کد خبر: ۳۶۵۷
تاریخ انتشار: ۲۵ مهر ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰

رسم عاشقی

سر از پا نمی شناختم خیلی خوشحال بودم بالاخره روزیم شده بود برم پابوس آقا.
برای دیدن تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک نمایید

شهدای ایران، Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA دوسه روزی به زمان حركت  مانده، دلهره  داشتم شاید به خاطر این كه برای اولین بار بود به زیارت آقا می رفتم. بالاخره روز حركت فرارسید همه در مسجد جمع شدیم. بعد از صحبت های امام جماعت در مورد آداب زیارت به سمت اتوبوس حركت كردیم بیرون مسجد غوغایی بود یكی اسفند دود می كرد، یكی قرآن بالای سر زائران گرفته بود كه از زیر آن رد شوند وزمزمه صلوات والتماس دعا محله را پركرده بود. داخل شدیم. پدر شهیدی كه همیشه در صف های نماز جماعت پیش قدم بود، جلوی اتوبوس نشسته و در حال  فرستادن صلوات بود و مابین صلوات به كسانی كه داخل می شدند باگرمی برخورد می كرد. صندلی های جلو زودتر پرشده بود. عقب اتوبوس چند  صندلی خالی بودنشستم. پیرمرد آخرین صلوات را برای در پیش رو داشتن سفری  بی خطر فرستاد وهمین طوركه جمعیت صلوات می فرستاد اتوبوس حركت كرد.

 

 پرده را كنار زدم و از پنجره بیرون را نگاه كردم كم كم از مسجد ومحل تجمع نمازگزاران وخانواده های زائران دور می شدیم ،داخل  اتوبوس مادر میرباقری را دیدم مادر یكی از شهیدان مسجدمان كه ماجرای زیبایی در رابطه با امام رضا(ع)داشت وماجرایش عجین شده با امام بود و من هر زمان نام امام رضا (ع) را می شنیدم ناخداگاه به یاد این شهید می افتادم. در طول مسیر  ماجرای شهید میرباقری  ذهنم رو مشغول كرده بود، به طوری كه كمتر متوجه مسیر می شدم. بالاخره به مشهد ومحل اقامت كه در حسینیه ای واقع در كوچه پس كوچه هایی كه انتهایش به یكی از خیابانهای اصلی منتهی به حرم  می شد رسیدیم. 

مادر و خواهرم به قسمت پائینی حسینیه كه برای خانم ها مجهز شده بود، رفتند. من هم كه خیلی بی تاب بودم، بعد از آداب اولیه زیارت كه از سفارش های امام جماعت مسجد در گوشم مانده بود، به سمت حرم حركت كردم. هنوز هم دلهره داشتم و در راه ذكر می گفتم. تا حرم را جلوی چشمانم دیدم اذن دخول را خواندم وداخل حرم مطهر شدم؛ واقعا زیبا بود. گویی بهشت در پیش رویم بود. غم هایم را فراموش كرده بودم وهمه غمم شده بود دیدن ضریح. از صحن قدس به صحن  دیگر و داخل شبستان شدم؛ خیلی شلوغ بود. بعد از زیارت و نماز به داخل حیاط صحن گوهرشاد آمدم و ناخوداگاه در گوشه درب اصلی صحن نشستم. محو در زیبایی كاشی كاری وگنبد صحن گوهرشاد بودم كه صدای لا الا الله نظرم را جلب كرد. در گوشه ای از صحن  جمعیتی انبوه داخل شده و تكبیر گو به سمت حرم در حركت بودند. كمی جلوتر رفتم، مردم جنازه ای را برای طواف وتبرك به داخل صحن گوهرشاد آورده بودند. ناگهان به یاد ماجرای تشییع جنازه میرباقری افتادم.

ماجرا برمی گشت به سالها پیش؛ سالهایی كه كسی فكرش را هم  نمی كرد كه  در محله شان فرزندی به دنیا بیاید كه بعد ها باعث خیروبركت محله شود ومردم حاجتشان را از او بگیرند . در جنوب تهران ودر نزدیكی مسجد سجاد (ع) و محله ای كه به نام پر بركت مسجد، محله سجاد1 نام گرفته بود، خانواده ای زندگی میكرد، كه از قشر متوسط و متدین بودند. پدرخانواده در نهایت زهد و قناعت می زیست و همواره خانواده  اش رابه دینداری  سفارش می کرد. آنها بعد از مدتی صاحب فرزند پسری می شوندو نام پسر را قاسم می گذارند. قاسم بچه عجیبی بود و كارهایی می كرد كه با سن وسال كم او مطابقت نداشت. او دوران كودكی را پشت سر می گذاشت كه تحولاتی در ایران شروع می شود كه بعد ها انقلاب اسلامی  نام می گیرد. قاسم  در مدرسه و مسجد به فعالیت های سیاسی می پرداخت وهمین امر باعث رفت وآمد بیشتر ش  با بچه های مسجد شده بود. تا اینكه انقلاب اسلامی توسط امام خمینی (ره) صورت گرفت. او هم مانند دیگران عاشق و گوش به فرمان امام شده، وبه جمع یاران امام امت می پیوندد. او علاقه خاصی  به اهل بیت (ع) و بویژه امام رضا (ع) داشت و بعد از شنیدن ماجرای شفا پیدا كردنش توسط امام رضا(ع)، ارادتش به امام دوچندان شده بود.

 ماجرا به كودكی اش  برمی گشت؛ قاسم در كودكی زمانی كه پنج سال بیشتر نداشت دچار فلج اطفال می شود  و همه دكتر ها جوابش می كنند. مادرش هم  كه زن باخدایی بود هرشب به مسجد محل  می آمد و در خلوت خود برای فرزندش دعا می كرد.  یك روزی كه در گوشه مسجد در حال دعا و دل شكسته بود، به امام رضا(ع)  توسل و نذر كرد كه اگرپسرش شفا بیدا كند، او را در راه  دفاع از اسلام نذر كند. چندروز بعد او را به اصرار مادرش به  مشهد مقدس می برند. قاسم درصحن گوهرشاد و بین نماز ظهر و عصر بود كه شفایش را از امام رضا (ع) می گیرد.

سالها از این ماجرا گذشته بود و انقلاب اسلامی توسط امام خمینی  صورت گرفته ومردم  طعم شیرینی انقلاب اسلامی را نچشیده بودند، كه جنگ بر كشور تحمیل می شود و امام امت كه همه وجود قاسم وهم مسجدی هایش و مردم بود، دستور جهاد می دهد وامتحانی سخت تر  در پیش روی جوانان تازه انقلاب كرده والبته سربلند بیرون آمده قرار می گیرد. قاسم  هم مانند دیگر دوستان بسیجی اش به  جبهه های حق علیه باطل می شتابد، تاهم نذر مادر را ادا و هم فرمان امام  را لبیك گوید. قاسم هم مانند دیگران  آرزو هایی برای خود و زندگیش داشت؛ یكی از آنها  این بود كه به زیارت كسی كه سلامتی اش را مدیونش بود، برود ولی توفیق زیارت بردلش مانده بود. سیدقاسم در جبهه ها هم به خاطر از خود گذشتگی ومهربانی اش زبان زد خاص وعام بود. رزمنده ها  به او علاقه مند بودند. واقعا عاشق اهل البیت (ع) و امام رضا(ع) بود.

 

قاسم بالاخره در عملیاتی در فكه به درجه شهادت نائل می شود. خبر شهادتش خیلی زود در محل می پیچد. در محل غوغایی می شود؛ همه مردم محل و كسانی كه او را می شناختند در محل و مسجد حاضر و آماده استقبال از جنازه اش  می شوند، اما جنازه اش به خیال ما زمینی ها به اشتباه به مشهد مقدس جایی كه تا آخرین لحظه آرزوی زیارتش  را داشت می رود، و در حرم امام رضا (ع) طواف كرده وبعد ازبررسی های مجدد، مسئولین متوجه اشتباه خود می شوند و بلافاصله جنازه را به تهران ومحله اش بر می گردانند. بعد از یك تشیع باشكوه قاسم در گلزار شهدای یافت آباد آرام می گیرد.

 كسانی كه ازماجرای سیدقاسم  و امام رضا (ع)خبر داشتند، رفتن جنازه میرباقری به مشهد را  رابطه عاشق ومعشوق قلمداد كردند. گویی این راه راهی بود كه قاسم را به سوی جاودانگی برد تا به همگان وفای مولایش رضا (ع) ثابت شود. و این رسم عاشقی كسی ست كه نظر كرده و نذر امام رضا(ع) است و هم اكنون مزارش در گلزار شهدا زیارتگاه عشاق ولایت است .

 چه زیبا فرمود:

رسم عاشق کشی وشیوه شهر آشوبی

                              جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود

 

 

1-محله ومسجد امام  سجاد(ع) در منطقه 17 امام زاده حسن (ع) خ سجادشمالی خ فروردین واقع میباشد .   

2- این داستان واقعی و برگرفته از  زندگی نامه وشهادت شهید میرباقری &n

نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
captcha