روایت سردار سلیمانی از زیباترین و دردناکترین شهادت دو فرمانده لشکر
***
در سنگر کوچکی در جزیره جنوبی نشسته بودیم، آن روز حمید باکری شهید شده بود، ما هم نمیدانستیم، آنجا فهمیدیم که حمید باکری شهید شده، مهدی آنجا خم به ابرو نیاورد؛ آن هم برادر باوفای مانند حمید نسبت به مهدی؛ طوری که هیچ وقت در لشکر حمید باکری به مهدی باکری نگفت برادر و همهاش میگفت: «آقا مهدی».
آن روز شهید عباس کریمی فرمانده 35 ـ 40 نفر در پد شرقی جزیزه جنوبی در خط بود و شهید حاج همت در جمع ما در سنگر نشسته بود؛ به خط کریمی حمله کردند، شهید کریمی با شهید همت تماس گرفت و وضعیت را شرح داد.
شهید همت به من گفت: «میتوانی یک دسته نیرو به من غرض بدهی؟!»؛ به شهید میرافضلی گفتم: «برو از گردانی که در چاه نفت در جزیره جنوب داریم، یک گروهان نیرو به شهید همت بده» میرافضلی و شهید همت هر دور در مسیر رفتن به سمت گردان و نرسیده به گردان شهید شدند و شاید نزدیک به 2 ـ 3 ساعت هم کسی نمیدانست، این دو شهید شدهاند.
رفاقت بسیار صمیمی بین شهید مهدی باکری و شهید کاظمی وجود داشت؛ مهدی رفت در غرب رودخانه دجله و در کنار یک گروهان ماند، شهید باکری در محاصره دشمن، بدون نیرو و مجروح بود، آرامش او در کمتر از 20 دقیقه به زمان شهادتش در صدایش مشهود است، صدایی که باید همه ایران آن را بشنوند.
شهید کاظمی در آن لحظات به شهید باکری اصرار میکند که به عقب برگردد؛ اما شهید باکری به شهید کاظمی میگوید: «احمد! بیا اینجا اگر اینجا بیایی، من چیزی میبینیم که اگر ما باهم باشیم تا ابد از هم جدا نخواهیم شد». باکری به شهادت رسید و تا کنون هم مفقودالجسد است.
منطقه عملیاتی «بدر» تخلیه شده بود؛ همه به عقب برمیگشتند، شهید کاظمی حاضر نبود به عقب برگردد؛ 3 ـ 4 نفر مانده بودند و اصرار داشتند تا احمد را به عقب برگردانند اما کاظمی نمیتوانست خودش را از سرزمین بدر جدا کند.