و اینچنین حاشیهنویس نصب ضریح شدم...

من کسی نیستم اما میدانم روح بلند عموی شهیدم، چقدر در این سفر مرا همراهی کرده است. میدانم عمومجیدم جزء همانهایی است که برای رسیدن به کربلا در بستان پرپر شد.
من کسی نیستم؛ پدرم روضهخوان حسین علیهالسلام است. او سالهاست منبر حسین علیهالسلام را برای نشر معارف انتخاب کرده است. من کسی نیستم؛ مادر، عاشق حسین علیهالسلام است. هنوز که هنوز است وقتی نام حسین علیهالسلام میآید شیدایی میشود. من کسی نیستم؛ پدربزرگم در نمازشبهایش غزل حافظ میخواند و الآن پس از هشتاد سال در آرزوی زیارت میسوزد. من کسی نیستم؛ دوستان خوبی دارم؛ چه آنهایی که الآن شهید شدهاند و چه آنهایی که در روزگار آهن و اهرم، بوی شهادت میدهند. میدانم حاج عباس عاصمی، شبهای جمعه کربلاست کنار سفره حسین علیهالسلام. من کسی نیستم؛ همسرم در سفر کربلایش نوشتههایم را داخل ضریح انداخته است تا ارباب، دارایی خانوادگیام را ببیند و به آن برکت بدهد. من کسی نیستم؛ شاعرم. واژهها وقتی به سراغم میآیند عطر سیب میدهند، عطر سیب حسینی.
من با تمام نداشتههایم اینجا نشستهام. کنار بابالسلام. کنار مشبکهایی که قرار است در روزهای آینده آرامآرام، ضریح ارباب شوند.
حالا که فکر میکنم میبینم از ابتدای محرم امسال، این، بار سومی است که به کربلا میآیم: سفر اول با جمعی از شاعران آمدم؛ آنقدر واژهباران بود آن سفر که اشکهایمان به گرد راه کلمات هم نمیرسیدند. چقدر در حرم ارباب شعر خواندیم، چقدر در بینالحرمین شعر خواندیم، چقدر...:
اصلاً حسین، جنس غمش فرق میکند...
بگو که یکشبه مردی شدی برای خودت...
تیر در بین دو ابروش به هم برگشته...
و...

بار دوم که آمدم اربعین بود. پیاده آمده بودم از خانه پدریام: نجف، تا کربلا. چقدر خستگی نداشت. چقدر عاشقانه بود. چقدر از درد تاولهای پاهایم لذت میبردم. چقدر استخوانهایم قشنگ تیر میکشیدند. پیادهروی هیچ چیز اگر برای من نداشت این را در وجودم ماندگار کرد که حسین علیهالسلام حتی دردهایش زیباست. آه.. چقدر حسین علیهالسلام را دوست دارم. نفس میکشم با ذکر حسین علیهالسلام.

یادم نمیرود همان شبی که از سفر اربعین برگشتم هنوز خستگی شیرین سفر در جانم بود که با یک تماس تلفنی برای نصب ضریح دعوت شدم. وقتی برای حاج محمود گفتم، گفت: تو باید بیایی...
و من آمدم... آمدم... آمدم.
منبع : مشرق