کد خبر: ۶۵۴۶
تاریخ انتشار: ۰۸ اسفند ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰

ملاقات با یك شهید در خیابان مطهری

مجید حمیدی‌زاده دندانپزشك، متخصص ترمیم و زیبایی، مدرس دانشگاه و البته رزمنده خوش‌صحبتی است كه از دوران نوجوانی با عشق و علاقه در جبهه‌های نبرد حضور داشته است و به دلیل همین حضور، كوله‌باری از خاطرات ارزشمند دوران دفاع مقدس با خود به همراه دارد.
برای دیدن تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک نمایید
به گزارش گروه اجتماعی پایگاه خبری شهدای ایران؛ مجید حمیدی‌زاده دندانپزشك، متخصص ترمیم و زیبایی، مدرس دانشگاه و البته رزمنده خوش‌صحبتی است كه از دوران نوجوانی با عشق و علاقه در جبهه‌های نبرد حضور داشته است و به دلیل همین حضور، كوله‌باری از خاطرات ارزشمند دوران دفاع مقدس با خود به همراه دارد. دكتر حمید‌ی‌زاده قسمتی از خاطرات شب چهارم بهمن‌ ماه سال ۶۵ در عملیات كربلای۵ را برایمان روایت كرد. خاطراتی كه بخشی از آن در همان شب برای حمیدی‌زاده رخ داد و به گفته خودش بخش پنهان آن سال‌ها بعد از پایان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران برای او روشن شد

سنگرسازان بی‌سنگر
عملیات كربلای۵ در ۱۹ دی ماه سال ۶۵ در منطقه عمومی شلمچه آغاز شد. این عملیات یكی از بزرگ‌ترین عملیات‌ها در تاریخ جنگ تحمیلی بود كه تا اسفند ماه نیز ادامه داشت. به زعم قدیمی‌های جنگ ما بیشترین شهید را در این عملیات تقدیم كردیم. ۱۵ روز از شروع عملیات كربلای۵ می‌گذشت. نیمه‌شب سوم بهمن‌ماه سال ۶۵ بود كه راهی منطقه شدیم. تاریكی شب همه جا را فرا گرفته بود. از شلمچه بوی آتش، دود، خون و خاك نم‌زده به مشام می‌رسید و آسمان مملو بود از گلوله‌های سرخی كه آن را می‌شكافتند. آن شب قرار بود گردان مسلم‌بن عقیل(ع) از لشكر ۱۰ سیدالشهدا(ع)، یعنی گردانی كه من در آن حضور داشتم، در نهر جاسم پشت شهرك دوعیجی، وارد عمل شود. ابتدای كار به ما گفتند یك گردان دیگر خط را شكسته است. در واقع بنا بود گردان ما برای احتیاط در آن منطقه مستقر شود. اما زمانی كه در آنجا استقرار پیدا كردیم، از شواهد و قرائن برمی‌آمد كه خودمان باید خط را بشكنیم. سنگین‌ترین آتش گلوله‌ای كه در عمرم دیدم در این شب بود. به قدری آتش سنگین بود كه در هیچ عملیات دیگری آتشی به آن شدت ندیده بودم. در آنجا دو خاكریز به موازات هم احداث كرده بودند تا از تركش‌های عبوری منطقه امنی به وجود‌ آید. از آنجا كه تركش‌های خمپاره‌ها وسط دو خاكریز كمتر می‌آمد، همه بین آن دو حركت می‌كردیم.
از بین آن دو خاكریز به جلو رفتیم تا اینكه به انتهای خاكریزها رسیدیم. بنابراین منتظر نشستیم تا ببینیم چه می‌شود، كرد؟ جنبنده‌ای نمی‌توانست از آنجا عبور كند. همان سر خاكریز كه نشسته بودیم، یك بلدوزر به سرعت خاكریز می‌زد و كار خودش را انجام می‌داد. آرپی‌جی و گلوله بود كه از كنار آن عبور می‌‌كرد. اتاقك بلدوزر شیشه هم نداشت و تیر به آن برخورد می‌كرد یا از كنار آن عبور می‌كرد اما در همان شرایط راننده جهادگر كار خودش را انجام می‌داد و خاكریز می‌زد. آنجا من جمله «سنگرسازان بی‌سنگر» را با تمام وجود درك كردم. گاهی ممكن است انسان از برخی جملات یك درك سطحی داشته باشد كه آن جمله در شرایط خاصی معنی جدیدی به خود بگیرد و درك ما از آن عمیق‌تر شود. آن راننده خودش بدون جان‌پناه بود و در معرض شهادت قرار داشت اما برای دیگران خاكریز و سنگر درست می‌كرد و با سرعت عمل و بدون واهمه كارش را انجام می‌داد.

آرپی‌جی را با كلاش عوض می‌كنی؟
من سر خاكریز كنار شهید صادق محمدی، فرمانده گردان مسلم نشسته بودم. شهید محمدی روحانی بود كه اتفاقا همان روز فرمانده گردان شده بود و همان شب به شهادت رسید. در آن حال و هوا، كوله پشتی‌ام پر از نارنجك تفنگی و یك لوله رابط بود. نارنجك تفنگی مخصوص اسلحه ژ۳ بود كه لوله رابط را به اسلحه می‌بستند تا حالت كلاشینكف شود و بتوان با آن شلیك كرد. رزمندگان در رفت و آمد بودند و مدام جاها عوض می‌شد. در همین حین آقای وحید شكرگزار آمد و گفت: آرپی‌جی را با كلاش عوض می‌كنی؟ گفتم: نه. من به این دلیل نه گفتم، چون كلاشینكف و لوله رابط و نارنجك تفنگی را برای فرمانده گردان آورده بودم و نمی‌توانستم عوض ‌كنم. بلافاصله پشیمان شدم كه چرا آرپی‌جی را با كلاش عوض نكردم. با خود گفتم: حالا این همه از دوستانم شهید شدند كه كلاشینكف‌هایشان روی زمین افتاده، من هم یك كلاش پیدا می‌كنم. درنگ نكردم و دوباره او را صدا زدم و گفتم: بیا، عوض می‌كنم. اما آن رزمنده به من دست تكان داد و خندید و رفت.

امداد غیبی
فرمانده گردان به وسیله بی‌سیم، با كد و رمز مشغول صحبت بود، من از آن حرف‌های رمزی آنها متوجه شدم كه شرایط بسیار پیچیده بود و گردان مسلم برای شكستن خط دست به كار می‌شد. زیر آن آتش سنگین كه امكان حركت و عبور وجود نداشت همه در فكر این بودیم كه چگونه می‌توان از آنجا عبور كرد؟ و در انتظار...!
ناگهان اتفاق عجیبی افتاد كه منظره زمین و آسمان را دگرگون كرد و زیر نور منورها آسمان قلب ما نیز به نور مدد الهی منور شد. مه غلیظی همه جا را فراگرفت به گونه‌ای كه فاصله چند متری قابل رؤیت نبود. گلوله‌های رسام عراقی‌ها دل آسمان را می‌شكافت و پیكر آسمانی دوستان ما را به لقای محبوب می‌رساند. هر گلوله‌ای را هاله‌ای كوچك از رنگین‌كمان همراهی می‌كرد چهره‌آسمان مملو بود از رنگین‌كمان‌های كوچك و بزرگی كه به آن جلوه می‌داد و هر یك از این رنگین‌كمان‌ها می‌توانست مسیری از دیار باقی باشد. صحنه‌ای بسیار زیبا اما هولناك. وجود این مه سبب ایجاد روحیه‌ای بسیار قوی شد با تمام وجود خدا را احساس می‌كردم. با وجود مه شرایطی فراهم شد كه ما سینه‌خیز و چهار دست و پا روی جاده شروع به حركت كردیم اما مدام تیر، خمپاره و گلوله‌های كور بود كه به سمت ما می‌آمد. در مسیر، گلوله‌های دشمن به برخی از همرزمانمان اصابت می‌كرد و یكی پس از دیگری به شهادت می‌رسیدند. ناچار بودیم از كنار پیكر دوستانمان عبور كنیم تا بتوانیم خط را بشكنیم. در نهایت به جلو رفتیم كه درگیری نزدیك و سختی با عراقی‌ها پیدا كردیم. برخی نارنجك می‌انداختند و برخی ما را به رگبار می‌بستند. بوی دود و باروت فضا را پر كرده بود. در این درگیری نزدیك بسیاری از دوستانمان به شهادت رسیدند. اتفاقاً در مسیر برگشت نا گهان در بین شهدا پیكر شهید شكرگزار را دیدم كه یك گلوله به گردنش اصابت كرده و شهید شده بود. در آن لحظه آرپی‌جی‌اش را برداشتم و با خودم گفتم: حالا آرپی‌جی‌ات را برمی‌دارم و كلاش هم نمی‌دهم!
هنگام برگشت به عقب هوا گرگ و میش بود و بیشتر همرزمانمان شهید شده بودند. مه رفته بود و كم‌كم هوا رو به روشنایی می‌رفت. از طرفی عراقی‌ها هم می‌دانستند كه ما در آنجا حضور داریم بنابراین باید به عقب برمی‌گشتیم. از داخل لجنزار اروند صغیر به عقب برگشتیم. در آن مسیر به همان بلدوزری رسیدیم كه در مسیر رفت، دیده بودیم. برخی از دوستان از پشت آن عبور كردم من از بین بلدوزر و خاكریز رد شدم كه خمپاره پشت بلدوزر خورد. كمی كه دود تركش‌ها رفت، بلند شدم برخی دوستانم مجروح شدند.

ای از سفر برگشتگان كو شهیدان ما
از خط برگشتیم و به سوله‌های خودمان پشت جاده اهواز- خرمشهر رفتیم. حال و هوای عجیبی بود بسیاری از دوستانمان به شهادت رسیده و ما بدون آنها برمی‌گشتیم. در چنین حال و هوایی سرود آهنگران از بلندگو پخش می‌شد «ای از سفر برگشتگان كو شهیدان ما». بسیار دلگیر بودم. دوستانمان شهید شده بودند و دیگر ما را همراهی نمی‌كردند و ما دست خالی برمی‌گشتیم. آن سرود آهنگران واقعاً به جان ما نشست. وقتی به اردوگاه كوثر برگشتیم چادر هیچ گروهانی بالا نرفت و در كل گروهان فقط یك چادر بالا رفت آن هم چادر ما بود و اتفاقاً به جز یك نفر، همه بودیم. سال‌ها بعد از پایان جنگ كه فیلم آژانس شیشه‌ای را تماشا می‌كردم این دیالوگ را كه می‌شنیدم یاد آن روز می‌افتادم كه حاج كاظم پرسید: تو می‌دانی كه گردان به خط برود، گروهان برگردد یعنی چه؟ یك گروهان برود دسته برگردد یعنی چه؟ دسته برود و هیچ‌كس برنگردد یعنی چه؟ یادم افتاد كه گروهان رفت و یك دسته هم برنگشت. در آن عملیات هم خیلی از دوستان ما جلوی چشم‌مان تیر خوردند و شهید شدند و اینك ما بودیم و جای خالی آنها.

شهیدی كه زنده شد
سال‌ها از جنگ گذشته بود و خاطرات كربلای۵ هم لای صفحات تاریخ قرار گرفت اما برای من پرده‌های تازه‌ای از صحنه‌های دوران دفاع مقدس روشن شد. سال ۷۶ در خیابان مطهری مؤسسه مالی و اعتباری بنیاد پشت شیشه مؤسسه‌ای اطلاعیه‌هایش را می‌خواندم كه احساس كردم یك نفر به من خیره شده است. مدتی گذشت و او همچنان به من خیره بود. برگشتم نگاه كردم، سلام و علیكی كردیم و گفت: ببخشید آقا! شما دكتر هستید؟ گفتم: كمی. پرسید: شما دندانپزشك هستید. فهمیدم او مرا می‌شناسد. گفتم: بله. گفت: مرا می‌شناسی؟ گفتم: نه. دوباره گفت: شما مرا نمی‌شناسی؟ خوب محو چهره‌اش شدم و گفتم: نه. گفت: «آرپی‌جی با كلاش عوض می‌كنی؟» گفتم: تو خود خودتی؟ گفت: خود خودم هستم. گفتم: باورم نمی‌شود، تو شهید شده بودی. من جنازه‌ات را دیدم. حتی زمانی هم كه از خط برگشتیم، نامش را جزو شهدای گردان نوشته بودند و سال‌ها بود كه همیشه برایش فاتحه می‌خواندم. گفتم: شما كه شهید شده بودی؟ من جنازه‌ات را دیده بودم. گفت: بله شهید شده بودم اما برگرداندنم. او ‌گفت: من شهید شده بودم و بعد جنازه‌ام را بردند به معراج‌شهدا و بعد از آنجا پیكرم را به معراج‌الشهدای تهران آوردند و مرا در تابوت تا خانه تشییع كردند. در تابوت كه بودم صدای شیون خواهرانم را می‌شنیدم و مادرم با من حرف می‌زد. مادرم شیرزنی بود و گریه نمی‌كرد. بعد از خانه مرا به بهشت زهرا آوردند و به قبر بردند. از تابوت درآوردند، چون شهید معركه هم بودم دیگر غسل و كفن هم نداشتم با همان پوتین و لباس می‌خواستند در قبر بگذارند. در سرازیری قبر یكی از كسانی كه جسد را گرفته بود تا در قبر بگذارد، پزشك بود. او احساس می‌كند كه بدنم گرم است. بنابراین همان جا در سرازیری قبر جنازه را نگه داشت و متوجه شد زنده هستم و مرا به بیمارستان بردند.
به مزاح گفتم: شانس آوردی گیر ما نیفتادی. گفت: چرا؟ گفتم: ما آنقدر مراسم برگزار كردیم، آن لحظه می‌گفتیم حالا كه مردم آمده‌اند برای اینكه مراسم خراب نشود، بگذار كار را تمام كنیم. گفتم: بعد از آن چه شد؟ گفت: مدتی بیمارستان بودم، تا اینكه حالم خوب شد و مرخص شدم و بعد از آن هم دوباره به جبهه بازگشتم و دوباره مجروح شدم و این‌بار اسیر شدم و از قضا مفقود هم بودم تا آخرین روزی هم كه آزاد شدم خانواده‌ام خبر نداشتند كه من زنده هستم. گفتم تو دیگر جهیزیه‌ات تكمیل است و آخر ایثارگری هستی. شهید، مفقود‌الاثر، جانباز، رزمنده و آزاده هم بوده‌ای. گفتم: حالا چه می‌كنی؟ گفت: بعد از چند سال كه از اسارت برگشته بودم، بعد از چند ماه، یك روز مادرم با من به صحبت نشست و گفت: پسر جان! تو در زندگی چه می‌خواهی انجام دهی؟ درست را كه نخوانده‌ای؟ از شهدا هم كه جا مانده‌ای، می‌خواهی سربار جامعه باشی؟ او ادامه داد: این حرف مادرم خیلی برایم گران تمام شد. با خود فكر كردم با وجود چنین سوابقی كه دارم، تا مرز شهادت رفتم و برگشتم و حالا می‌خواهم سربار جامعه باشم. چند روزی فقط با خود خلوت كردم. پس از چند روز اندیشه تصمیم گرفتم كه درس بخوانم و به دانشگاه بروم. آن زمان تا اول دبیرستان خوانده‌بودم. یك ساله دیپلمم را گرفتم. وحید اراده بسیار قوی داشت. كسانی كه آزاده هستند می‌بینیم كه اراده‌های قوی و پولادین دارند. خلاصه او پس از شركت در كنكور در مقطع كارشناسی رشته اقتصاد پذیرفته می‌شود. بعد هم فوق لیسانس اقتصاد قبول می‌شود و زمان ملاقات‌مان هم در مقطع دكتری اقتصاد پذیرفته شده بود.

به حضرت مسلم(ع) متوسل شوید

یكی دیگر از خاطرات آن شب این بود كه در یكی از روزهای بعد از پایان جنگ كتابی با نام «سومین روز محاصره» را مطالعه می‌كردم. این كتاب خاطره بچه‌های گردان المهدی را روایت می‌كرد. درست همان شب چهارم بهمن ماه سال ۶۵ عملیات كربلای۵ كه ما برای شكست خط در منطقه پترو شیمی بصره نزدیك نحر جاسم حضور داشتیم، در منطقه نحر جاسم، گردان المهدی حوالی در محاصره قرار گرفته بود. آنها سه روز در حصر بودند كه مهماتشان تمام می‌شود. یكی از اعضای آن گردان به منطقه عراقی‌ها می‌آورد و با ماشین دشمن غذا و مهمات برای بقیه می‌آورد و آن را بین یكدیگر تقسیم می‌كنند. عرصه بر آنها بسیار تنگ می‌شود و دست به دعا می‌شوند با دل شكسته در كانال دعای توسل می‌خوانند. یكی از آن رزمندگان در خواب می‌بیند كه یك آقای سیدی به او می‌گوید: شما به حضرت مسلم(ع) متوسل شوید. وقتی از خواب بیدار می‌شود آن را برای دوستانش تعریف می‌كند و همگی به حضرت مسلم متوسل می‌شوند. بعد از مدتی سه عراقی بالای سر آنها می‌آیند. اما در یك درگیری مختصری عراقی‌ها پا به فرار می‌گذارند. در تاریكی هوا تصمیم می‌گیرند كه در آن شرایط به عقب بازگردند. درست در چنین شرایطی گردانی به خط اول یعنی یكی از دیواره‌های حلقه اسارتشان می‌رسد این در حالی بود كه سنگر عراقی‌ها در فاصله كمی از آنها قرار داشت و می‌بینند كه دیگر از آنجا امكان عبور وجود ندارد ناگهان در چنین شرایطی گردانی به خط می‌زند و جای عراقی‌‌ها تغییر می‌كند و آنها به جای دیگر متمركز می‌شوند. در همین حین مه به وجود می‌آید و در چنین شرایطی در آن مه غلیظ نفر به نفر از بین سنگرهای عراقی عبور می‌كنند و از محاصره نجات پیدا می‌كنند. آنچه در اینجا حائز اهمیت است و جای تامل دارد این است كه بچه‌های گردان المهدی بر اساس خواب همرزمشان به حضرت مسلم متوسل شدند و در آن زمان آن گردانی كه وارد عمل می‌شود به خط می‌زند گردان ما یعنی گردان حضرت مسلم‌بن عقیل بود كه با تاسی از حضرت مسلم موجبات رهایی گردان المهدی از حصر فراهم كرد.

 

نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
captcha
آخرین اخبار