آیت الله محمدتقی مروارید دارفانی را وداع گفت

به گزارش شهدای ایران به نقل از بولتن نیوز: باخبر شدیم آیت اله محمد تقی مروارید نماینده سابق مجلس خبرگان رهبری، دعوت حق را لبیک گفته است.
این عالم ربانی ، نماینده امام در جهاد سازندگی ایلام بوده اند و تلاش های بسیاری را در عمر بابرکت خود برای رشد و توسعه کشور انجام داده اند.
ضمن تسلیت به فرزندان، خانواده محترم، مردم مومن ایران و به خصوص مردم ایلام و دوستداران ایشان، برای این عالم برجسته از خداوندمتعال طلب مغرفت نموده و برای خانواده ایشان صبر و بردباری آرزومندیم.
در زیر گوشه ای از زندگینامه این عالم بزرگوار را می خوانیم :
اینجانب محمد تقى مروارید به سال 1300شمسى در مشهد مقدّس به دنیا آمدم. پدرم شیخ على فرزند حاج شیخ على اكبر مروارید و مادرم حلیمه فرزند ملّاعلى قدرتى بود.
من در میان خانوادهاى كاملاً مذهبى و در نهایت فقر رشد نمودم. خاطرات تلخى از آن دوران سختِ زندگى دارم كه جاى ذكرش نیست.
قرآن خواندن و سواد نوشتن را نزد مادرم و مكتبخانههاى معمول آن زمان فراگرفتم. آنگاه به شغل انگشتر سازى برنز و نقره روى آوردم و تا زمانى كه ایران در اشغال متّفقین و حكومت رضا خان بود، به این كار مشغول بودم.
پس از سقوط دولت رضاخان براى علما و روحانیانى كه گوشه و كنار باقى مانده بودند فرصتى پیش آمد كه مدارس علوم دینى را كه به كلّى در زمان رضا خان تعطیل شده بود بار دیگر احیا و فعّال كنند. آیةاللّه حاج میرزا حسنعلى مروارید - از عموزادگان - مرا با مرحوم آیةاللّه میرزا مهدى غروى اصفهانى آشنا كرد، آن بزرگوار بنده را به تحصیل علوم دینى تشویق كرد و یادم هست كه مىفرمود: (تحصیل علوم دینى) براى امثال شما واجب عینى است.
ایران شده فلسطین مردم چرا نشستین؟
از مهمترین خاطراتم مىتوانم به سخنرانى حضرت امام در مدرسه فیضیّه اشاره كنم كه در خطاب به شاه فرمود: مىدهم از مملكت بیرونت كنند!
همچنین سفر به عتبات عالیات از بهترین خاطرههاى آن دوران است، چون بدون هیچ تشریفاتى مىتوانستیم به آنجا سفر كنیم. زمانىكه امام در نجف مشرّف بود، موفّق شدم چندین ماه در درس ایشان شركت كنم. گاهى به درس آیةاللّهحكیم، آیةاللّه خوئى و آیةاللّه سبزوارى مىرفتم. گفتنى است از برادرم حاج شیخ علىاصغر مروارید كه در صف اوّل مبارزان بود، در خصوص بعضى مسائل آگاهى مىگرفتم و به سفارشات ایشان عمل مىكردم و یك بار هم همراه ایشان به عتبات رفتم.
در یكى از روزهاى مبارزه با طلبهاى قمى به نام سلیمى به روستاى هفت چشمه رفتم. قصد داشتم در آنجا مجلسى تشكیل دهم، ژاندارمها با خبر شدند. روستا را محاصره كرده، تیراندازى كردند. اهالى روستا مرا به مخفىگاه بردند. شبانه از آنجا به چاله سرا رفتم و در منزل سیّد مصطفى ماندم. صبح آقاى بهادرى كدخداى محل مرا با لباس عربى سوار ماشین كرد و به ایلام برد. در ایلام هم تحت تعقیب بودم. شبها تا زمانى كه در ایلام بودم در منزل دوستان و آشنایان مىخوابیدم. بعد به اهواز آمدم، آقاى خزعلى و مرحوم گلسرخى منبر مىرفتند آنجا فرصت منبر پیدا نكردم. به خرّمشهر منزل آقاى محمدى رفتم و شب در مسجد صاحبالزّمان منبر رفتم. زمانى به آبادان سفر كردم كه آتش سوزى سینما ركس رخ داده بود و مردم عزادار بودند. در آنجا سخنرانى كردم، به مردم آبادان تسلیت گفتم و به خاندان پهلوى نفرین كردم. از این رو، مجبور شدم خود را پنهان سازم. در اینجا با لباس مبدّل از ایلام خارج شدم و با یكى از دوستان به آبادان رفتم. وقتى به من خبر دادند كه گروه ضربت شهربانى قصد دارد تو را ترور كند، مجدّداً به آبادان رفتم. شبها در مسجد آقاى قائمى منبر مىرفتم. یكى از شبها پس از اینكه از مسجد بیرون آمدم مأموران به سوى یك دستگاه تانك راهنمایىام كردند، از تانك بالا رفتم. چند سرباز نشسته بودند. بین آنان نشستم. گفتند: برو داخل تانك. چند نفر سرباز هم داخل تانك بودند. تانك به راه افتاد و مقابل فرماندارى نظامى ایستاد. فرماندار وقت، تیمسار اسفندیارى بود. تا از تانك پیاده شدم یك گروهبان قوى مرا زیر لگد و سیلى و دشنامهاى ركیك خویش گرفت. بعد مرا نزد فرماندار بردند. گفتم: فكر نمىكنم شما دستور داده باشى كه چنین رفتار كنند. گفت: چه مىگویى، چون به شاه توهین كردى و احساس سربازها را تحریك كردى، مىخواستند تو را بكشند، من نگذاشتم. آن شب بازداشت شدم. فردا با چند مأمور مرا به اهواز فرستادند و در اهواز رهایم كردند. به آبادان برگشتم. بعد به خرّمشهر رفتم و در مسجد بازار منبر رفتم. در پایان منبر گفتم: این شعار را با من بدهید:
ما دین نبى خواهیم
ما شاه نمىخواهیم
جمعیّت یكپارچه با من هم كلام شد و این شعار را فریاد كرد.
1. تمام همّ این جانب این بود كه انقلاب پیروز شود و شكست نخورد، امّا در خصوص ساختار حكومت چیزى به ذهنم خطور نمىكرد. اوّل بار كه شنیدم در قم شعار «استقلال، آزادى، جمهورى اسلامى» سر مىدهند با خود عهد كردم كه در راه تحقّق این آرزو بكوشم. بعد از پیروزى هم هر كجا مىرفتم تلاش مىكردم كه تفهیم كنم این نظام براى ما از گذشته بهتر است كه - بحمداللّه - مردم هم درك كردند.
2. بعد از انقلاب با فرمان امام جهاد سازندگى تشكیل شد. چون به كارهاى آبادانى و عمرانى علاقه داشتم، به نمایندگى از سوى روحانیّت در جهاد سازندگى ایلام مشغول به خدمت شدم.
مدّتى در سیستان و بلوچستان و مدّتى هم در كردستان روحانى جهاد بودم. بیشتر میل داشتم به مناطق محروم خدمت كنم. یك مدّت هم در تهران در واحد فرهنگى بنیاد شهید در تجهیز مدارسِ شاهد همكارى داشتم.
اینجانب از حوزه انتخابیّه استان ایلام كه تنها یك نماینده دارد، براى میان دوره دور اوّل مجلس خبرگان رهبرى انتخاب شدم.