...جان به غمهایش سپردم نیست آرامم هنوز
او به همراه همسر و فرزندش به اقتضای توانشان، قدمهایی را برای پیروزی انقلاب برداشتهاند. شاید نقطه عطف روایت زندگی این رزمنده حضور او و فرزندش در جبههها برای مقابله با دشمن بعثی باشد كه حتی در هنگام خداحافظی با فرزند 19 سالهاش كه برای شركت در عملیات «والفجر مقدماتی» به خط مقدم جنگ میرفت از به آغوش كشیدنش خودداری میكند تا مبادا احساسات پدر و فرزندی مانع از ادای تكلیف جهاد شود.
«علی محمد مكتبدار» در گفتوگو با ایسنا، درباره چگونگی آغاز فعالیتهای مبارزاتی خود پیش از پیروزی انقلاب اسلامی میگوید: پانزدهم خردادماه سال 1342 و هنگامی كه امام (ره) را دستگیر كردند، فعالیت انقلابی من با حضور در راهپیماییها علیه رژیم ستمشاهی آغاز شد. در آن زمان من 24 ساله بودم كه با دوستانم از میدانی در خیابان «ری» به سمت میدان «بهارستان» تهران برای اعتراض علیه حكومت پهلوی حركت كردیم اما نرسیده به سه «راه امین حضور»، گارد شاهنشاهی خیابان را به اشغال خود درآورده بود و با شلیك گلوله به سوی مردم در نظر داشت تا مانع از راهپیمایی اعتراضی ملت شود. نزدیكیهای ظهر حكومت نظامی اعلام شد اما ما به آن توجه نكردیم و به خیابانها آمدیم. در این هنگام یك خودرو «ریو » ارتشی - ماشین سنگین نظامی- در حالی كه سربازان داخل آن به مردم شلیك میكردند از طرف میدان شوش به سمت بهارستان برای سركوب راهپیمایان در حركت بود.
از آنجایی كه به تازگی دوره سربازی من به پایان رسیده بود متوجه شدم به نیروهای داخل این ماشین دستور قتل عام مردم را دادهاند چرا كه گلولهای از كنار صورتم گذشت و به چارچوب پنجرهای در خیابان ری اصابت كرد. متاسفانه براثر برخورد گلولهای به سینه یكی از دوستانم به نام «صمد» و خارج شدن آن از كمرش باعث شد تا او شهید شود این در حالی بود كه آنها باید تیرهوایی شلیك میكردند.
پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، من به همراه همسر و فرزندم «مهدی» هر یك به اقتضای توانمان وظیفهای را در جهت سرنگونی طاغوت انجام میدادیم. به عنوان مثال، من به همراه «حاج آقا علم الهدی» كه در «خیابان زیبا»ی تهران مدرسه طلبگی داشت به آگاه سازی جوانان و بزرگسالان میپرداختیم. همچنین مسئولیت هماهنگی بانوان را همسرم برعهده داشت و مهدی نیز در مدرسه محل تحصیل خود اعلامیهها و نوارهای حاوی سخنان امام را پخش میكرد.
یادم میآید در یكی از روزهای سرنوشتساز و پایانی پیش از پیروزی انقلاب اسلامی كه بسیار ناامید شده بودم خوابی دیدم و آن را برای همسرم تعریف كردم. او آن را به فال نیك گرفت. خوابی كه من دیدم از این قرار بود كه با تعدادی از دوستانم سواركشتی بودیم كه به گل نشست اما ناگهان موجی عظیم از دل دریا برخواست و ما را بدون هیچ آسیبی به ساحل رساند.
جنگ تحمیلی: اوایل جنگ برای ما بسیار استثنایی بود چرا كه بیشتر رزمندگان از نظر آموزشهای نظامی ناپخته بودند و آمادگی لازم برای نبرد با دشمن را نداشتند. سپاه پاسداران این جوانان و داوطلبان اعزام به جبهه را آموزش میداد. من با اینكه خدمت سربازی رفته بودم بار دیگر برای گذراندن یك دوره 40 روز بسیار سخت و فشرده به پادگان امام حسن(ع) در كنار پارك جنگلی «سرخه حصار» رفتم. این دوره آموزشی به اندازهای دشوار و طاقتفرسا بود كه از یك گروهان 50 نفره، حدود 10 نفر تاب ماندن نداشتند. پس از گذراندن این دوره فشرده چریكی، رزمندگان در قالب «گردان مالك اشتر» به مناطق عملیاتی اعزام میشدند.
از بین افراد آموزش دیده هم یكی از افرادی كه نسبت به دیگر داوطلبان ویژگی بارزی داشت به عنوان فرمانده گردان انتخاب میكردند و در هر منطقه از جبهه كه از سوی فرماندهان به نیرو اعلام نیاز میشد رزمندگان از پادگان دوكوهه تقسیم و به آن قسمت اعزام میشدند.
زمانی كه به جبهه رفتم 40 ساله بودم و به عنوان فرمانده گروهان، فرماندهی 45 تن از نیروهای ورزیده را برعهده گرفتم و آنها را به غرب كشور بردم. در غرب با تعدادی از فرماندهان مانند «محسن ورزوایی»، «شفیع»، «علی موحددانش»، «رسولی» و «غلامعلی پیچك» كه همگی به شهادت رسیدهاند اولین عملیات سپاه را طرحریزی كردیم. هدف و برنامه ما از انجام این عملیات آزادسازی ارتفاعات پشت «بازی دراز» بود چرا كه آنجا در اختیار نیروهای دشمن قرار داشت و غرب كشور را ناامن كرده بود. عملیات به خوبی و براساس نقشه پیش رفت و از اهمیت ویژهای برخوردار بود.
بعد از پایان یافتن این عملیات برای عیادت مجروحین به درمانگاهی كه در داخل پادگان « الله اكبر» ساخته شده بود رفتم. در آنجا «علی موحد دانش» را بر روی تخت دیدم. تا من را دید گفت:«مكتبدار، سلام خوبی؟» من با تعجب از او سوال كردم: چه شده؟ پاسخ داد:«عراقیها نارنجكی را به سوی ما پرتاب كردند من برای آنكه به رزمندگان آسیب نرسد آن را برداشتم تا به طرف خودشان پرتاب كنم اما نارنجك در دستم منفجر شد.» انفجار نارنجك سبب شده بود كه دستش از مچ قطع شود. اصلا ناراحت دستش نبود و خدا را شكر میكرد و میگفت: «الحمدالله بقیه بدنم را هم پیش صاحبش میفرستم.» او با وجود مجروحیت وباردارد بودن همسرش به تهران بازنگشت تا اینكه در عملیات «والفجر 2» و در حمله به پادگان «حاج عمران» در خاك عراق سینهاش هدف گلوله دشمن قرار گرفت.
برقراری امنیت درغرب كشور در زمانی كه من در شهرستان «سقز» معاون گردان بودم كارخانه دخانیات این شهر در اختیار سپاه بود و در یكی از سولههایش به دلیل شدت سرمای هوا پتو، زیلو و بخاری برای استراحت رزمندگان گذاشته بودیم. رفت و آمد رزمندگان در مسیرهای این شهر باید از ساعت 6 صبح تا 5 عصر انجام میشد در غیر این صورت توسط نیروهای كومله، دموكرات و كمونیستها به شهادت میرسیدند بنابراین برای افزایش امینت در جادهها از دو دستگاه خودرو «تویوتا»یی كه اسلحه «تیربار» در پشت كابین آنها سوار میشد، استفاده میكردیم. به این صورت كه همراه هر تویوتا پنج نفر نیرو میفرستادیم كه دو تن از آنها با پوشیدن چند دست لباس گرم و با دگیر پشت تیربار قرار میگرفتند. در هر بار گشتزنی كسی كه پشت تیربار قرار میگرفت یخ میزد و در نهایت باید او را به داخل سوله میآوردند و گرمش میكردیم و ماساژش میدادیم تا توان خود را باز یابد.
در تمام نقاط مرتفع و ساختمانهای بلند چند نفر نیرو را برای دیدهبانی مستقر كرده بودیم تا افرادی را كه با كومله، دموكراتهاو گروهكهای كمونیست همكاری میكردند شناسایی كنند چرا كه آنها اطلاعات نظامی ما را در اختیار دشمن میگذاشتند. یكی از كارهایی كه شهید «طیاره» فرمانده سپاه اصفهان انجام داد این بود كه شبانه با نیروهایش تمام آنها را در عرض سه ساعت جمعآوری كرد و به اصفهان فرستاد. خدا روحش را شاد كند زمانی كه برای شناسایی قبل از انجام عملیات به منطقه رفته بود با «قناسه» (اسلحه دوربیندار) قلبش را هدف گرفتند و شهیدش كردند.
مرحوم «مهری حاجقاسم» (همسرم) كه در زمان جنگ تحمیلی به «حاج خانم مكتبدار» شهرت یافته بود مسئولیت تداركات و پشتیبانی «گردان مالك اشتر» در تهران و در قسمت بانوان را بر عهده داشت. این خاطره هیچگاه از یادش نمیرود كه در هنگام فتح خرمشهر از آنجا با او تماس گرفتند و تقاضای 14000 هزار قرص نان كردند. در خاطراتش گفته است: از فرماندهان پرسیدیم چرا این تعداد نان میخواهید؟ گفتند: خرمشهر فتح شد و تعداد زیادی از عراقیها را اسیر كردهایم. ساعت دو بعد از ظهر در مسجد با بلندگو این خبر خوش را اعلام كردیم و به هر كدام از خواهران و برادران گفتیم تا میتوانید نان جمعآوری كنید. تا شب 14000هزار قرص نان را تهیه كردیم و با یك خودروی «خاور» به خرمشهر فرستادیم.
زندهیاد همسرم آنقدر پویا و فعال بود كه رزمندگان در گردان مالك اشتر میگفتند: «حاج خانم مكتبدار آچار فرانسه است».
خداحافظی با فرزند من به همراه همسرم و چند نفر دیگر در مسجد برای رزمندگان در حال درست كردن «مربا» بودیم كه مهدی با لباس نظامی آمد و از ما اجازه خواست كه به جبهه برود. كدش را از رادیو برای اعزام اعلام كرده بودند. من و مادرش به او اجازه دادیم. یكی از دوستانش جلو آمد و از مادر مهدی پرسید: چگونه دلت میآید مهدی به جبهه برود،حیف نیست؟ مادر مهدی گفت: «حیف علی اكبر امام حسین(ع) بود، تمام این سختیها فدای یك تار موی فرزندان امام حسین(ع)».
آخرین دیدار با فرزند مهدی در عملیات «والفجر مقدماتی» شهید شد. شب آخر، ما در پادگان دوكوهه و هر یك در گردانهای مختلفی بودیم. فرماندهان و رزمندگان از من سوال كردند:«شب قبل از عملیات است، دوست نداری مهدی را ببینی؟» من نپذیرفتم چرا كه امكان داشت احساسات پدر و فرزندی باعث شود در انجام تكلیف الهی كوتاهی كنم.
قرار شد چند گردان زودتر از ما به خط مقدم اعزام شوند كه گردان مهدی نیز جزو آنها بود. آمد نزد من و گفت: «بابا من امشب به خط میروم.» به همراه او تا نزدیكی گردانشان رفتم اما داخل ساختمانشان نشدم. تا اینكه از من جدا شد و برای حركت به خط مقدم به همراه چند تن از دوستانش سوار ماشین شد. او اندك اندك از من فاصله میگرفت چند متر جلوتر برایم دست تكان داد. خیلی دلم میخواست در لحظات آخر او را در آغوش بگیرم. اما احساس كردم شاید دوستانش احساس غریبی كنند و دلشان برای پدر و مادرشان تنگ شود.
در عملیات «والفجر مقدماتی» نیروهای زیادی حضور داشتند به صورتی كه رزمندگان احساس میكردند كه میتوان یك شبه عراق را فتح كرد اما نقشه عملیات توسط یك عامل نفوذی خود فروخته به نام سرتیپ «مدنی» لو رفته بود و توسط شوروی سابق به دست صدام رسیده بود و همین موجب شد تمام رزمندگان كه آن شب به خط مقدم رفته بودند در كانالی به محاصره كامل درآیند.
احوال مهدی را روز بعد از یك رزمنده پرس وجو كردم چرا كه مهدی را میشناخت. او بدون مقدمه و به صراحت گفت: «مهدی شهید شد.» از او پرسیدم پس پیكرش؟ جواب داد: «اصلا كسی نمیتواند در آن جا حركتی انجام دهد. همه در آن كانال شهید شدهاند.» تمام همرزمانم به دورم حلقه زده بودند تا ببینند چه واكنشی را از خود بروز میدهم. تا اینكه در آن لحظه گفتم :«خدایا شكرت؛ راضیم به رضای تو».
فرماندهان گردانها به دیدن من آمدند و گفتند كه حاجی ما میدانستیم مهدی شهید شده است اما چون نمیخواستیم ناراحتت كنیم به تو نگفتیم. به دوكوهه برگرد ممكن است فردا همسرت به دوكوهه بیاید. نمیدانم خبر شهادت فرزندمان چگونه و در چه ساعتی به همسرم رسیده بود. با او تماس گرفتم گفت كه مهدی را دیدی؟ گفتم «نه» گفت:«شهید شده است به تهران باز میگردی؟»
پیكر مهدی 12 سال در آن كانال باقی ماند بود و از او هیچ خبری نداشتیم. تحمل دوری از یك سو و بیخبری از سوی دیگر هر یك بهگونهای تحمل شرایط را سختتر میكرد تا اینكه در سال 1373 و به دنبال تفحصی كه در منطقه «فكه»صورت گرفت پیكر پسرم پیدا شد. او به همراه چهار تن از شهدای دیگر كه در محله خاوران و «خیابان مسلم» بودند به آغوش خانوادههایشان بازگشتند و تشییع پیكر بسیار با شكوه و عظیمی از سوی سپاه برای این پنج شهید به عمل آمد. همسرم نیز یك سال بعد از آمدن پیكر مهدی در اثر سرطان دار فانی را وداع گفت.
نامزدی مهدی
مهدی در كرمانشاه و در یكی از عملیاتهای به صورت جزئی شیمیایی و به بیمارستان منتقل میشود. در آن زمان خواهران به عنوان پرستار به مجروحین رسیدگی میكردند. «فاطمه» نیز یكی از آن پرستاران بود. مهدی در آنجا با او آشنا شد و در نهایت با یكدیگر نامزد شدند. فاطمه تا پنج سال بعد از شهادت مهدی تمام خواستگاران خود را رد میكرد چرا كه معتقد بود مهدی روزی باز خواهد گشت تا اینكه به اصرار من و حاج خانم مكتبدار ازدواج كرد.
ویژگیهای اخلاقی مهدی
مهدی جوانی مذهبی و بسیار خوش برخورد بود. هنگامی كه در مسجد دعای توسل میخواند در انتهای دعا حال عجیبی به او دست داد و حتی بیشتر حاضران در مسجد تحت تاثیر نحوه خواندن دعای او قرار میگرفتند. در محل قبلیمان كه حوالی خیابان ری بود. هنگام شهادت برادران «ملاشریفی» به داخل قبر «محمد ملاشریفی» كه با او رابطه بسیار خوبی داشت رفت و به او گفت:«محمدجان قول میدهم پرچمی را كه از دست تو بر زمین افتاد من بلند كنم؛ خاطر جمع باش كه روزی من هم پیش تو میآیم». مقطع دبیرستان را در مدرسه «ابوریحان» سپری كرد. هنگامی كه برای اجازه گرفتن به خاطر حضور در جبهه پیش من آمد به او گفتم كه باید از معلم و مدیریت هم اجازه بگیری .چند سال بعد از شهادتش معلم مهدی به من گفت: «من به او گفته بودم كه بهتر است سنگر مدرسه را حفظ كنی، اینجا نیز حكم جهاد را دارد اما او در مقابل به من جوابی داد كه دیگر نتوانستم منصرفش كنم.» او به معلمش گفته بود: «دشمن به خانه من آمده و اكنون به من میگویی كه به دنبال كار دیگری بروم؟ تا زمانی كه دشمن در خانه ما باشد وظیفه شرعی و الهی من این است كه او را از خانهام خارج كنم». محمد برای خودسازی كتابهای شهید مطهری ، آیتالله دستغیب، شهید بهشتی و دكتر شریعتی را مطالعه میكرد و بیشتر دوستانش نیز دانشآموزان بسیجی بودند. مهدی مكتبدار در سال 1342 در تهران متولد شد. او پسر بزرگ علی محمد بود و به غیر او سه فرزند دیگر هم دارد. مهدی در قطعه 58 بهشت زهرا (س) آرام گرفته است.
شهید مهدی مكتبدار در وصیتنامهاش نوشته است: بسمه تعالیبه نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان ان تنصرالله ینصرکم ویثبت اقدامکم. من طلبی وجدنی ومن وجدنی عرفنی ومن عرفنی احبنی عشقنی ومن عشقنی وعشقته و من عشقته قتلته ومن فعلی دیت ومن علی دیته فانا دیته. آنکس که مرا طلب کند مییابد، آنکس که مرا یافت میشناسد، آنکس که مرا شناخت دوستم میدارد،آنکس که دوستم داشت به من عشق میورزد،آنکس که به من عشق ورزید، من نیز به او عشق میورزم ،آنکس که به او عشق میورزم میکشم او را، آنکس که من او را بکشم خونبهایش برمن واجب است، آنکس که خونبهایش برمن واجب است پس من خونبهایش هستم. هرکس که تو را شناخت جان را چه کند؟ فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟ دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی دیوانه تو هر دو جهان را چه کند اگر دستهایم را از بدن جدا کنند، که در راه خدا سلاح بردست نگیرم و اگر پاهایم را قطع کنند تا در راه خدا قدم برندارم و اگر زبانم را قطع کنند که حرف حق نزنم و اگر چشمانم را کور کنند تا حق را نبینم و اگر گوشهایم را کرکنند تا حق را نشنوم و لیکن حق را میجویم و در راه آن جان میدهم.
وصیت من به شما وصیت تمام شهدا است و آن این است که منتظریم تا کسی دیگر پرچمی که در دست ما بود برگیرد و راه ما را بی رهرو نگذارند . دوستان عزیز بدانید شهادت برای من سعادت بزرگی است و با کمال آگاهی قدم در این راه گذاشتم و با تمام قدرتم سعیی کرده ام رضای خدا را در این راه جلب کنم و تمام اینها را مدیون امامم. این پیرنستوه، این قلب تپنده رزمندگان هستم. این روحانیت بود که از صدر اسلام تا به حال اسلام را برپا داشتهاند. مردم و ای دوستان عزیز، شما را به حرمت خون تمام شهداء از انقلاب حسینی تا انقلاب خمینی قسم میدهم که با تمام سعی و کوشش خود از این روحانیت حمایت نمایید و دوستان عزیز، مبادا این روحانیت را تنها بگذارید که تمام تلاش ابرقدرتها بر سراین است که روحانیت را از صحنه اسلام خارج کنند، و ای کسانی که این وصیت نامه را، یا بگویند این شهادت نامه را میخوانید بدانید که در این راه بر من اجباری نبود، خدایا با شهادت قلب و روحم را طاهر گرداندی.
وصیت دیگری که به شما دارم این است که این دعاهای شما هست که پیروزی میآفریند. سعی کنید دعا و مناجات را از خودتان دور نکنید و عاجزانه تقاضا دارم که دعای توسل که روحی دیگر در من میدمد برپا دارید"الدعا سلاح المومن"و همین طور نماز شب و مخصوصا نماز جمعه را فراموش نکنید.
یادتان نرود که امام را در نمازهایتان دعا کنید و همینطور فرج ولیعصر حضرت مهدی (عج) را از خدا بخواهید. ای امام دلم میخواست در لحظه جان دادن بربالینم بودی و سرم را در آغوش میگرفتی.
وصیت دیگرم به مادرم، پدرم، و تمام دوستان و آشنایان این است که مبادا در غم فقدان من گریه کنند و ناراحتی و حزن واندوه به خود راه دهند، در غیر این صورت مرا رنجیده خاطر نمودهاند.
پدرجان از سر تقصیرات من بگذر که خطا کردم. تمام آگاهی، ایمان و غیره را مدیون شما هستم. مادرجان خودت میدانی که از عطر یاس بسیار خوشم میآید. من یک شیشه عطر درساکم هست از شما میخواهم آن را به پدر بدهید که بر روی جنازه من بریزید تا بوی تعفن از گناه، کسی را عذاب ندهد.
مادرجان اگر نتوانستم پاس خدمات ترا دهم مرا ببخش و از من بگذر."ان الله مع الصابرین"به درستی که خداوند باصبرکنندگان است"و یادت نرود که بگوئی خداوندا رضایم به رضایت و تسلیم به امرت. اگر توانستید جنازه مرا نزدیک مقبره شهید مظلوم دکتر بهشتی دفن کنید تا بلکه در آن دنیا در جوار ایشان باشم.
از تمام دوستان و آشنایان میخواهم که یادشان نرود با شهادت ما مسئولیت آنها سنگینتر میشود و این مسئولیت خطیر را سعی کنیدبه نحو احسن به انجام رسانید و در تمام امورتان توکل برخدا کنید."ان الله یحب المتوکلین"به درستی که خداوند توکل کنندگان را دوست میدارد."
در آخر از همه میخواهم که اگر از من خطایی سرزده به حساب مکتبم نگذارند و مرا حلال کنند.
"والسلام" والعصر، ان الانسان لفی خسر، الا الذین آمنوا و عملو الصالحات و تواصوا بالحق وتواصوا باالصبر. آنان که رفتند کاری حسینی کردند و آنها که ماندند باید کاری زینبی کنند "استاد محترم دکتر علی شریعتی"
مهدی مکتبدار 1361/10/27ساعت 1:35 دقیقه نیمه شب.
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار . انتهای پیام