کد خبر: ۵۲۹۴
تاریخ انتشار: ۳۰ دی ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰

وداع یک شهید با پدر و مادرش

چند بار سوال كردم كه آیا فلان چیز زیر پوش و حوله وغیره را گذاشته كه مادرم با تاملی كلمه آری را برزبان جاری می كرد .
برای دیدن تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک نمایید

به گزارش گروه فرهنگی پایگاه خبری شهدای ایران؛ سعید(علی) محمودی، به تاریخ اول فروردین 1344 در شهرستان الیگودرز متولد شد. سعید علی رغم آن که به سال ۱۳۶۲در رشته مهندسی متالوژی دانشگاه صنعتی شریف پذیرفته شد، جبهه های نبرد با متجاوزان بعثی را از نظر دور نداشت و سرانجام در چهارم فروردین 1367 طی عملیات بیت المقدس 4 ، پای بر بساطِ «عندربهم یرزقون» نهاد.


آن چه خواهید خواند چند خطی است از یادداشت های شهید محمودی که در آن به ثبت وداع خود از پدر و مادرش پرداخته است: 

ساعت 9 صبح بود كم كم خود را آماده برای حركت می كردم و كمی دست پاچه شده بودم چون وقتی نمانده بود بی اختیار چند بار از این طرف اتاق به آن طرف اتاق رفتم. فكر می كنم آخرین وداع را با همه كس و همه چیز حتی با كلیه اتاقها کردم.

مادرم را یك لحظه مشاهده كردم كه چون كوه استوار ایستاده بود و كوچكترین ناراحتی به خود راه نمی داد.چند بار سوال كردم كه آیا فلان چیز زیر پوش و حوله وغیره را گذاشته كه مادرم با تاملی كلمه آری را برزبان جاری می كرد.


بعد از سم سم كردن كفش هایم را پوشیدم و مادرم را دیدم كه چادرش را بر سر می كند هان پس تو دیگر كجا می آیی و با همان صبر و حوصله همیشگی گفت من هم می آیم تا بسیج بعد دست مسعود كوچولو را گرفت و پشت سر ما به راه افتاد.

به دكان كه رسیدیم با دربهای قفل زده دكان روبرور شدم كمی ناراحت شدم و به مادرم گفتم حال که پدرم در دكان نیست تو بجای من از ایشان خداحافظی بگیر و بعد به طرف بسیج حركت كردیم و چون ماشین هنوز آماده نشده بود از مادرم خواهش كردم كه به خانه برگردد اول قبول نمی كرد و بعد از چند خواهش ازجانب من قبول كرد كه برگردد و شروع كرد به خواندن آیة الكرسی.

همان دعای خیری را كه منتظر آن بودم و چون همیشه در بدرقه این آیه را قرائت می كرد و زیر لب در حالی كه از او دور می شدم می گفت خداحفظتان كند.


خدایا! چقدر این لحظات این لحظات جدائی سریع گذشت كه اصلاً متوجه نشدم و به قول برادر منوری این لحظات عرفانی است و در یك چشم به هم زدن خواهد گذشت.


سوار می نی بوس شدم و ماشین در شرف حركت بود كه یكی از بچه ها گفت محمودی محمودی پدرت آمده!خیلی سریع از ماشین پایین آمدم و بطرف پدر رفتم و با چهره معصومش برخورد كردم كه با صدای آرام گفت: می خواهی بروی؟گفتم: بله و انشاء الله به زودی بر خواهم گشت و صورت یكدیگر را بوسیدیم و خداحافظی كردیم.

منبع: مشرق

نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
captcha
آخرین اخبار