اما آن طرفتر انگار نگهبان بازار صدای مرا شنیده است، میپرسد: با سردار كار داری؟ تایید میكنم. میگوید: انتها، دست راست، دفتر كارش آنجاست. انتها، دست راست دفتر كار بسته بود. آخرین گزینه، دست به موبایل میشوم و شماره سردار را میگیرم و با تعجب متوجه میشوم درست در تیرراس نگاهش قرار داشتهام.
سردار مشغول رتق و فتق امور است، اما به خاطر قراری كه با من داشته كار را رها میكند و برای شروع یك گفتوگو آماده میشود. میانه گفتوگو متوجه میشوم، او در میان این همه روزمرگی، در میان این همه شلوغی و در بین فشار كاری، اولین روز از ماه رجب را فراموش نكرده و روزه است.
حسین یوسفی جانباز بازنشستهای كه روزهای بازنشستگی را بیكار ننشسته و مسئولیت حراست بازار گل و گیاه خیابان نبرد را برعهده گرفته است. او از همان ابتدای دوران دفاع مقدس در جبهههای حق علیه باطل حضور داشته و حتی یك بار هم طعم شهادت را چشیده است! سرداری كه خاطراتی بس شنیدنی از آن دوران دارد و امروز، با تداعی خاطرات دیروزش زندگی را در لابهلای گل و گیاه جستجو میكند. به دفتر كارش میرویم تا برایمان از سالهای مبارزه و خاطرات حضورش در جبهههای جنگ بگوید.
در این دفتر جز تلفن، خبری از تكنولوژی نیست. ساده و صمیمی روبرویم مینشیند و میگوید: از كجا باید شروع كنم. میگویم: از هر كجا كه شما مایل باشید.
تبعید به مدآباد
حسین یوسفی هستم. اصالتا اهل خمینم و سال ۳۹ در همان جا متولد شدم. سال ۴۲-۴۳ پدرم با برادر حضرت امام(ره) همكلاس بود و مسئولان آن زمان از پدرم انتظار همكاریهایی داشتند كه با سرسختیهای او مواجه شدند. همین موضوع باعث شد كه خانوادهام را از خمین به شهرستان ازنا در روستای مدآباد تبعید كنند. من همان جا روزهای كودكی را پشت سر گذاشتم. اتفاقا بر خلاف آنچه شنیده بودم روستای مداباد بسیار باصفا و خوش آب و هوا بود. پیشه پدرم كشاورزی بود و من و بردارانم تابستانها كه از درس و مشق فارغ میشدیم به او كمك میكردیم. كمی كه بزرگتر شدیم تابستانها را طور دیگری میگذراندیم. این بار همراه برادرانم برای انجام كارهای ساختمانی به اهواز میرفتیم و خرج تحصیل خود را به دست میآوردیم.
روزها از پی هم گذشتند و به دوران نوجوانی رسیدم كه زمزمه انقلاب شنیده شد، من همراه برخی از رفقایم شعارهایی مینوشتیم و در تظاهرات خیابانی شركت میكردیم. انقلاب به پیروزی رسید.من با پایگاه بسیج شهرستان ازنا همكارِهایی انجام میدادم ضمن اینكه با سپاه منطقه هم ارتباط داشتم. ۱۵ مرداد ماه سال ۵۹ بود كه به خدمت سربازی اعزام شدم. درست روزهای آغازین جنگ بود. حدود ۴۵ روز پادگان قصر ارتش آموزش دیدم و بعد از آن با لشگر ۲۱ حمزه عازم مناطق جنوب شدم. عراق حملاتش را آغاز كرده بود و تا پل كرخه رسیده بود و اطراف اندیمشك و دزفول را هم در محاصره خود درآورد. از تهران به سوی اندیمشك حركت كردم. وقتی به آنجا رسیدم شب از نیمه گذشته بود. وقتی از قطا پیاده شدم مردمی را میدیدم كه به خاطر ناامنی زادگاهشان با زن و بچه خانه و كاشانه را رها میكردند. اندیمشك چراغ خاموش و در شهر پرنده پر نمیزد. شهر بسیار غمناك بود و خانهها خالی از آدمهای خونگرم جنوب بود.
حضور در اولین عملیات
بعد از گذراندن آموزشی یك هفته در دو كوهه مستقر شدیم. دقیقا ۲۳ مهر ماه سال ۵۹ بود كه در عملیات ۲۳ مهر شركت كردم. هنوز آموزشهای ما تكمیل نشده بود و من و همرزمانم در میدان كارزار، مقابل دشمن قرار داشتیم. توپ و خمپاره از كنارمان عبور میكرد و اصلا احساس نمیكردم این گلوله چیست؟ با شور و شوقی كه داشتیم اصلا فكر نمیكردیم ممكن است این تركشها به ما اصابت كند. حدود ساعت ۸ صبح بود كه عملیات آغاز شد. ساعت ده صبح، نیروهای ما با نیروهای عراقی تن به تن درگیر شدند. ساعت ۱۲ بود كه منطقه آزاد شد و عراقیها عقبنشینی كردند. از آنجا كه بچههای ما خیلی شور و شوق داشتند عملیات را ادامه دادند اما در آن لحظه متاسفانه بنیصدر دستور عقبنشینی داد. چون بنیصدر با دشمن هماهنگ بود. ما راضی نبودیم عقبنشینی كنیم. به فرماندهمان گفتیم: اصلا عقبنشینی مناسبتی ندارد. فرمانده گفت: این دستور فرمانده كل قواست. ما عقبنشینی كردیم و كنار پل مستقر شدیم و عراقیها هم تا اطراف ما آمدند و تقریبا فاصله ما با فاصله عراقیها ۲۰۰ متر بیشتر نبود. ما در پشت تپه قرار داشتیم و عراقیها هم پایین تپه بودند. خیلی راحت صدای آنها را میشنیدیم و به طور كل حركات آنها را زیر نظر داشتیم. شب در آنجا مستقر بودیم. ساعت دو بامداد بود كه عراقیها حمله را آغاز كردند. در آن لحظات ما سنگری نداشتیم كه پناه بگیریم. در عرض یك ساعت عراق بر ما آتش ریخت. شاید بیش از دو سه میلیون گلوله زدند، طوری كه عراقیها میگفتند صد در صد این لشگر نابود شده است. اما به لطف پروردگار ما فقط چند مجروح دادیم. ساعت حدود ۷ صبح بود كه هوا كاملا روشن شده و ما تعداد اندكی مجروح دادیم.
من از سال ۵۹ تا مرحله اول عملیات بیتالمقدس در ارتش بودم. وقتی هم دوره خدمتم تمام شد، همراه بچههای بسیج در مرحله دوم این عملیات شركت كردم. بچهها گفتند چون من دوسال خدمتم را در جبهه بودم به عنوان فرمانده گروهان انتخاب شوم. این بار من در لشگر ۷ ولیعصر در گردان شهید محمدی بودم. بعد از اینكه دوره بسیجیام تمام شد سال ۶۲ در ازنا استخدام رسمی سپاه شدم.
طعم شیرین شهادت
مرحله دوم عملیات بیتالمقدس بود و من در لشكر ۷ ولیعصر بودم. آن لشگر واقعا از آن لشگرهای خطشكن بود. من آنجا به عنوان فرمانده گروهان انجام وظیفه میكردم. حدود ساعت ۵ بعدازظهر بود كه در منطقه دارخوین مستقر شدیم و به ما اطلاع دادند كه امشب عملیات آغاز میشود. حدود ۱۵ كیلومتر پیادهروی كردیم. ساعت ۵ بعدازظهر حركت كردیم و ۱۱ شب به منطقه عملیاتی رسیدیم. فاصله ما تا دشمن حدود ۵۰۰- ۶۰۰ متر بود. بعد از آن پیادهروی به بچهها گفتم نیمساعتی استراحت كنند. ساعت ۱۱ و ۴۵ دقیقه عملیات با رمز «یا علیبنابیطالب» در جاده اهواز خرمشهر آغاز شد. زمانی كه عملیات آغاز شد فاصله ما تا دشمن چیزی نبود و بسیاری از بچهها زیر تیربار دشمن قرار گرفتند. روبه بچهها گفتم: چه كسی برای خاموش كردن تیربار داوطلب میشود؟ ماشاءالله به جای یك نفر ۵۰ نفر داوطلب شدند كه تیربار را خاموش كنند. گفتم: من نسبت به شما تجربیات بیشتری دارم. در ارتش بودهام و آموزشهایی هم دیدهام. پس خودم داوطلب شدم. دوستان گفتند: نه، شما فرمانده گروهان هستی. نباید بروی. گفتم: من خودم تیربار را خاموش میكنم. به صورت مارپیچ میرفتم كه خط تیربار عراقیها به شدت كار میكرد و بچهها را زیر آتش گرفته بود. حدود ۲۰۰ متر به طرف عراقیها حركت كردم كه ناگهان یك تیر به سمت چپم اصابت كرد. زمانی كه تیر خوردم، احساس كردم بدنم داغ شده. هنوز متوجه نبودم كه تیری به شكمم خورده است. با خود گفتم: لابد از روی لباسهایم رد شده، نام امیرالمومنین را آوردم و حدود سی متر به جلو رفتم. كمی كه پیش رفتم احساس كردم بدنم سرد شد. دیدم جلوی شكمم خون فواره میزند. خواستم فانوسقهام را باز كنم كه یك تیر دیگر به سمت راستم اصابت كرد. بچهها به بالای سرم آمدند. گفتند: چه شده؟ گفتم: چیزی نیست مجروح جزئی شدهام. گفتم: فقط تیربار را خاموش كنید. شهید امیدی تیربار و سنگر عراقیها را منهدم كرد و بچهها به سمت جلو پیشروی كردند. عراقیها در همان اطراف یك تیربار دیگر كار گذاشته و بچهها با آرپیجی تیربار دوم را هم منهدم كردند. رزمندگان ما به سمت جلو حركت كردند و من هم روی زمین افتاده بودم و هر لحظه حالم بدتر میشد. در منطقه منور بود كه به هوا بلند میشد و سر و صدای توپ و خمپاره میآمد و گرد و خاك به هوا بلند میشد. به بچهها گفتم آنها به سوی جلو بروند و كاری با من نداشته باشند. وقتی بچهها جلو رفتند تعدادی از امدادگران لشكر ۳۱ عاشورا بالای سرم آمدند و یكی از آنها با چراغ قوه داخل شكمم را نگاه كرد و بعد به تركی به دیگری گفت: این ۵-۶ دقیقه بیشتر زنده نیست رودههایش هم بیرون ریخته و كاری هم از دست ما ساخته نیست. او فكر كرد من تركی بلد نیستم. به تركی گفتم: برادر بزرگوار نگهدار خداست. شما فقط اگر میتوانید مرا ببندید و اگر نمیتوانید به جلو حركت كنید. آن امدادگران یك «یا علی» گفتند و رودههایم را داخل شكم گذاشتند. درد و سرگیجه شدیدی داشتم. خون بسیاری از من رفته بود. بعد چفیه دور گردنم را به آنها دادم و آن را دور شكمم بستند. یكی از آنها پیشانی مرا بوسید و به سوی جلو رفتند. هر لحظه حالم بدتر میشد. گفتم: «یا علی» «یا حسین» احساس میكردم لحظات آخر عمرم را سپری میكنم. گفتم: خدایا حالا كه قرار است در این بیابان گرم خوزستان ازبین بروم یا آقا امام حسین(ع) یا آقا امام زمان(عج) را بالای سرم برسان. همین كه این را گفتم، از شدت درد برای دقایقی خوابم برد. در عالم رویا دیدم اطرافم كاملا روشن و نورانی است. با خود گفتم: لابد این نور منورهای عراقیها و ایرانیهاست. سرم روی سنگ و كلوخ بود اما لحظهای احساس كردم یك نفر سرم را روی زانو قرار داده و یك دست هم روی همان قسمت آسیبدیدهام گذاشت. بعد از دقایقی دوباره احساس كردم سرم روی سنگ و كلوخ افتاد. از خواب بیدار شدم و چشمانم را باز كردم دیدم هیچكس در اطرافم نبود اما شدت دردم كمتر شده بود و روحیهام بسیار خوب بود. نمیتوانستم بلند شوم. همانطور كه خوابیده بودم صدای توپ و خمپاره به گوشم میرسید. آمبولانسها را میدیدم كه به دنبال مجروحان میگشتند. به دوستانم نگاه میكردم كه برخی یك دست و برخی یك پایشان قطع شده بود. خیلی ناراحت بودم. یك لحظه احساس كردم آمبولانس بالای سرم آمد. لباسهایم را با قیچی پاره كردند. گوشم میشنید اما نا نداشتم كه چشمانم را باز كنم. به بیمارستان رسیدیم و مرا به اتاق عمل بردند. گوشهایم میشنید. پزشكان روی من دستگاه شوك گذاشتند كه ناگهان دكتر گفت:دیگر قلبش از كار افتاده است او را به سردخانه ببرید و جزو شهدا بگذارید. گوشم میشنید اما اصلا نمیتوانستم زبانم را تكان دهم و دستهایم را هم به تخت بسته بودند و نمیتوانستم اشاره كنم.
صدای «یا حسین» داخل سردخانه!
وقتی مرا به سردخانه بردند، دیگر متوجه هیچ چیز نشدم و از شدت درد بیهوش شدم. دیگر باورم كردم كه از بین رفتهام. احساس كردم در یك دشت وسیع قرار گرفتم و تا چشم كار میكرد گل و گلكاری و چمن بود. صدای «یاحسین» به گوشم میرسید. با خود گفتم: من چطور به اینجا آمدم. احساس كردم حالم بهتر شده است. دوستان شهیدم را میدیدم كه گرد هم نشسته بودند. ۴۸ ساعت در چنین عوالمی بودم.
بعد از ۴۸ ساعت یكی از همكارانم به نام شهید اسدالهی كه فرمانده گردان بود. به بیمارستان میآید و سراغ برادر مجروحش را میگیرد. پزشكان میگویند طبق لیست او را به مشهد اعزام كردهایم. اما او نمیپذیرد و میگوید: برادرم در همین بیمارستان است. بگذارید داخل شهدا را هم نگاه كنم ببینم جزو شهدا نیست. او را به سردخانه بیمارستان میآورند. او میگفت: در سردخانه را باز كردند. آنجا تاریك بود و سر و صدای موتور میآمد. خواستم به عقب برگردم اما انگار یك نیرویی مرا به جلو هل میداد. با خود گفتم: حالا كه به داخل آمدم بهتر است داخل كشو را نگاه كنم. كشو دوم را دیدم كه چهره آشنایی با لباس رزم داخل پلاستیكی ست كه عرق كرده است. او میگفت: با خود گفتم نكند خیالاتی شدهام و اشتباه میكنم. همینطور فكر میكردم این چه صحنهای بود كه من دیدم شاید اشتباه میكنم. دوباره داخل سردخانه آمدم. نزدیك شدم دیدم یك چهره آشناست این فرد در گروهان خودمان بوده و دوباره به بخش آمدم و گفتم فلان مجروح كه در سردخانه گذاشتهاید زنده است من خودم دیدم نایلون او عرق كرده، اما پزشكان نپذیرفتند. نهایتا با چند نفر از پزشكان و پرستاران به داخل سردخانه آمدند و چك كردند و متوجه شدند بله قلب من مثل ساعت كار میكند. از آنجا مرا بیرون آوردند و به اتاق عمل بردند. ساعت ۱۰ صبح عمل را شروع میكنند و ساعت ۶ بعداظهر عمل تمام میشود. زمانی هم كه عمل تمام میشود دوباره ۱۸ روز به كما رفتم و بعد از آن بهوش آمدم. وقتی بهوش آمدم بسیار تشنه بودم و لباسهایم كنارم بودند و چون نمیتوانستم صحبت كنم با دست اشاره كردم و پرستاران توضیح دادند كه ۴۸ ساعت در سردخانه بودم و ۱۸ روز هم در كما. آنها گفتند شما به عنوان شهید زنده هستی ما تا به حال چنین معجزهای ندیده بودیم. بعد از ماهشهر به تهران اعزام شدم و حدود یك سال در بیمارستان بستر بودم. مدت كوتاهی در منزل استراحت كردم و به لطف پروردگار دوباره عازم جبههها شدم و بعد از آن حدود ۵۵ ماه در جبههها بودم.
دیدار دوباره با دوست
سردار یوسفی طوری صحبت میكند كه گویا در آن لحظه خاطرات آن روزها را دوباره تجربه میكند. وقتی خاطره مجروحیتش تمام شد. لبخندی از سر اشتیاق زد و گفت: وقت دارید خاطره دیدار با مقام معظم رهبری را هم برایتان تعریف كنم. آذر ماه سال ۵۹ سرباز بودم. از مرخصی برمیگشتم. معمولا به اندیمشك میآمدم و منتظر بودم تا آن ماشینهایی كه از خط مقدم برگردند با آنها به یگانمان بروم. نمنم باران میآمد. تا ساعت ۱۰ یا ۱۱ در اندیمشك منتظر بودم اما ماشینی نیامد. بعد نماز خواندم و ناهار خوردم. ساعت ۴ بعدازظهر بود كه با خود گفتم شاید ماشین نیاید. برای رفتن به خط مقدم حركت كردم حدود پنج كیلومتر پیاده رفتم. تك و تنها و بودم. هوا كمكم رو به تاریكی میرفت. دیدم یك ماشین فرماندهی از پشت سرم میآید. ایستادم. ماشین كمی به جلو رفت. نگه داشت و عقبعقب آمد. چند نفر از بچههای ارتش و بچههای سپاه بودند و یك آقایی هم با لباس نظامی جلو نشسته بود. داخل ماشین نشستم. بنده خدایی كه جلو نشسته بود محاسن مشكی داشت و چهرهاش هم برایم آشنا بود. مقداری جا تنگ بود. آن آقا از من سوال كرد شما اهل كجا هستی؟ گفتم اهل استان مركزی شهرستان خمین. گفت: آفرین، آفرین همشهری امام هستید. سوالهایی كرد و گفت: كدام یگان خدمت میكنی؟ گفتم: لشكر ۲۱ حمزه هستم. و نامم را معرفی كردم. زمانی كه سوالاتش تمام شد چند لحظهای سكوت كرد و بعد من گفتم: خود را معرفی كردم و برخی اطلاعات هم به شما دادم. شما هم خودتان را معرفی كنید. بعد بنده خدایی كه كنارم بود با دست اشاره كرد كه چیزی نگو. تعجب كردم و گفتم: من كه خدای ناكرده حرفی خارج از نزاكتی نزدم. ایشان از من سوال كرد بچه كجایی؟ كجا خدمت میكنی؟ من هم میخواهم ایشان فقط خودش را معرفی كند. او هم برگشت نگاهی به من كرد و لبخندی زد و گفت: خیلی دوست داری من هم خودم را معرفی كنم. چهرهاش آشنا بود با خود گفتم شاید یكی از فرماندهان باشد. در همین افكار غوطهور بودم كه او گفت: شما معلوم است سرباز تیز هوشی هستید. میخواهید من هم خود را معرفی كنم؟ فرمود: نام من هم سید علی خامنهای است. وقتی خودش را معرفی كرد ناخودآگاه دستم را به كمر ایشان كشیدم. ایشان گفت: معلوم است خیلی به سادات علاقه داری؟ گفتم: آقا من خاك پای تمام سادات هستم. شما كه دیگر جای خود داری. ماشین در حال حركت بود. آقا فرمود: دوست داری شهید شوی؟ یك لحظه مكث كردم و ایشان گفت: مثل اینكه دوست نداری؟ گفتم: نه آقا دارم فكر میكنم.(با خنده) چه آرزوی بهتر از شهادت، چه افتخاری بالاتر از شهادت. بعد سوال كردند شهادت را چطور میبینی؟ در آن لحظه به یاد حضرت فاطمه(س) افتادم و گفتم: آقا جان به نظر من شهادت از عسل هم شیرینتر است. فرمود: آفرین بسیار جواب خوبی دادی. پل كرخه را رد كردیم. گفتم: آقا من چند دقیقه بیشتر مهمان شما نیستم و اینجا باید پیاده شوم. باران شدت گرفت و از آن سو هم توپخانه عراق كار میكرد. ماشین نگه داشت و من آن سوی پل كرخه پیاده شدم. به محض اینكه پیاده شدم توپ عراق در حدود ۴ متری من اصابت كرد و به سرعت روی زمین دراز كشیدم. ماشین نگه داشت آنها بالای سرم آمدند. تصورشان بر این بود تركش به من اصابت كرده است. گفتند: چه شد؟ گفتم: هیچ چیز نشده. گفتند: یعنی چه؟ گفتم: مگر میشود برای كسی كه با یك همسفری مثل آقا باشد طوری شود. خداوند آنقدر احترام این سادات را دارد كه ما هم در پناه این سادات طوریمان نمیشود. وقتی آنها رفتند سوار ماشین شوند ایشان برگشت نگاه كرد و من برای ایشان دستم را بالا بردم و ایشان هم رفت. زمانی كه به داخل سنگر رفتم یكی از بچهها گفت: آقای یوسفی هر كس به مرخصی میآید تا مدتی روحیهاش كسل است اما تعجب میكنم شما روحیهی بسیار بالایی داری نكنه به سلامتی رفتی ازدواج كردی؟ گفتم: اتفاقی فراتر از اینها افتاده این صحنهای كه من دیدم خیلی ارزشمند است. گفتند: پس چه شده؟ گفتم: اجازه دهید من بند پوتینم را باز كنم. پوتین را باز كردم و گفتم: من امروز در این مسیر با آقای خامنهای همسفر بودم. آن زمان حضرت آقا در شورای عالی جنگ بود.
فردای آن روز اطلاع دادند از تهران آمدهاند از خط بازدید كنند، آماده باشید. نماز صبح را خواندیم و كمی استراحت كردیم. ساعت ۶ بیدار شدیم. از سنگر بیرون آمدم و پوتینهایم را نیمهكاره پوشیدم. همان آقایی را دیدم كه دیروز در ماشینش بودم. جلو رفتم كه فرمانده گروهانمان به من اشاره كرد جلو نرو. گفتم: من دیروز سوار ماشین ایشان شدم نرو جلو یعنی چه؟ دوباره جلو رفتم و سلام دادم. فرمانده گروهان ناراحت شد. گفت: چرا با آن وضعیت جلو رفتی؟ گفتم: بابا دیگر وقت نشد. فرمود: جای شما كجاست؟ گفتم :در سنگر دیدهبانی. به سرعت به سنگر دیدهبانی رفتم. آقا به آنجا آمد و دوربین را از من گرفت و نگاهی به منطقه عراقیها كرد. به من فرمود: مرا میشناسی؟ به شوخی گفتم: نخیر آقا. فرمود: درست نگاه كن. گفتم: آقا دیروز شما محبت كردید و مرا با ماشینتان آوردید. دقایقی در سنگر نشستند.
دیداری دوباره
من دیگر آقا را ندیدم تا اینكه سال ۶۱ مجروح شدم. در بیمارستان بودم كه گفتند قرار است آقای خامنهای از مجروحین بازدید كند. ساعت ۱ شب بود. مادرم همراهم بود. او پا به پای من زحمت میكشید. شبها هم در كنار تختم استراحت میكرد. وقتی آقا آمده بودند از دفتر بیمارستان به ایشان گفتند یك شهید زنده داریم. آن زمان ایشان رییس جمهور بودند. حضرت آقا گفته بودند میخواهم ابتدا با او دیدار كنم. ایشان از در اتاق وارد شد. ماشاءالله قد بلند، رشید و نورانی. به محض ورود ایشان صلوات فرستادم. همزمان آن چند نفر هم كه همراهشان بودند صلوات فرستادند. آقا با چهره بسیار خندانی وارد شدند و ابتدا پیشانی مرا بوسیدند و بعد دست دادند. گفتند: چه مدت است كه اینجا هستی؟ گفتم: چند ماهی است كه اینجا حضور دارم. مادرم آرام آمد كنارم و به تركی از من پرسید: حسین كیمدی؟ گفتم: نمیشناسی؟ گفت: نه. گفتم: در تلویزیون ندیدهای؟ سنش بالا بود. گفت: اگر هم دیده باشم الان یادم نمیآید. گفتم: این آقای خامنهای است. به تركی گفت: راست میگویی؟ گفتم: بله. جلو رفت و سلام داد و گفت: ما خانوادگی نسبت به سادات خیلی ارادت داریم و ناگهان مادرم شروع به گریه كرد. بعد گفت: آقا این پسر من شكمش را خیلی بد عمل كردهاند. او حالش خوب میشود؟ آقا فرمود: بله مادر شما افتخار كن اینها آیندهسازان مملكت ما هستند. گفتم: آقا من یك خاطره كوچك از شما دارم. نمیتوانستم صحبت كنم اما با دیدن آقا انگار اصلا مجروح نشده بودم. بلند شدم نیمخیز نشستم و تخت را بالا دادم. فرمودند: شما چه خاطرهای از من دارید؟ گفتم: آذر ماه سال ۵۹ كه با ماشین از اندیمشك به سوی خط مقدم آمدید ماشین را نگه داشتید و من سوار ماشین شما شدم. تا این حرف را زدم فرمودند: آفرین بر این حافظه و استعداد. گفتم: آقا ۵۰ سال كه نیست. آقا این خاطرات تا هزار سال دیگر از ذهن من نمیرود. روز به روز این خاطرات مقابل چشمان من مجسم میشود و انگار همان لحظه رخ میدهد ایشان حدود ۲۰ دقیقه در اتاق ما ماند. تعدادی از پرستاران هم در اتاق ما بودند. بعد خداحافظی كردند و رفتند مادر من تا داخل حیاط به بدرقه آقا رفت. به او گفته بودند: شما برو بالای سر پسرت كه از تخت پایین نیفتد. او آمده بود و زمان برگشت اتاق مرا گم كرده بود و یك نفر گفته بود مادر كارت چه بود كه پایین آمدی؟ گفته بود آمدم آقا خامنهای را بدرقه كنم.
ناگفتهها
من تا زنده هستم، رزمندهام و اگر برای كشورم مسئلهای پیش آید همان یوسفی سال ۶۰ هستم. هنوز هم از نظر ایستادگی، مقاومت، فعالیت و جهاد كوتاهی نمیكنم. ما فقط باید پیرو خط مقام معظم رهبری باشیم. با توجه با اینكه انتخابات هم نزدیك است ما باید اطاعت امر ایشان باشیم تا انتخابات با موفقیت سپری شود. دلهره مقام معظم رهبری دلهره ما حساب میشود. آنقدر به ایشان علاقه دارم كه حاضرم سرم را جلوی ایشان قربانی كنند. خدا به حضرت آقا عمر با عزت دهد تا انشاءالله پرچم اسلام را سالم به دست صاحب اصلی آن دهند.
منبع : جوان