شهیدی كه در آسمان، آسمانی شد

به گزارش گروه اجتماعی پایگاه خبری شهدای ایران؛ تنها هفت سال از نیمه دوم قرن ۱۴هجری شمسی میگذشت كه در سرزمینمان تجاوزی تمامعیار از سوی استكبار جهانی صورت گرفت. آتشی بود كه بر سر مردم این مرز و بوم ریخته شد اما مسئلهای كه حائز اهمیت است، باور مردم نسبت به جنگ و چگونگی روبهرو شدن آنها با این مقوله است. درست است كه از تمام استانهای كشور برای دفاع، انسانهایی به این ۱۲۰۰ كیلومتر خط مرزی سرازیر شدند و گوش به فرمان پیر زمانشان آقا روح الله همه هستی خود را برای دفاع از اسلام و دین و كشور در كف دست گرفتند اما خیلی از افراد كه در مناطق دور از جبههها مانند تهران، مشهد و... بودند تا زمان موشكباران جنگ را لمس نكرده و باور درستی از آن نداشتند. در این میان خیلی از كسانی كه در استانهای مرزی زندگی میكردند نیز با دیدن آتش روی زندگی خود مجبور به كوچ و مهاجرت اجباری شدند اما افراد دیگری بودند كه در این مهاجرت، اجباری ندیدند و با تمام خانواده ماندند. ماندند تا اسلام و رهبر و انقلاب بماند. خانواده شهید آرامی یكی از خانوادههایی هستند كه با وجود هجوم دشمن در منطقه ماندند و همه هستی خود را در خدمت اسلام و انقلاب گذاشتند؛ پنج مرد این خانواده در جبهه حضور داشتند و یك شهید هم به نهال انقلاب اسلامی تقدیم كردند. برای شناخت هرچه بیشتر زندگی و سیره شهید مجید آرامی گفتوگویی را با اسكندر آرامی برادر بزرگش ترتیب دادهایم كه در عین حال همرزم و استاد شهید نیز بوده است.
برای شروع خودتان را معرفی كنید.
اسكندر آرامی هستم. متولد سال ۳۶ در اهواز و برادر و استاد و همرزم شهید مجید آرامی. خانواده ما به خاطر پدر و فعالیتهایی كه انجام میداد جدای مسائل اقتصادی و مذهبی در قبل از انقلاب، درگیر مسائل سیاسی و فعالیتهای سیاسی شده بود و تقریباً همه اعضای خانواده در كنار فعالیتهای مذهبی به فعالیتهای سیاسی هم مشغول بودند. مسجد امام حسن(ع) اهواز یكی از فعالترین مساجد اهواز در طول دوران مقابله با نظام شاهنشاهی، پیروزی انقلاب و بعد از انقلاب و طول دوران جنگ است كه تاكنون همان طور فعال مانده است. ما این مسجد را فعال كرده و در مسیر حركت انقلاب قرار دادیم. خب به جز حقیر، عزیزان و بزرگانی چون سردار علی هاشمی هم به علت اینكه بچه همان محل بود حضور داشتند و در فعالسازی مسجد و نیروها نقش موثری داشتند.
منشأ حركات انقلابی و سیاسی شما و خانواده آرامی چه بود؟
مسلماً عقاید مذهبی پدر كه تأثیر داشت اما مهمتر از او مسئله منطقه سكونت ما بود. ما در منطقهای محروم زندگی میكردیم و محرومان هم بالطبع اعتراضهایی به اوضاع خفقان دوره پهلوی داشتند. حقیر با توجه به مذهبی بودن خودم و خانواده طبیعتاً به سمت مسجد گرایش پیدا كردم و از همه مهمتر دوستان باسواد، مؤمن و متعهدی بودند كه در مسجد پیدا كردم و آنها من و برادران را كاملاً آگاه ساخته و به خواست خدا توسط دوستان در جریان مسیری درست قرار گرفتیم.
چه مسئلهای باعث شد كه خانواده آرامی با وجود شروع جنگ و ریخته شدن آتش بر سر مردم در منطقه بمانند و علاوه بر این همه خانواده درگیر جنگ شوند؟
اولاً ما متعلق و متولد اهواز بودیم و طبیعتاً وابستگی عاطفی خانواده به آنجا بود؛ فعالیتهایی كه در آنجا انجام میدادیم برای من انگیزهای وصفناشدنی بود. با شروع جنگ وقتی مشاهده میكردیم كه خیلی از رزمندهها از اقصی نقاط ایران خود را به خوزستان رسانده تا در برابر این تجاوز بایستند، این وظیفه را بر دوش خودمان احساس میكردیم كه اگر ما بیشتر از آن رزمندهها احساس تكلیف نمیكنیم، لااقل كمتر از سایر برادران نباشیم و حتماً بمانیم و به جنگ و دفاع از انقلاب كمك ولو ناچیزی بكنیم. این شد كه خانواده در خوزستان و در محل خودمان ماند؛ حتی یادم میآید كه شب عروسی حقیر كه در حصیرآباد اهواز برگزار شد، تمامی كوچههای محل را دشمن با خمپاره زد اما خانوادههایی بودند كه ماندند و همه زندگی خود را در گروی ماندن امام و انقلاب گذاشتند.در طول مدت جنگ فقط یك مقطع از منطقه محل سكونت خارج شدیم. آن هم بنا به تشخیص دوستان و صلاحدید مسئولان بود كه حقیر به مدت یك سال به عنوان رئیس بیمارستان صحرایی فجر و اسلام انتخاب شدم. این بیمارستان در ۷۰ كیلومتری جاده اهواز - ماهشهر واقع بود و در كنار این بیمارستان دو كمپ مخصوص به جنگزدهها هم مستقر بود. در آن زمان در كنار مدیریت این بیمارستان صحرایی به این دو كمپ ورود پیدا كردم و با معلمین مهاجر آنجا دو مدرسه ابتدایی و دو مدرسه راهنمایی برای دختران و پسران جنگزده راهاندازی كردیم تا خدای نكرده جنگ باعث این نشودكه بچهها از درس عقب مانده یا ترك تحصیل كنند.
از مسجد امام حسن (ع) گفتید؛ از فعالیتهایتان در این مسجد و حال و هوای آن دوران برایمان بگویید؟
مسئلهای كه پیش از جنگ در مناطق محروم مطرح بود مسئله مبارزه با منافقین بود. به علت مسئله جنگ تقریباً بچههای مؤمن و حزباللهی و متعهد به سمت جبهه اعزام میگرفتند. این شد كه صحنه برای حضور منافقین آماده و متأسفانه آنها هم با دیدن آماده بودن بستر و شرایط وارد معركه شدند. به همین منظور جدای بحث سازماندهی نیرو و جذب نیرو برای اعزام به جبهه، وظیفه سختتر و مهمتری بر عهده ما بود و آن مبارزه با منافقین بود. منافقین هم تلاش خود را میكردند كه شهر اهواز را خالی كنند و برای این كار از داخل خانهها، از پشت وانتها خمپاره انداز میگذاشتند و محلها را كوچه به كوچه میزدند. بنابر این از مساجدی چون مسجد امام حسن (ع)، به عنوان سنگری برای مقابله با منافقین و همین طور اعزام رزمندگان استفاده میشد.
به برادر شهیدتان بپردازیم. اولین اعزام شهید مجید آرامی در چند سالگی و چگونه بود؟
اولین اعزام مجید برمیگردد به سال ۶۲؛ در زمانی كه او ۱۳ سال بیشتر نداشت. او هم مانند بقیه از شناسنامه كپی گرفته بود و با دستكاری در آن خودش را ۱۵ ساله معرفی كرده و برگه اعزام را گرفته بود. چون این مدلی به جبهه رفته بود از ترس این كه اگر برگردد شاید دیگر نتواند به جبهه بازگردد مدتها در جبهه ماند. البته این اولین و آخرین اعزام مجید بود. یعنی از ۶۲ تا ۶۶ در جبهه بود و فقط گاهی برای مرخصی میآمد. البته در این مدت یگان و گردانهایش عوض میشد.
با توجه به اینكه سه برادر دیگر او در جبهه بودند هیچ واكنش و سختگیری از سوی پدر و مادرتان در رابطه با حضورش در جبهه صورت نگرفت؟
چون همه ما در جبهه بودیم مادر برای مجید و حضورش در جبهه كمی سختگیری میكرد. اما مجید یك روز در جواب حرفهای مادر به او گفت یكی از دوستان خواب دیده كه اسم من به عنوان شهید مجید آرامی روی یكی از سنگهای دیوار مسجد امام حسن (ع) حك شده است، حتی برای اثبات سخنش آن دوستی كه این خواب را دیده بود به خانه آورد. مجید به مادر گفته بود كه من شهید هستم، چطور نمیگذارید و مانع رفتن من به جبهه میشوید.
از ویژگیها و حالات روحی شهید برایمان بگویید؟ چه شد كه در میان این خانواده مجید برای شهادت انتخاب شد؟
من به عنوان یك معلم در مقطعی دبیر مجید هم بودم. از آن جایی كه ما درگیر فعالیتهای سیاسی بودیم، ایشان هم در این زمینه ورود پیدا كرده بودند اما حرف اول و آخر ایشان همان حرف امام (ره) بود. با آن سن كم موضعگیریهای سخت در رابطه با بحث جنگ و مسئله منافقین داشت. یكی از مسائلی كه خیلی برای او مهم بود، ایمان و احساس تكلیف بود و در كنار این دو، دغدغههای دینی كه داشت از همه بیشتر به چشم میآمد. حتی یادم است كه سال ۶۵ هنگامی كه مادر برای حج آماده میشدند نسبت به مسائل شرعی مادر خیلی سختگیری میكردند. تا جایی كه مادر برایم تعریف كرد، مجید به من گفت: اول بگو ببینم مادر مسئله خمس را حل كردی؟ میدانی چطور باید حل بكنی؟ به همین دلیل به مسئله جبهه با دید تكلیف و وظیفه نگاه میكرد. خیلی گمنام بود و از گمنامی خوشش میآمد. یك بار در مسجد محل اعلام كردند هر كسی كه میخواهد بیاید مبلغی بدهد، ما میخواهیم اسم شهدا را روی دیوار مسجد كاشیكاری كنیم. ما هم به خاطر تعبیر خواب دوست مجید و هم به خاطر اینكه مسجد محلمان بود و شهید هم مال این مسجد بود خیلی رغبت نشان دادیم تا جایی كه دو سهم خریدیم. یكی سهم من و یكی هم مادر خرید. بعد از اتمام كار هر كه ما را میدید میگفت مگر برای مجید كاری نكردید، اسمی از مجید نیست. بعدها یكی از خانمها گفت در گوشهای از مسجد كه اصلاً در نما هم نیست اسم مجید را مشاهده كرده است و من این را خواست خود او میدانم.
به نظر شما كه هم دبیر و هم برادر بزرگ و هم همرزم مجید بودید چه مسائلی میتواند در رسیدن مجید به این درجه و جایگاه الهی مؤثر باشد؟
اول از همه خانواده و محیط زندگی است. نكته بعدی بحث لقمه و حلال و حرامی است كه به خورد بچهها داده میشود. این در فطرت انسانها نقش بسزایی دارد. مجید خوشبختانه دوستان خیلی خوبی داشت. او قبل از ورود به جبهه عضو لشكر قدس بود. یعنی لشكر راهاندازی شده بود و اینها عضو شده بودند. در لشكر قدس چند شهید شاخص بودند كه مجید در وصیتنامه هم نام آنها را ذكر كرده است و آنها در تربیت مجید و پیمودن راه الهی نقش بسزایی داشتهاند. سعید لطفی، سید رسول موسوی و ... كه عرفایی بودند برای خودشان اینها همه از یك خانواده معمولی بودند اما در آن سن و سال كم، جلسات خودسازی داشتند. همه قاری قرآن بودند و قرآن تدریس میكردند. اینها عوامل مهمی بود كه مجید از همه آنها بهرهمند بود.
از آن دو بار اعزامی كه شما به عنوان دبیر و مجید به عنوان شاگرد به اتفاق دیگر شاگردانشان داشتید، برایمان بگویید؟
به خاطر اینكه دبیر بودم تقریباً همه اهالی هم من را میشناختند و هم با من برخورد داشتند. هر وقت لازم میشد و عملیاتی بود، یك سخنرانی میكردم و بعد میگفتم كه من دارم به جبهه میروم بقیه هم با من میآمدند. اما در آن دو اعزام كه گفتید، مجید مرخصی بود و در مدرسه حضور پیدا كرده بود كه به اتفاق دانشآموزانم همگی به جبهه رفتیم و یادم است كه مدیر گفت شما خودت به تنهایی كه به جبهه میروی، مدرسه را تعطیل میكنی، حالا دیگر همه دسته جمعی به اتفاق بچهها به جبهه میروید؟ خب بگویید كه ما كلاً مدرسه را تعطیل كنیم!
از روز شهادت و لحظه شهادتش برایمان بگویید؟ كی و كجا و چگونه مجید به شهادت رسید؟
مجید و همرزمانش در ۲۵/۱۲/۶۶ برای عملیات والفجر ۱۰ در كردستان دپو میشوند. حین برپایی چادرها مجید پایش به شدت آسیب میبیند كه به علت این آسیب همرزمانش میگفتند گریه كرد كه مبادا چون اینطوری شده عملیاتی شود و نتواند كاری كند. روز ۲۷/۱۲/۶۶ بعد از نماز صبح مجید میگوید به یاد یكی از دوستان روحانیشان كه روز گذشته شهید شده است سوره الرحمن بخوانند. بعد از اینكه سوره الرحمن را میخواند میگوید كه بچهها بیایید زیارت عاشورا بخوانیم. همه قبول میكنند، اما مجید میگوید شرط دارد. شرطش این بود كه غسل شهادت كنند بعد بخوانند. بچهها در جواب مجید میگویند بابا تو كردستان، اسفند ماه ما آب گرم نداریم و ... مجید آب هم میگذارد و به ظاهر خودش با یكی از بچهها غسل هم میكنند. در حین خواندن زیارت عاشورا هواپیماهای عراقی منطقه را بمباران میكنند كه یك تركش به سر مجید میخورد و فرماندهاش كه در كنارش بود به شدت مجروح میشود. فرماندهاش حاج جاسم زرگر میگفت كه بعد از مجروح شدن ما دو تا هلیكوپتر برای انتقالم آمدند كه اولی توسط عراقیها منهدم شد. مجید و چند تا از بچهها را در هلیكوپتر دوم قرار دادند. میشنیدم كه امدادگر میگفت حالش خراب است. به محض اینكه هلیكوپتر به بالا بلند شد، در آسمان امدادگر گفت شهید شد. یعنی در واقع این آسمانی كوچك خانواده ما در اوج به خدا پیوست و ماندگار و ابدی شد.
سخن پایانی.
۲۸ اسفند خبر شهادت مجید را به من دادند. چون شب عید بود و دو یا سه عروسی پیش رو داشتیم من به هیچ كس نگفتم كه مجید شهید شده است و جنازه در سردخانه اهواز است. شب عید گذشت و عروسیها انجام شد. قرار شد در روز ۸ فروردین مجید را تشییع كنیم. رفتم خانه دیدم پدر در اتاق من مشغول نماز است. رفتم بالا گفتم پدر ماجرا این است. همان جا بلند شد و دو ركعت دیگر نماز خواند. بعد از نماز گفت این دو ركعت نماز شكر بود. مسئلهای كه حائز اهمیت است این غسلهای جمعه مجید است. در روایتی شنیده بودم كه هر كسی غسل جمعه كند، بدنش روزها بعد از مرگ هیچ تغییری نمیكند. مجید بعد از چندین روز وقتی برای تشییع آورده شد، انگار تازه شهید شده بود. هیچ تغییری در او ایجاد نشده بود و این به بركت غسلهای جمعهای بود كه او انجام میداد.
منبع : جوان