کد خبر: ۳۷۶۷
تاریخ انتشار: ۳۰ مهر ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰

آیت الله محمدتقی مروارید دارفانی را وداع گفت

ایشان نماینده سابق مجلس خبرگان رهبری و نماینده حضرت امام در جهاد سازندگی بوده اند
برای دیدن تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک نمایید

به گزارش شهدای ایران به نقل از بولتن نیوز: باخبر شدیم آیت اله محمد تقی مروارید نماینده سابق مجلس خبرگان رهبری، دعوت حق را لبیک گفته است.

این عالم ربانی ، نماینده امام در جهاد سازندگی ایلام بوده اند و تلاش های بسیاری را در عمر بابرکت خود برای رشد و توسعه کشور انجام داده اند.

ضمن تسلیت به فرزندان، خانواده محترم،  مردم مومن ایران و به خصوص مردم ایلام و دوستداران ایشان، برای این عالم برجسته از خداوندمتعال طلب مغرفت نموده و برای خانواده ایشان صبر و بردباری آرزومندیم.

در زیر گوشه ای از زندگینامه این عالم بزرگوار را می خوانیم :

این‏جانب محمد تقى مروارید به سال 1300شمسى در مشهد مقدّس به دنیا آمدم. پدرم شیخ على فرزند حاج شیخ على اكبر مروارید و مادرم حلیمه فرزند ملّاعلى قدرتى بود.

من در میان خانواده‏اى كاملاً مذهبى و در نهایت فقر رشد نمودم. خاطرات تلخى از آن دوران سختِ زندگى دارم كه جاى ذكرش نیست.

قرآن خواندن و سواد نوشتن را نزد مادرم و مكتب‏خانه‏هاى معمول آن زمان فراگرفتم. آن‏گاه به شغل انگشتر سازى برنز و نقره روى آوردم و تا زمانى كه ایران در اشغال متّفقین و حكومت رضا خان بود، به این كار مشغول بودم.

پس از سقوط دولت رضاخان براى علما و روحانیانى كه گوشه و كنار باقى مانده بودند فرصتى پیش آمد كه مدارس علوم دینى را كه به كلّى در زمان رضا خان تعطیل شده بود بار دیگر احیا و فعّال كنند. آیةاللّه حاج میرزا حسنعلى مروارید - از عموزادگان - مرا با مرحوم آیةاللّه میرزا مهدى غروى اصفهانى آشنا كرد، آن بزرگوار بنده را به تحصیل علوم دینى تشویق كرد و یادم هست كه مى‏فرمود: (تحصیل علوم دینى) براى امثال شما واجب عینى است.

ایران شده فلسطین  مردم چرا نشستین؟

از مهم‏ترین خاطراتم مى‏توانم به سخن‏رانى حضرت امام در مدرسه فیضیّه اشاره كنم كه در خطاب به شاه فرمود: مى‏دهم از مملكت بیرونت كنند!

هم‏چنین سفر به عتبات عالیات از بهترین خاطره‏هاى آن دوران است، چون بدون هیچ تشریفاتى مى‏توانستیم به آن‏جا سفر كنیم. زمانى‏كه امام در نجف مشرّف بود، موفّق شدم چندین ماه در درس ایشان شركت كنم. گاهى به درس آیةاللّه‏حكیم، آیةاللّه خوئى و آیةاللّه سبزوارى مى‏رفتم. گفتنى است از برادرم حاج شیخ على‏اصغر مروارید كه در صف اوّل مبارزان بود، در خصوص بعضى مسائل آگاهى مى‏گرفتم و به سفارشات ایشان عمل مى‏كردم و یك بار هم همراه ایشان به عتبات رفتم.

در یكى از روزهاى مبارزه با طلبه‏اى قمى به نام سلیمى به روستاى هفت چشمه رفتم. قصد داشتم در آن‏جا مجلسى تشكیل دهم، ژاندارم‏ها با خبر شدند. روستا را محاصره كرده، تیراندازى كردند. اهالى روستا مرا به مخفى‏گاه بردند. شبانه از آن‏جا به چاله سرا رفتم و در منزل سیّد مصطفى ماندم. صبح آقاى بهادرى كدخداى محل مرا با لباس عربى سوار ماشین كرد و به ایلام برد. در ایلام هم تحت تعقیب بودم. شب‏ها تا زمانى كه در ایلام بودم در منزل دوستان و آشنایان مى‏خوابیدم. بعد به اهواز آمدم، آقاى خزعلى و مرحوم گلسرخى منبر مى‏رفتند آن‏جا فرصت منبر پیدا نكردم. به خرّم‏شهر منزل آقاى محمدى رفتم و شب در مسجد صاحب‏الزّمان منبر رفتم. زمانى به آبادان سفر كردم كه آتش سوزى سینما ركس رخ داده بود و مردم عزادار بودند. در آن‏جا سخن‏رانى كردم، به مردم آبادان تسلیت گفتم و به خاندان پهلوى نفرین كردم. از این رو، مجبور شدم خود را پنهان سازم. در این‏جا با لباس مبدّل از ایلام خارج شدم و با یكى از دوستان به آبادان رفتم. وقتى به من خبر دادند كه گروه ضربت شهربانى قصد دارد تو را ترور كند، مجدّداً به آبادان رفتم. شب‏ها در مسجد آقاى قائمى منبر مى‏رفتم. یكى از شب‏ها پس از این‏كه از مسجد بیرون آمدم مأموران به سوى یك دستگاه تانك راهنمایى‏ام كردند، از تانك بالا رفتم. چند سرباز نشسته بودند. بین آنان نشستم. گفتند: برو داخل تانك. چند نفر سرباز هم داخل تانك بودند. تانك به راه افتاد و مقابل فرماندارى نظامى ایستاد. فرماندار وقت، تیمسار اسفندیارى بود. تا از تانك پیاده شدم یك گروهبان قوى مرا زیر لگد و سیلى و دشنام‏هاى ركیك خویش گرفت. بعد مرا نزد فرماندار بردند. گفتم: فكر نمى‏كنم شما دستور داده باشى كه چنین رفتار كنند. گفت: چه مى‏گویى، چون به شاه توهین كردى و احساس سربازها را تحریك كردى، مى‏خواستند تو را بكشند، من نگذاشتم. آن شب بازداشت شدم. فردا با چند مأمور مرا به اهواز فرستادند و در اهواز رهایم كردند. به آبادان برگشتم. بعد به خرّم‏شهر رفتم و در مسجد بازار منبر رفتم. در پایان منبر گفتم: این شعار را با من بدهید:

ما دین نبى خواهیم

ما شاه نمى‏خواهیم

جمعیّت یك‏پارچه با من هم كلام شد و این شعار را فریاد كرد.

1. تمام همّ این جانب این بود كه انقلاب پیروز شود و شكست نخورد، امّا در خصوص ساختار حكومت چیزى به ذهنم خطور نمى‏كرد. اوّل بار كه شنیدم در قم شعار «استقلال، آزادى، جمهورى اسلامى» سر مى‏دهند با خود عهد كردم كه در راه تحقّق این آرزو بكوشم. بعد از پیروزى هم هر كجا مى‏رفتم تلاش مى‏كردم كه تفهیم كنم این نظام براى ما از گذشته بهتر است كه - بحمداللّه - مردم هم درك كردند.

2. بعد از انقلاب با فرمان امام جهاد سازندگى تشكیل شد. چون به كارهاى آبادانى و عمرانى علاقه داشتم، به نمایندگى از سوى روحانیّت در جهاد سازندگى ایلام مشغول به خدمت شدم.

مدّتى در سیستان و بلوچستان و مدّتى هم در كردستان روحانى جهاد بودم. بیش‏تر میل داشتم به مناطق محروم خدمت كنم. یك مدّت هم در تهران در واحد فرهنگى بنیاد شهید در تجهیز مدارسِ شاهد همكارى داشتم.

این‏جانب از حوزه انتخابیّه استان ایلام كه تنها یك نماینده دارد، براى میان دوره دور اوّل مجلس خبرگان رهبرى انتخاب شدم.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

 

نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
captcha
آخرین اخبار