کد خبر: ۵۹۵۶
تاریخ انتشار: ۲۴ بهمن ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰
مرور برگه‌هایی از دفتر پربار زندگی شهید بهروز تركاشوند

اولین آزاده شهید دفاع مقدس شكارچی تانك بود

شهید تركاشوند نزدیك پنج سال در عراق اسیر می‌ماند و در تاریخ ۶/۶/۶۹ به كشور بازمی‌گردد.
برای دیدن تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک نمایید

به گزارش پایگاه خبری شهدای ایران؛  مرحوم سیدعلی‌اكبر ابوترابی، سید آزادگان خطاب به پدر شهید تركاشوند می‌فرماید: «فرزند شما سه مقام دارد. اول اینكه اسارت را تحمل كرد. دوم به افتخار جانبازی نائل گشت و سوم شهادت كه حقش بود و نصیبش شد.» شهیدی كه سردار علی فضلی در خصوص او می‌گوید: «این شهید بزرگوار به آن چیزی كه هدف و حقش بود، رسید و خدا خواسته او كه شهادت بود را اجابت كرد.» جنگ كه شروع شد از خانواده تركاشوند كسی تعلل نكرد. همه برای اعزام پیشقدم شدند. سه برادر تركاشوند همراه پدرشان چهار نفر از اعضای یك خانواده‌ بودند كه در زمان جنگ حضوری فعال در جبهه‌ها داشتند اما یكی از برادرها با بقیه كمی فرق داشت. شجاعت، رشادت‌، صبر و استقامت مثال‌زدنی شهید بهروز تركاشوند باعث شد تا نام و خاطره این شهیدبزرگوار یكی از برگ‌های طلایی و زرین دوران دفاع مقدس باشد. دقایقی پای صحبت‌های بهزاد تركاشوند برادر شهید بهروز تركاشوند نشسته‌ایم تا برگه‌هایی از زندگی اولین شهید آزاده جنگ تحمیلی را با هم مرور كنیم. 

دوران كودكی 

شهید بهروز تركاشوند در خانواده‌ای پنج نفره در سال ۱۳۴۷ و در شهر اراك به دنیا آمد. به دلیل شغل نظامی پدر، خانواده تركاشوند همواره در سفر به شهرهای مختلف كشور بود. مدام در حال كوچ از این شهر به آن شهر بودند. بعد از تولد بهروز و اقامتی موقت در شهر اراك، خانواده عزم رفتن به قم می‌كنند و بعد از مدتی به شهر سمنان مهاجرت می‌كنند و در آرادان و گرمسار ساكن می‌شوند. بعد از این جابه‌جایی‌ها، پدر خانواده به شهرستان ورامین می‌رود و دیگر ساكن آنجا می‌شود. ورامین مقصد آخر خانواده است و این شهری است كه در آن دوران رشد، شكوفایی و پویایی بهروز تركاشوند شروع می‌شود. او دوران نوجوانی‌اش را در این شهر می‌گذراند و شخصیت اصلی‌اش در این شهر شكل می‌گیرد. شهید بهروز تركاشوند از همان دوران كودكی شخصیت مردانه و استقلال‌طلبی داشت. دوست داشت دستش در جیب خودش باشد و خودش خرجش را دربیاورد. همراه برادرش و چند تن از دوستانش كه آنها هم بعدها شهید شدند چند چرخ دستی می‌خرند و با آن در دشت‌های شنی ورامین مشغول كانال‌سازی می‌شوند. صبح‌ها باروبندیل خود را می‌بستند و كار را شروع می‌كردند. بهروز در خلال این كارها، مدتی روزنامه هم می‌فروخت. آن زمان روزنامه كیهان فروش خوبی داشت و بهروز با اطلاع از این موضوع به فروش روزنامه كیهان در شهر می‌پرداخت. با پولی كه جمع كرده بود توانست كمك‌حال پدر باشد و قسمتی از جهیزیه خواهرش را تهیه كند. او از این حس مردانه، احساس خوشحالی و غرور می‌كرد. 

روزهای انقلاب

بهروز كار و درس را همزمان با هم می‌خواند كه روزهای پرتنش انقلاب فرارسید. درگیری‌های مردم با ارتش اوج گرفته بود. هر روز خبری از تعداد كشته‌ها می‌رسید. بهروز ۱۰، ‌۱۲ ساله بود كه این روزها را تجربه می‌كرد. كودكی با جثه‌ای كوچك و ضعیف كه می‌خواست در فعالیت‌های انقلابی شركت كند و از دیگر انقلابیون عقب نیفتد. سنش كم بود اما سعی می‌كرد در مراسم‌های مختلف آن زمان شركت كند. همراه برادرش فعالیت‌های انقلابی‌ را در مسجد محل زندگی‌شان ادامه می‌دادند. خانواده خیلی نگران بهروز بودند. او هنوز در سنی نبود كه بتواند از خودش دفاع كند. هرگاه در ورامین صدای تیراندازی شنیده می‌شد خانواده خیلی نگرانش می‌شدند، ولی بهروز با وجود كوچكی جثه‌اش، خیلی زرنگ و سریع بود. حواسش به همه چیز بود. سعی می‌كرد بیشتر در همان ورامین بماند و كمتر به تهران برود. در ورامین درگیری‌های جسته و گریخته‌ای وجود داشت. بعد از قیام ۱۵ خرداد و شهیدانی كه این شهر داد، ورامین حسابی بر سر زبان‌ها افتاده بود، لذا در بحبوحه شلوغی‌های انقلاب دو هلیكوپتر از گارد شاهنشاهی در ورامین روی زمین می‌نشیند و گاردی‌ها برای مقابله با مردم آنجا پیاده می‌شوند. قرار است تا در سطح شهر ورامین پراكنده ‌شوند تا از برگزاری تظاهرات و راهپیمایی جلوگیری كنند. درگیری‌ها در این شهر بالا می‌گیرد. صدای تیراندازی‌های پشت سر هم شنیده می‌شود. خبر می‌رسد كه چند نفری در ورامین شهید شده‌اند. از آن طرف پدر بهروز هم ارتشی بود و زمانی كه مردم پاسگاه مورد خدمت پدر شهید را گرفتند، پدرش با استقبال مردم انقلابی مواجه می‌شود. مردم به همراه حاج آقا محمودی امام جمعه ورامین با دسته گلی از او استقبال می‌كنند و روی دست ‌چرخانده می‌شود. از آن زمان به بعد پدر بهروز یكی از مبارزان فعال انقلاب می‌شود. پاسگاه هم دست مردم می‌افتد و اداره آنجا را مردم بر عهده می‌گیرند. 

دیدار دو برادر در جنگ

بهروز درسش را تا اول نظری در مدرسه شهید شیرازی می‌خواند. می‌خواهد درسش را ادامه دهد و در نظام جدید و نوپایی كه در كشورش شكل گرفته مفید واقع شود، ولی حمله عراق به ایران كمتر از دو سال از پیروزی انقلاب تمام معادلات را به می‌ریزد. حالا همه باید برای رفتن به جبهه و دفاع از كشور بسیج شوند. بهروز هم از افرادی است كه می‌خواهد قید همه چیز را بزند تا در جبهه حضور داشته باشد. درسش را نیمه‌تمام می‌گذارد. از طریق بسیج آموزش‌های لازم و مقدماتی را می‌بیند. با خانواده خداحافظی می‌كند و كوله‌بار سفر به غرب كشور را می‌بندد. اولین اعزامش در سال ۶۲ به كردستان است. قرار است عازم كردستان شود. آن زمان هر كسی را به كردستان نمی‌فرستادند و كسانی كه زبده و زرنگ بود‌ه‌اند به غرب كشور فرستاده می‌شدند. هفت ماهی در كردستان می‌ماند و می‌جنگد تا اینكه بهزاد، یكی از برادرانش در سال ۶۳ به كردستان اعزام می‌شود. بهروز از این موضوع بی‌اطلاع است. دو برادر بی‌خبر از هم یك روز به طور ناگهانی در چادری همدیگر را ملاقات می‌كنند و فقط مات و مبهوت حدود ۲۰ ثانیه همدیگر را نگاه می‌كنند كه اشك شوق در چشمان‌شان حلقه می‌زند و سرازیر می‌شود. همدیگر را در آغوش می‌گیرند و خاطرات سال‌های نه چندان دور را مرور می‌كنند. اما انگار قرار نیست دو برادر برای مدت زیادی در كنار هم باشند. نوبت به اعزام‌های بهروز به جنوب كشور فرار رسیده است. او مرتب برای انجام مأموریت و حفاظت از كشور راهی جنوب می‌شود و یكی از آرپیجی‌‌زن‌های قهار گردان علی اصغر تیپ ۱۰ سیدالشهدا لقب می‌گیرد. بچه‌های خط به او شكارچی تانك می‌گویند و كم‌كم همه رزمنده‌ها او را با این لقب می‌شناسند. 

شكارچی تانك‌ها

قبل از اینكه عملیات والفجر۸ شروع شود، بهروز دست به رشادتی می‌زند كه زبانزد همه در منطقه می‌شود. درگیری‌ و تبادل آتشی بین نیروهای ایرانی و عراقی رخ می‌دهد. شرایط سختی برای نیروهای ایرانی به وجود آمده، شهید تركاشوند تصمیمش را می‌گیرد، آرپیجی روی شانه‌هایش هست و شروع به پیشروی می‌كند، جلو می‌رود و شروع به زدن تانك‌های دشمن می‌كند و یكی در میان تانك‌های عراقی‌ها را منهدم می‌كند. او حتی به تانك‌های شلیك شده هم آرپیجی می‌زد و وقتی دوستان دلیل این كار را می‌پرسند، توضیح می‌دهد كه در این تانك‌ها عراقی‌ها هستند و من به كسانی كه قصد كشتن بچه‌های ایرانی را داشته باشند شلیك می‌كنم تا كاملاً از بین بروند. عملیات والفجر۸ شروع می‌شود. مأموریت شهید تركاشوند این است كه در نزدیكی پل كارخانه نمك تانك‌های عراقی را شكار كند. شروع به زدن آرپیجی می‌كند. چند تانك را می‌زند كه یك خمپاره زمانی به بالای سرش می‌خورد و از ناحیه سر و كتف مجروح می‌شود. در همان شلوغی‌ها یك روحانی با لباس و عمامه سفید او را به عقب می‌كشاند تا آسیب بیشتری نبیند. بهروز را به عقب برمی‌گردانند تا مداوا شود و برای بهتر شدن حالش به خانه برود. ۴۰ روز در بیمارستان نجمیه بستری می‌شود و زمان عید به خانه می‌رود. آن روز، روز سختی برای بچه‌های ایرانی بود و تعداد زیادی از رزمندگان در آن روز به شهادت می‌رسند. خود رزمندگان آن روزها را روز غم نامیدند. كسانی كه زنده مانده بودند، می‌دیدند كه چگونه دوستان خود را روی دستانشان تشییع می‌كنند. شهید تركاشوند مدتی را در خانه می‌ماند و استراحت می‌كند. ولی در خانه آرام و قرار ندارد. دلش پیش بچه‌ها در خط و جبهه است. هنوز بهبودی كامل پیدا نكرده دوباره قصد رفتن می‌كند. پدر و مادر ش اصرار می‌كنند كه تا بهتر شدن كامل جسمت بمان و بعد اعزام شو. ولی شهید تركاشوند مرد ماندن است. مرد رفتن و جاری شدن است. 

فصل اسارت

بعد از مجروحیتش از طریق لشكر ۱۰ سیدالشهدا(ع) اعزام می‌شود. رزمندگان هنوز در غرب كشور با بعثی‌ها در جدال و نبردند. عراق یك عملیات زیگزاگی به سمت فكه می‌كند و به سرعت به سمت فكه می‌آید. آنجا چند گردان از لشكر ۱۰ وارد صحنه می‌شوند. اولین گردان به نام حضرت علی‌اصغر(ع) كه خط‌شكنانی به فرماندهی حاج اسكندرلو بودند به دل دشمن می‌زنند. بهروز تركاشوند هم در این گردان است و پا به پای دیگر بچه‌ها پیش می‌رود. در منطقه‌ای به صورت نعل اسبی حركت می‌كنند كه عراق حملات سنگینی را ترتیب می‌دهد و به ‌شدت به بچه‌ها حمله می‌كند. شهید تركاشوند دوباره از همان ناحیه دست و صورت مجروح می‌شود. رزمندگان مجبور می‌شوند۲۰ روز را در زمین‌های داغ آنجا بمانند. بعضی از بچه‌ها در این مدت شهید می‌شوند. بهروز تركاشوند همراه یكی از رزمنده‌ها به نام آقای حیدری در كانالی بوده كه ناگهان بالا سر خود یك عراقی مسلح را می‌بینند. دور و بر خود را به درستی نگاه می‌كنند و متوجه می‌شوند اطراف‌شان پر از عراقی است. بچه‌های ایرانی اسلحه‌هایشان را روی زمین می‌گذارند و خلع سلاح می‌شوند. در مقابل آن همه نیروی عراقی هیچ كاری نمی‌توانستند انجام دهند. شرایط سختی برای رزمندگان رقم می‌خورد. عراقی‌ها با قنداق اسلحه به سر بچه‌ها ضربه‌ می‌زنند و قصد جان چند نفر را می‌كنند. ولی فرماند‌‌هان بعثی اجازه نمی‌دهند كسی را بكشند. گویا فهمیده‌اند به اسارت بردن ایرانیان ارزش بیشتری برایشان دارد. شهید بهروز تركاشوند همراه چند رزمنده دیگر در تاریخ ۱۳/۲/۶۵ در فكه اسیر می‌شود. 

روزهای بی‌خبری

خانواده شهید تركاشوند ۹ ماه بی‌خبر از وضعیت فرزندشان به سر می‌برند. در این مدت نه پیامی، نه خبری از وضعیت بهروز می‌آید. هر روز اسامی شهدا را كنترل می‌كنند تا ببینند خبری از بهروز می‌شود یا نه. ولی هیچ خبری نیست. احساس سختی است بی‌اطلاعی از فرزند. مادر در این ۹ ماه هزار بار پیرتر و شكسته‌تر می‌شود. روزها پشت هم، به سختی و به كندی گذر می‌كنند تا اولین نامه‌ شهید تركاشوند از اردوگاه رمادی ۱۰ عراق می‌رسد. خانواده خوشحال از این نامه، گویی هجرانی دوباره برایشان شروع شده است. وقتی خبر اسارت فرزندشان را می‌شنوند، می‌فهمند باید خودشان را برای روزهای طولانی ندیدن فرزند آماده كنند و به همین نامه‌های گاه و بیگاهش دلخوش باشند. 

شورش در اردوگاه

شهید تركاشوند در مدت اسارت مسئول و ارشد اردوگاه می‌شود. به دلیل بینش خوبی كه در تبیین و تحلیل مسائل سیاسی داشته، بچه‌های اردوگاه خیلی زود جذبش می‌شوند و پای سخنانش می‌نشینند. در كنار اینها شجاعت و جسارتش باعث دلگرمی بقیه اسیران می‌شوند. صدام در یك برنامه تلویزیونی قصد بهره‌‌برداری سیاسی از اسیران ایرانی را دارد و می‌خواهد فیلمی تبلیغاتی از این اسیران در كربلا بسازد. در گیر و دار ساختن فیلم، ناگهان شهید تركاشوند شروع به سر دادن شعار می‌كند. با صدای شهید تركاشوند، دیگر اسیران شور می‌گیرند و صدای شعار بچه‌ها فضای بین‌الحرمین را پر می‌كند. بعثی‌ها همان‌لحظه ۱۵ علامت پشت پیراهن شهید تركاشوند می‌زنند تا وقتی كه به آسایشگاه رسید مجازات و تنبیهاتی برایش در نظر بگیرند. 

رهایی از اسارت یا رهایی از بند دنیا!

شهید تركاشوند نزدیك پنج سال در عراق اسیر می‌ماند و در تاریخ ۶/۶/۶۹ به كشور بازمی‌گردد. برای خانواده روز بازگشت عزیزشان به كشور روز عجیبی است. بعد از سال‌ها دیدن چهره لاغر، ضعیف و تكیده فرزندانشان حس و حال عجیب و غریبی را به هر پدر و مادری می‌دهد. مادر شهید تركاشوند هم، طاقت دیدن جگرگوشه‌اش را پس از این همه سال ندارد و از حال می‌رود. برادران تا مدت‌ زیادی فقط می‌گریند. 
مردم خانواده شهید تركاشوند را تا دم در منزل همراهی می‌كنند و در طول مسیر ۲۰ گوسفند را به پای این آزاده قربانی می‌كنند. در خانه شهید تركاشوند بر بالای بام می‌رود و با بدنی لاغر و ضعیف كمی به عربی صحبت می‌كند و به تحلیل وضعیت عراق می‌پردازد. به‌قدری قشنگ و شیوا برای مردم حرف می‌زند كه همه هیجان‌زده شروع به فرستادن صلوات كردند. 
فشار دوران اسارت و مجروحیت‌هایی كه در بدن شهید تركاشوند به جا مانده بود او را بسیار ضعیف كرده بود. در روزهای بعد از آزادی حال و روز خوبی نداشت. گاهی تشنج می‌كرد و بر زمین می‌افتاد، گاهی حتی نای حركت و حرف زدن نداشت تا اینكه در تاریخ ۹/۹/۶۹ تنها سه ماه و سه روز بعد از پایان دوران اسارتش، آزادی واقعی را تجربه می‌كند. صبح هنگام از خانه بیرون می‌رود و هنوز فاصله زیادی از خانه دور نشده كه روی خط آهن می‌افتد و به آرزوی همیشگی‌ و دیرینه‌اش، شهادت می‌رسد. روحش در خط آهن به پرواز در می‌آید و شتابان به سوی جانان و معبودش حركت می‌كند. 
شهید تركاشوند قبل از شهادت چند آرزو داشت. اولین آرزویش این بود كه دوباره بتواند به وطن بازگردد و بوسه بر خاك وطن بزند. دومین آرزویش این بود كه مادر را به مشهد ببرد و در آخر ازدواج كند و سنت حسنه پیامبر(ص) را به جا آورد. بعد از رسیدن و انجام اینها دیگر خواسته‌ای از خدا نداشت. دقیقاً قبل از شهادتش چیزهایی كه آرزویش را كرده بود محقق می‌شود. به وطن بازمی‌گردد، مادر را به مشهد ‌برد و هنوز یك ماهی از ازدواجش نگذشته بود كه به شهادت می‌رسد. 

منبع : روزنامه جوان

نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
captcha
آخرین اخبار