میراث دار رقیه بنت الحسینیم ...

به گزارش خبرنگار سرویس اجتماعی پایگاه خبری شهدای ایران در غروب عطش آلود، وقتی برق شقاوت خنجری آبگون بر حنجره آخرین شهید نشست، وقتی صدای شكستن استخوان در گوش سم ها پیچید و آنگاه كه خیمه ها در رقص شعله ها گم شدند، جلادان همه چیز را تمام شده انگاشتند.
هشتاد و چهار كودك و زن، در ازدحام نیزه و شمشیر، از ساحل گودالی كه همه هستی شان را در آغوش گرفته بود گذشتند. تازیانه در پی تازیانه، تحقیر و توهین و قاه قاهی كه با آه آه كودكان گره می خورد، گستره میدان شعله ور را می پوشاند.
دشمن به جشن و سرور ایستاده است و 50 هزار نوازنده، دست افشان و پایكوبان، در كوچه هایی آراسته ، به انتظار كاروانی هستندكه با هفتاد و دو داغ، با هفتاد و دو پرچم، با شكسته ترین دل و تاول زده ترین پا، به ضیافت تمسخر ، طعنه و خاكستر و خنده آمده اند.
زنان با تمامی زیورآلاتشان به تماشا آمده اند. همه را اندیشه این است كه با فرو نشستن غبار كربلا، قیام و جهاد و حماسه مرده است و با افراشتن سرها بر نیزه، همه سرها فرو شكسته است.
اما خروش رعدگونه زینب(سلام الله علیها)، آذرخش خشم سجاد(علیه السلام) و زمزمه حسین(علیه السلام) بر نیزه، ناله های عاشورایی رقیه(سلام الله علیها) همه چیز را شكست. شهر یكپارچه ضجه و اشك و ناله شد و باران كلام زینب(سلام الله علیها) جان ها را شست و آفتاب را از پس غبارها و پرده ها به میهمانی چشم های بسته آورد. چشمها و دلهای غبار گرفته ای که غم و غربت را بر دل آل الله نشاند...
بوی غربت می آید... بوی دلتنگی... این سرخی آسمان است شاید... یا تپش بی امان زمین که هر لحظه برای جان خدایی تو تنگ تر می شود! و اُف بر همین زمین! این زمین که فریاد اضطرار زینب(سلام الله علیها) را شنید و فرونریخت! این زمین که مشک تشنه ی عباس را دید و از هم نپاشید! این زمین که تشنگی نازدانه های حسین را تاب آورد...این زمین که بیقراری 3 ساله حسین(علیه السلام)، نازنین بانوی شبیه حضرت مادر (سلام الله علیها) را آزرده و غمینِ از دست دادن پدر دید و هنوز هم که هنوز است پابرجاست...! بانوی 3 ساله ای که صبر را از سلاله پاکش به ارث برده بود ... از عمه جان شبه علی(علیه السلام) که هر گاه کلام در پی کلام می آورد ، گویی اول امام شیعیان به منبر رفته است ! اما اکنون دیگر غم فراق پدر ، صبرش را ...!
نازدانه ای که عاشورایی بعد از عاشورای دشت کربلا را در خرابه های شام پدید آورد . گریه او ، بی تابی او و ضجه های او همه کودکان و زنان خرابه نشین را و سجاد(علیه السلام) را چنان به گریه می اندازد که خرابه یکپارچه گریه و ضجه می شود ، و صدا به کاخ یزید می رسد !
یزید که می شنود دختر سه ساله حسین به دنبال پدر است ، دستور می دهد سر پدر را به خرابه بیاورند .
ورود سر بریده امام به خرابه انگار تازه اول مصیبت است! رقیه خود را به روی سر می اندازد، می نشیند ، بر می خیزد ، دور سر میچرخد ، به سر نگاه می کند ، بر سر و صورت می کوبد ، خم می شود ، زانو می زند ، سر را در آغوش می گیرد ، می بوید ، می بوسد ، خون سر را با دست و صورت و مژگان خود می سترد ، اشک می ریزد ، ضجه میزند ، صیحه می کشد ، مویه می کند ، روی می خراشد ، ... شِکوِه می کند ، دلداری می دهد ، اعتراض می کند ، تسلی می طلبد ، و ... خرابه را و جان همه خراباتیان را به آتش می کشد !
پیش از این هم رقیه هرگز آرام نبوده است ، از خود کربلا تا همین خرابه! لحظه ای نبوده که آرام گرفته باشد . لحظه ای نبوده که بهانه پدر نگرفته باشد . لحظه ای نبوده که اشکش خشک شده باشد . لحظه ای نبوده که با زبان کودکانه اش مرثیه پدر را نخوانده باشد!
انگار که داغ رقیه برخلاف سن و سالش از همه بزرگتر بوده است ، به همین دلیل در تمام طول راه و همه منازل بین راه ، همه ملاحظه او را کرده اند و به دلش راه آمده اند و در آغوشش گرفته اند ، دلداریش داده اند و به تسلایش نشسته اند ، و یا لا اقل پا به پای او گریسته اند!
هر بار که گفته است " کجاست پدرم؟ کجاست حمایتگرم ؟ کجاست پناهم؟" همه با او گریسته اند و وعده مراجعت پدر از سفر را به او داده اند!
اما امشب ... انگار ماجرا فرق میکند !
این گریه با گریه همیشه متفاوت است ، این گریه گریه ای نیست که به سادگی آرام بگیرد و به زودی پایان پذیرد!
انگار نه خرابه که شهر شام را بر سرش گذاشته است این دختر سه ساله ! فقط خودش که گریه نمی کند . با مویه های کودکانه اش همه را به گریه می اندازد و ضجه همه را بلند میکند و مگر می شود حالا که بابا آمده است بگذارد که دوباره تنها راهی شود؟!... رقیه نیز با او خواهد رفت! دیگر تاب تنهایی بی بابا بودن ، رقیه را زنده نخواهد گذاشت... رقیه فقط در کنار باباست که زنده است و شاداب! این را همه فهمیده اند در این مدت ، که تاب از توان داده بی حضور بابا... بی حضور عشقش... بی حضور همه وجودش... چرا که کلمات هم دیگر تاب ندارند در برابر بیقراری رقیه آنگاه که با تمام وجودش ندا بر می آورد که : یا عَمَّتِیَ و یا أُخْتَ أَبِی! أیْنَ أَبِی؟؟
آری رقیه هم باید رفتنی شود در کنار عزیز برادرانش ... علی اکبر و علی اصغرش، عموی عزیزتر از جانش... عباسش، و همه هفتاد و دو نوری که در کربلا ، در روشنای حضور حسین (علیهالسلام) غوطهور شدند و رقیه نیز !!
سلام بر تو و عاشورای بزرگی که در چشمهای کوچک تو خلاصه شده است.
سلام بر تو که در خنکای لبخند حسین(علیهالسلام) رها بودی و پا به پای آبله، زخمهایش را به جستجو.
سلام بر کوچکی گامهایت،به تو و خاطرات در آتش رها ماندهات.
سلام بر تو که آتش، کوتاهتر از دامنت نیافت.
سلام بر تو، به آن زمان که در هیاهوی غبار و سوار، اشک و مشک و ستیغ و تیغ، حسین(علیهالسلام) را در خلسه و خون و خاکستر رها دیدی.
از اندوه و داغ و دلتنگی، بوی تو به مشامم میرسد و هرگاه نام تو را مینویسم، هیچ واژهای را توان توصیف اندوهت نیست.
***
بعد نوشت:
جایی خواندم که شهیدی از کربلای ایران در سال 61 هجری شمسی و از تبار کربلاییان 61 هجری قمری ، در نامه ای خطاب به دخترش نوشته بود : " دخترم شاید زمانی بیاید که قطعه ای از بدنم هم به دست تو نرسد. تو مثل رقیه امام حسین(س) هستی. خانم رقیه (سلام الله علیها) سر پدر به دستش رسید ولی حتی یک تکه از بدن من به دست شما نمیرسد . "
میراث دار رقیه بنت الحسینیم اگر خدا بخواهد....! هم علی اکبر داده ایم ... هم طفل شیرخواره علی اصغری روانه میدان رزم کرده ایم...! هم عمو عباس ها فدای علمدار سپاه حسین(علیه السلام) کرده ایم ... هم جوان تازه داماد، خونین کفن کرده ایم برای "عروس شهادت" به رهروی از جوانان بنی هاشم...!
و هنوز امتداد عاشورا در کربلای حسینی حماسه می آفریند در کربلای یاران خمینی و علمدار عصر ظهور... ان شاءالله!
از روزی که در نهر جان مان فراتِ سوز و علقمه عطش را جاری ساخته اند، از شبی که در پیاله دلمان شربت گوارای ولایت ریخته اند، دل مان یک حسینیه پرشور است. در حسینیه دل مان ، مرغ های محبت ، سینه می زنند و اشک های یتیم در خرابه ی چشم، بی قراری می کنند.
در این خشکسالی دل و قحطی عشق ، نم نم باران اشک ، غنیمتی است! خدایا! ما را به چشمه کربلا تشنه تر کن!