کد خبر: ۵۹۵۵
تاریخ انتشار: ۲۴ بهمن ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰
یادكردی از شهدای واقعه 25 بهمن زاهدان

دوازدهمین شهید قافله ثارالله عاشق ولایت بود

اگر از من بپرسند كه شهدا را با چه صفت مشتركی می‌شناسی، ‌پاسخم ولایتمداری خواهد بود. همیشه در وصیتنامه شهدا خوانده‌ام كه چقدر مردم را به پیروی از رهبری و ولایت توصیه می‌كردند و این حرف مهدی هم بود
برای دیدن تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک نمایید

 به گزارش پایگاه خبری شهدای ایران؛ اتوبوس بچه‌های تیپ تكاور ۱۱۰ سلمان فارسی زاهدان كه به بلوار ثارالله نزدیك‌ می‌شد، صدای بال كبوتران همه جا را فراگرفته بود! این اولین كاروانی نبود كه به سوی نور حركت می‌كرد و حوادث بعد نیز نشان داد آخرینش نخواهد بود. مهدی شهركی، حمزه صیاد اربابی، محمد نوری، غلامی و. . . در كنار ۹ تن دیگر می‌رفتند تا نام خودشان را در دفتر شهدای انقلاب اسلامی ثبت كنند. قرار بود این اتوبوس حدود ۴۰ سرنشین خود را مانند هر روز صبح به محل كارشان برساند. اما تكاوران تیپ ۱۱۰ به خوبی می‌دانستند كه وقتی رخت سبز پاسداری را آن هم در استان مرزی سیستان و بلوچستان به تن كردند، ‌باید خود را حتی در آرام‌ترین ایام سال نیز مهیای شهادت كنند. پاسدار شهید مهدی شهركی نیز یكی از شهدای این واقعه تروریستی است كه به منظور گرامیداشت یاد و خاطره شهدا و جانبازان این واقعه تروریستی، ساعتی شنوای گوشه‌هایی از زندگی او در گفت‌وگو با همسرش ناهید نوری بودیم. 

راز گلزار شهدا
عاشورای سال ۸۵ بود. برخی از هیئت‌های عزاداری در زاهدان رسم داشتند كه به دنبال سینه‌زنی در هیئات و كوچه و خیابان‌ها به گلزار شهدای شهر بروند. من و مهدی هر ساله در این مراسم شركت می‌كردیم و آن روز هم مهدی از من خواست همراهی‌اش كنم. نمی‌دانم چه كاری پیش آمد كه نتوانستم بروم، اما وقتی كه كمتر از یك ماه بعد پیكر مطهر او را به عنوان یك شهید به همین گلزار منتقل كردیم، ‌فهمیدم ذوق و شوق آن روز او حكایت از چه سری داشت. آن روز وقتی همسرم به خانه برگشت، با ذوق خاصی از دیدارش با شهدا می‌گفت. او بار دیگر از آرزویی سخن گفت كه در طول شش سال زندگی مشترك‌مان بارها از زبانش شنیده بودم. «آرزوی شهادت» در نظر مهدی مسئله كوچكی نبود كه بتواند از آن حرفی نزند. نمی‌دانم چه حسی از صحبت‌های روز عاشورای مهدی به من منتقل شد كه احساس می‌كنم آن روز او به گلزار شهدا رفته بود تا محل تدفین خود را از نزدیك ببیند. ۱۶ روز بعد ۲۵ بهمن ماه بود. ۷ صبح و كاروانی كه همسرم نیز همراهی‌اش می‌كرد، به سوی میعادگاهی می‌رفت كه مهدی عمری را در حسرتش سپری كرده بود. 

احساس بهشتی

سال ۷۹ كه با مهدی ازدواج كردم، ‌همراه خانواده ساكن اصفهان بودیم. پس از ازدواج همراه او به زاهدان نقل مكان كردیم. آن زمان تصور درستی از زندگی با یك پاسدار نداشتم. هرچند كه هر وقت مهدی را در كسوت سبز پاسداری می‌دیدم حس عجیبی در دلم ایجاد می‌شد. او مرا به یاد رزمندگانی می‌انداخت كه از ایام كودكی تصوری محو از آنها در ذهن داشتم. شاید این حس از نگاه خود مهدی به شغلش نشأت می‌گرفت كه همواره خودش را در مسیر جهاد و مبارزه می‌دید. یادم است وقتی خبرهای جنایت صهیونیست‌ها از تلویزیون پخش می‌شد، او آرزو می‌كرد ‌ای كاش شرایطی پیش بیاید تا به مقابله با شقی‌ترین افراد روی زمین بشتابد. وقتی من این حرف‌ها را از او می‌شنیدم، ‌احساس غربت و تنهایی می‌كردم. روی زمین كمتر زنی را خواهید یافت كه همراهی با یك مجاهد را تجربه كند و وابسته خصوصیات اخلاقی همسرش نشود. آن هم همسری چون مهدی كه در خوشرویی و مهربانی زبانزد خاص و عام بود. خدمتش به مادرش، ‌خانواده دوستی و همراهی دو دخترمان، ‌حسن رفتار با همكاران، ‌همسایه‌ها و. . . نمی‌دانم چه سری در میان رزمندگان و مجاهدان راستین راه خمینی و خامنه‌ای كبیر وجود دارد كه به آنها حتی در زمان حیات‌شان نیز حسی بهشتی می‌بخشد، احساسی دلپذیر كه به اطرافیان نیز منتقل می‌شود و بعدها كه فصل جدایی پیش می‌آید، یادآوری چنین احساسی باعث می‌شود خودمان را مجاز بدانیم تا می‌توانیم از این انسان‌های فرشته‌گونه تعریف و تمجید كنیم. اما به نظر من مهدی به واقع حسی بهشتی داشت و اعطای سعادت شهادت به او بهترین دلیل بر این مدعاست. 

روز واقعه

چشم بر هم كه زدم شش سال زندگی مشترك با مهدی به روز ۲۵ بهمن ماه ۱۳۸۵ رسید. تقویم‌ها نشان می‌دادند كه در این روز ۱۸ سال از اتمام جنگ تحمیلی می‌گذشت، ‌اما وقوع حوادثی چون فاجعه تاسوكی در سال ۸۴ و حوادثی از این دست، به خوبی نشان داده بود كه لااقل باب شهادت در سرزمین سیستان باز است و مهدی و سایر همكارانش كه قدم در مسیر پاسداری از ارزش‌های نظام اسلامی گذاشته بودند، ‌به خوبی به این امر واقف بودند. شاید با چنین دیدی بود كه او پنج یا شش ماه قبل از شهادتش وقتی كه از یك دوره آموزشی به خانه برگشت، ‌مرتب به من می‌گفت حتم دارم اگر من در كنار شما نباشم، تو می‌توانی مسئولیت بچه‌ها را بپذیری و از آنها مراقبت كنی. كمی قبل از شهادت نیز موضوع مهریه را پیش كشید و به من گفت اگر دینی از آن برگردنش باقی مانده حلال كنم. رفتارهایش همگی نشان می‌دادند كه دارد خودش را مهیای یك سفر طولانی می‌كند. فكر می‌كردم شاید قرار است به مأموریتی دیگر برود، همین را هم از او پرسیدم. خندید و سكوت كرد. زمان به سرعت گذشت و به ۲۵ بهمن رسیدیم. از یك ماه قبل تهدید‌هایی شده بود كه سلفی‌ها می‌خواهند اتوبوس سپاه را منفجر كنند. من بارها از مهدی خواستم به جای سرویس، با تاكسی به سركار برود، ‌حتی یكی از همسایه‌ها كه همكار مهدی بود قبول كرد. اتومبیل شخصی داشت و از مهدی نیز خواسته بود كه اگر می‌خواهد هر روز با هم به محل كار بروند. اما تكیه‌كلام همسرم این بود كه مگر خون من رنگین‌تر از افراد دیگر است. اگر قرار است اتفاقی برای همرزمانم بیفتد، ‌بهتر است در كنارشان باشم. او در كنار همقطارانش ماند و ماندگار شد. 

دوازدهمین شهید

صبح ۲۵ بهمن ۱۳۸۵ وقتی كه مهدی برای همیشه رفت و در را به روی من و دو دخترش بست، ‌خواب عجیبی دیدم. هراسان بیدار شدم كه شنیدم تلفن زنگ می‌زند. مادر شوهرم بود. می‌گفت خبر آمده اتوبوس سرویس سپاه را منفجر كرده‌اند. بنده خدا نگران بود و نگرانی را به جان من نیز انداخت. سریع به یكی از دوستان همسرم زنگ زدم. چند بار گرفتم تا سرآخر كسی گوشی را برداشت و خبر را تأیید كرد. می‌گفتند مجروحین را به بیمارستان‌های تأمین اجتماعی و خاتم‌الانبیا(ع) منتقل كرده‌اند. سریع خود را به آنها رساندم. خیلی شلوغ بود. انگار كه محشری برپا شده باشد، ‌خانواده‌های شهدا و مجروحین به بیمارستان‌ها هجوم آورده بودند. اسم مجروحین را اعلام كرده بودند. هرچه گشتم نام مهدی در میان آنها نبود. خیلی این در و آن در زدم. بعد از كمی دوندگی مهدی را پیدا كردم. وضعیتش واقعاً بغرنج بود. چند تركش به سر و سینه و كلیه‌هایش و چند نقطه از تنش برخورد كرده بود. شرایطش به قدری وخیم بود كه اصلاً هوشیاری نداشت. دكترها می‌گفتند كاری از دست من برنمی‌آید و حضورم در بیمارستان بی‌فایده است. اما من دلم راضی نمی‌شد. می‌خواستم تا می‌توانم نزدیك همسرم باشم. چند روز در كنار تختش ماندم. حتی یك لحظه هم دلم نمی‌آمد او را تنها بگذارم ولی تقدیر این بود كه مهدی شهركی، ‌همسر و همراهم به عنوان دوازدهمین مسافر قافله ثارالله به دوستان شهیدش بپیوندد. در حالی كه سیزدهمین مسافر این قافله نیز چند روز بر اثر شدت جراحات وارده به شهادت رسید. 
خون شهدا باعث استحكام وحدت 
همه می‌دانند كه دشمنان از این اعمال تروریستی دو هدف عمده را تعقیب می‌كنند. اول انداختن ترس به دل مردم و دیگر ایجاد اختلاف بین شیعه و سنی، اما جالب است كه همین اقدامات آنها باعث می‌شود مردم جری‌تر شوند. حضور عموم مردم در تشییع جنازه مهدی و سایر همرزمانش نشان داد كه برادران و خواهران اهل سنت در غم و شادی ما سهیم هستند و فرقی بین‌مان نیست. وقتی كه در تشییع جنازه مهدی می‌دیدم كه چه جماعتی از اهل سنت شركت كرده‌اند، یاد حرف‌های مهدی می‌افتادم كه همیشه روی حسن رفتار با اقوام و مذاهب گوناگون تأكید داشت و همیشه ما را به این كار توصیه می‌كرد. به طور كلی در استانی چون سیستان این طور نیست كه هر شخص و هر مذهبی سرش در كار خودش باشد و با دیگر مذاهب بیگانه باشد. اینجا شیعه و سنی مراودات زیادی با هم دارند. خود ما اقوام زیادی داریم كه سنی هستند. یا خود من كه یك فرهنگی هستم شاگردانی از اهل سنت دارم و می‌بینم كه چطور این بچه‌ها در كنار دوستان شیعه مذهب‌شان سركلاس حاضر می‌شوند و دوستی‌های محكمی نیز برقرار می‌كنند. اینجا بخشی از خاك ایران اسلامی است و عموم مردم مسلماًن آن صرف نظر از هر قومیت و مذهبی دوشادوش همدیگر برای سرافرازی كشورشان تلاش می‌كنند. 

عشق به ولایت

اگر از من بپرسند كه شهدا را با چه صفت مشتركی می‌شناسی، ‌پاسخم ولایتمداری خواهد بود. همیشه در وصیتنامه شهدا خوانده‌ام كه چقدر مردم را به پیروی از رهبری و ولایت توصیه می‌كردند و این حرف مهدی هم بود. در همان قضیه فتنه ۸۸ و مسائلی از این دست كه پیش می‌آمد، ‌او غصه دار می‌شد كه چطور می‌تواند افراد بی‌بصیرت را سرعقل بیاورد و از ولی‌فقیه زمان خود دفاع كند. كافی بود رهبری روی نكته‌ای تأكید داشته باشند و آن وقت مهدی با جدیت مشغول می‌شد. مثلاً اگر توصیه رهبری به حضور در انتخابات بود، ‌او به هركسی كه می‌رسید توصیه رهبری را گوشزد می‌كرد و مجدانه سعی می‌كرد منویات ولایت را حتی‌المقدور به اطرافیانش منتقل كند. ولایتمداری ویژگی بود كه مهدی سعی می‌كرد خود را به آن مزین كند و این حس گرانقدر را به همگان نیز عرضه كند. او عاشق ولایت بود و با همین عشق نیز به دیدار معبود شتافت. 

افتخار به پدر

دو فرزندمان یگانه و هنگامه كه اكنون به ترتیب كلاس‌های پنجم و دوم دبستان هستند، احساس خوبی نسبت به راه و روش پدرشان دارند. البته هنگامه در زمان شهادت پدر خیلی كوچك بود و به خوبی او را به یاد ندارد. اما یگانه هنوز هم پدرش را در لباس سبز پاسداری در حافظه دارد و هروقت كه همكاران مهدی را می‌بیند، روزهایی را به یاد می‌آورد كه همسرم او را در آغوش می‌گرفت و به نزد دوستان و همكارانش می‌برد. اكنون فرزند نوجوانم یگانه افتخار می‌كند كه پدرش در راه پاسداری از ارزش‌های انقلاب اسلامی جان خود را فدا كرده است. حتی هنگامه با وجود آنكه چیزی از پدر به یاد نمی‌آورد، اما می‌گوید حس خوبی به او و راه و منش او دارد و از اینكه پدرش یك شهید است به خود می‌بالد. هر وقت به كودكانم نگاه می‌كنم، ‌میزان محبت مهدی به دخترانش به یادم می‌آید و در این زمان به تنها چیزی كه فكر می‌كنم ادامه دادن راه شهید مهدی شهركی و امثال اوست. دوست داشتم آنقدر توان داشتم تا به همه مسئولان و مردم صدایم را برسانم كه ما از اول انقلاب تا كنون شهید داده و خون می‌دهیم تا نظام اسلامی را به اعتلا و سربلندی برسانیم و باید تا آخر نیز بر سرآرمان‌های‌مان بایستیم. 

منبع : روزنامه جوان

نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
captcha
آخرین اخبار