کد خبر: ۳۶۲۲
تاریخ انتشار: ۲۴ مهر ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰

گروهانی که فقط فرمانده اش زنده ماند

بهترین افراد شهید شده بودند. همان شب، تعدادی از شهدا را به عقب برگرداندند. 60 نفر شهید و زخمی و 40 نفر سالم؛ ولی خسته و کوفته از فرط درد و رنج.
برای دیدن تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک نمایید

به گزارش شهدای ایران از جام جم، بهترین افراد شهید شده بودند. همان شب، تعدادی از شهدا را به عقب برگرداندند. 60 نفر شهید و زخمی و 40 نفر سالم؛ ولی خسته و کوفته از فرط درد و رنج. بعضی از زخمی‌ها برای بار دوم زخمی شده بودند. شهدا هم باز به وسیله آرپی‌جی تکه‌تکه شده بودند.


کتاب «سفر هفتم» یادداشت‌های روزانه شهید «نصرالله ایمانی» است. متن زیر بخش پایانی «سفر ششم» شامل خاطرات «شوش دانیال» این شهید است:

...می‌بایستی از همان راه که آمده بودیم، برگردیم. از دشت بازی که دشمن به خوبی در روز بر آن مسلط بود، باید بگذریم. ستون خیلی فشرده و زیاد بود. بلافاصله که به دشت رسیدیم، با توپ و خمپاره، ما را دنبال کردند؛ ولی خوشبختانه هیچ‌کدام از بچه‌ها، نه شهید شدند و نه زخمی. در برگشتن، خاطرات دوران اول جنگ را به یاد می‌آوردم که همه ایذایی بود و مسیری را با درد و رنج می‌رفتیم و یا موفق می‌شدیم، یا نمی‌شدیم و در هر صورت، همیشه فرار کردن از مهلکه به دنبال داشت.

به ثارالله آمدیم. موج اعتراض، همراه با ناامیدی در بچه‌ها دیده می‌شد. وقتی به ثارالله رسیدیم، همه چیز را یک جور دیگر دیدیم؛ مثل اینکه این جبهه، جبهه قبلی نیست. بچه‌ها خیال می‌کردند تماماً ما در همه جبهه‌ها شکست خورده‌ایم؛ درست مثل کبکی که سرش را زیر برف می‌کند، به خیال اینکه کسی او را نمی‌بیند. هر چه بیشتر برای بچه‌ها صحبت می‌کردم که شاید آنها را به رضایت بکشم، ولی فایده‌ای نداشت. دشمن منطقه ثارالله را به شدت زیر آتش گرفته بود. همیشه دشمن این کارها را می‌کرد. وقتی که مورد حمله قرار می‌گرفت، سعی می‌کرد منطقه اصلی را بکوبد تا از پشتیبانی جلوگیری کند. فرمانده گردان اعتراض کرد که چرا حمله نکردید. او به ما اعتراض می‌کرد و ما هم سر او داد می‌کشیدیم. بالاخره بعد از یک سلسله درگیری‌های لفظی گفتند که این عملیات ایذایی بوده. می‌خواستند با این حرف، موضوع را خاتمه دهند؛ اما تا آنجا که من اطلاع دارم، هیچ وقت عملیات ایذایی، به یک گردان محتاج نیست؛ هر چند هم که منطقه وسیع باشد. دوم اینکه در عملیات ایذایی ما که با دشمن درگیری نداریم، چرا میدان مین را خنثی می‌کنند.

و اما از گروهان سوم و یکم بگویم. گروهان سوم که با ما بود و برگشت؛ ولی گروهان یکم، درست مثل ما شده بودند. آنها ساعت 5/5 در فاصله 50 متری دشمن بوده‌اند، میدان مین هم پاک نشده بود و هر چه که افراد اعتراض می‌کنند که برگردیم و هر چند که فرمانده می‌گوید برگردیم، بی‌فایده بوده، با مهمات کم و در روشنی هوا حمله می‌کنند. پشتیبان هم نداشتند. بی‌گدار و بدون مقدمه و بدون سازمان حمله می‌کنند. در پایین‌ترین قسمت تپه، بین میدان مین و دشمن در محاصره می‌افتند و اسیر می‌شوند. تعداد زیادی از آنها کشته می‌شوند، تعدادی دیگر زخمی و معدودی هم زنده می‌مانند. تا ساعت 5/4 بعدازظهر همان روز مقاومت می‌کنند. راه فرار ممکن نبوده، تنها فرمانده گروهان و فرماندهان دسته برگشتند.

ساعت 12 همان روز، با چند نفر رفتیم که اگر بشود لااقل زخمی‌ها را نجات دهیم؛ ولی چون پشتیبان نداشتیم، نشد و برگشتیم. ساعت 5/3 بعدازظهر بود که من از فرط خستگی خوابم برده بود. ستوان راهداری با دو نفربر و چند نیرو می‌رود. عراقی‌ها به احتمال اینکه امشب، شب حمله ماست، از تپه 120 عقب کشیده و بر روی تپه 135 که بلندترین تپه‌ها بود، مستقر بودند. فقط چند نفر را گذاشته بودند که هنگام شب، این تعداد زنده را هم اسیر کنند و با خود ببرند.

ستوان راهداری، با یک تک کوتاه‌مدت موفق می‌شود به بالای تپه برسد و فوراً زخمی‌ها را به عقب انتقال دهد، واقعاً معجزه بوده! با توجه به اینکه ما دو روز قبل، از شوق حمله، حتی کمترین غذایی هم نخورده بودیم و اینها تا این ساعت، با کمی مهمات استقامت کرده بودند. بهترین افراد شهید شده بودند. همان شب، تعدادی از شهدا هم به عقب برگرداندند. 60 نفر شهید و زخمی و تعداد 40 نفر سالم؛ ولی خسته و کوفته از فرط درد و رنج. بعضی از زخمی‌ها برای بار دوم زخمی شده بودند. شهدا هم باز به وسیله آرپی‌جی تکه تکه شده بودند.


نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
captcha
آخرین اخبار