نگهبان شب

شهدای ایران: قطره قطره خون از دستان مرد به زمین می چکد ،مرد خودش را روی زمین می کشد و به جلو می برد، یکدفعه انگار از هوش می رود روی زمین می افتد.عابدین فکر می کند تمام سعی مرد این است که خودش را به دری که آنسوتر است و نیمه باز ،برساند.چشم که باز کرد هنوز آسمان تاریک بود و خانه در خواب ،نمیدانست چه ساعتی است ،غلتی زد و سعی کرد جزییات خوابش را به یاد بیاورد اما چیزی یادش نیامد حس خوبی نداشت ، این کابوس چند وقتی بود که ذهن او را به خودش مشغول کرده بود. ساعتی می گذرد از صدای رفت و آمد مادرش که توی آشپزخانه سعی می کند سروصدا نکند و صدای نماز خواندن پدرش می فهمد نزدیک صبح است بلند می شود و ساکش را برای چندمین بار وارسی می کند .هیچ وقت از رفتن به جبهه نترسیده بود اما اینبار ،ترس هم نبود یک حسی مثل اینکه می دانی چیزی در انتظارت است و تو قدرت مقابله نداری واین است که کلافه ات می کند نداشتن قدرت مقابله.
در را باز می کند واز اتاق بیرون می رود با صدای در مادر سرش را از آشپزخانه بیرون می آورد عابدین سلام می کند،- سلام بیدارت کردم؟و یک لحظه مکث می کند وادامه میدهد:مسعود کی می آید دنبالت؟ نگرانی می آید و از توی چشمهای مادرش رد می شود و عابدین جواب می دهد :هفت و نیم .مادر سریع بر می گردد و خودش را مشغول می کند. مسعود دوست دوران کودکی وبه قول خودش" دوست ز گهواره تا گورش" است،اولین بار دوم دبیرستان بودند که او فکر رفتن به جبهه را توی سرش انداخت اما خانواده ها مخالفت کردند و این فکر تا وقتی دیپلمشان را گرفتند همراهشان بود،برای همین به جای رفتن به دانشگاه هر دو رفتند و دفترچه آماده به خدمت گرفتند ، دیگر کسی نمی توانست مخالفت کند.
فکر می کرد شاید این حس بخاطر از دست دادن امید دوست مشترک او و مسعود است آنها یکسال از سربازیشان را با هم گذرانده بودند و حالا او نبود ،همه چیز مثل قبل بود اما او نبود.خاطرات آنروز جلوی چشمش جان گرفت ؛نزدیک ظهر بود و امید رفته بود سهمیه غذای آنروزشان را بگیرد،عابدین هم نشسته بود و داشت رادیوی همیشه خرابشان را تعمیر میکرد مسعود هم نبود رفته بود جایی ،صدای ماشین غذا آمد وبعد همهمه ی بچه ها و عابدین صدای امید را از بین همه شان تشخیص می داد که با بچه ها شوخی میکردو و می خندید، از بیرون صدا کرد :عابدین و او بلند شد پتوی دم سنگر را کنار زد که دید امید دهانش را باز کرد که چیزی بگوید و ظرفی را که در دستهایش بود را بالا آورد یکدفعه موج انفجار عابدین را به داخل پرتاب کرد،دستش را به دیوار سنگر گرفت وبلند شد،سرش درد می کرد و چشمهایش می سوخت ،گرد وخاک دهانش را پر کرده بود،کیسه های شن را که جلوی سنگر افتاده بودند را کنار زد، جلوتر رفت و دید امید بی سر روی زمین افتاده است با یادآوری آن صحنه سرگیجه گرفت.
وضو گرفت و نماز خواند،آرام شد،با قبول باشه گفتن پدرش از حال و هوای خودش بیرون آمد.پدر به نرمی روی شانه اش زد و گفت :پاشو بیا صبحا نه ات را بخور،رفت توی آشپزخانه هر سه آنها سعی می کردند خودشان را عادی نشان دهند. هیچ وقت از خداحافظی کردن خوشش نمی آمد مادرش نگاهش نمی کرد و پدرش به یک چای تلخ اکتفا کرد و کنار کشید و رو به عابدین پرسید:کی راه می افتی؟مادر به جای عابدین جواب داد:هفت و نیم مسعود میاد دنبالش،بعد هم رفت تا فاطمه و امین –خواهرو برادرش – را صدا بزند،بلند شد تا به اتاقش برود و لباس بپوشد پدرش دستش را گرفت و نشاندش پیش خودش پیشانی اش را بوسیدو سرش را به صورتش گذاشت و گفت:"منافقها توی غرب دوباره کشتار کردن ما رو بی خبر نذار نامه بنویس اگه تونستی حتما تلفن کن مادرت طاقت بی خبری نداره"و یک مقدار پول گذاشت توی جیبش :لازمت میشه".
عابدین لباس پوشید و داشت بند پوتین هایش را می بست که زنگ زدند، در را که باز کردند مسعود خوشحال و خندان پشت در ایستاده بود،سلام و احوالپرسی کردند وهمان تعارفات همیشگی؛ مادر همانطور که عابدین را از زیر قرآن رد می کرد سفارش می کرد: "آقا مسعود مواظب عابدین هم باش، مواظب همدیگه باشین"،فاطمه و امین با لباس مدرسه ایستاده بودند برای خداحافظی عابدین رو به مادرش گفت:مگه اینا مدرسه ندارند دیرشون شد؟مادر گفت :اجازشون رو گرفتم،بچه ها بغض کرده بودند عابدین صورت هر دویشان را بوسید فاطمه دستش را دور گردنش حلقه کرد و گفت:داداش کی برمی گردی؟ -خیلی زود. امین سرش را کج می کند و می گوید: داداش کاش منم با خودت می بردی ،عابدین خم میشود: باید یه کم بزرگتر بشی انشاالله دفعه بعد، ومی خندد، خداحافظی کردند و از خانه دور شدند.
به پادگان که رسیدند اوراق شناسایی شان را نشان دادند و وارد شدند،همان روز اعزامشان کردند منطقه.پشت کامیون نشسته اند ،از لای برزنت سوز می زند، تا به منطقه می رسند دست و پایشان کرخت شده است،هر کسی به مواضع لشکر خودش می رسد پیاده می شود آخر عابدین و مسعود مانده اند و دو نفر دیگر،می رسند به اردوگاه خودشان از همان ابتدای ورود زمزمه عملیات بین نیروها پیچیده است،بعضی افراد تازه آمده اند و هردو یشان می دانند برای تازه واردها عملیات چیز خوشایندی نخواهد بود.
یک هفته پس از ورودشان عابدین مشغول نگهبانی دادن بود صدایی شنید که به نظرش مشکوک آمد،قبضه ی اسلحه اش را فشار داد و گفت:کی اونجاست؟یک نفر از پشت دهانش را گرفت و با یک ضربه خلع سلاحش کرد و کشان کشان از محوطه دورش کرد،از دست خودش عصبانی بود که به این راحتی خلع سلاح شده،دست و دهانش را بستند و با اسلحه به جلو هدایتش کردند مسافتی پیاده رفتند تا اینکه به یک جیپ رسیدند عابدین زیر لب دعا می خواند می دانست که با مرگ فاصله ای ندارد،کسانی که اسیرش کرده بودند لباس کردی پوشیده بودند و یکی از آنها تنومند بود با خودش فکر کرد که او خلع سلاحش کرده،با هم کردی حرف می زدند و می خندیدند و به او اشاره می کردند، حس می کرد شکار شده است.
یکی از آنها که فارسی را با لهجه کردی حرف می زد به او دستور داد که پوتین هایش را درآورد و بعد از آن چشم هایش را بستند.به نظر عابدین می آمد که مسافت طولانی راه طی شد تا اینکه ماشین ایستاد و پیاده اش کردند،وارد یک ساختمان شدند،از چند راهرو گذشتند صدای یک در آمد و او باخشونت به درون اتاق پرتاب شد.
کف اتاق سیمانی بود وبوی بدی می آمد سعی کرد پارچه جلوی چشم هایش را کنار بزند نتوانست،مدتی گذشت صدای باز شدن در، آمد حدس زد کسی وارد شده است صدای قدمهایی را شنید که به طرف او می آمد یکدفعه ضربه ای محکم خورد توی شکمش ، مچاله شد و از درد به خود پیچید،ضربه و ضربه ای دیگر همینطور ادامه داشت دیگر نفهمید چه شد. وقتی چشم باز کرد فضای زندان تاریک تاریک بود تمام بدنش درد می کردو دهانش مزه ی خون می داد و سرش زق زق می کرد ، چشم بندش باز شده بود چشم گرداند، زندان هیچ دریچه ای به بیرون نداشت.
شب اول با گوش دادن به صداهای اطراف فهمیده بود اسیر دیگری هم در سلول کناریش است،مدتی گذشت آمدند و بردندش برای بازجویی،اتاق بازجویی خاکستری بود و نور کمی فضایش را روشن می کرد کنار اتاق پسری همسن خودش ایستاده بود لباس نظامیان عراقی تنش بود و دو ردیف تیر به کمرش بسته بود.سرش را روی دستهایش گذاشت و تقریبا از هوش رفت .
با صدای شلیک گلوله کنار گوشش بیدار شد،مردی که این کار را کرده بود مثل پسر لباس پوشیده بود وجای یک زخم عمیق توی صورتش بود،گفت:"صبح بخیر کوچولو" با صدای بلند خندید پسر هم می خندید،عابدین راه افتادن خون از گوشش را احساس می کرد حالت تهوع داشت، خندیدن مرد که تمام شد رو به او کرد و گفت:"ما میدونیم که نیروهای شما میخوان عملیات کنن حالا تو هر چی میدونی به ما می گی" چند روز پیش با مسعود و یکی از بچه های قدیمی رفته بودند شناسایی، مرد به آرامی آمد طرفش ودوباره سوالش را تکرار کرد ،مرد سیگاری روشن کرد و دودش را داد طرف صورت او و گفت :"مثل اینکه تو از اونایی هستی که باید با منقاش حرف رو از زبانت بکشند ما مشکلی برای این کار نداریم"وآتش سیگارش را روی دست عابدین خاموش کرد، سعی کرد فریاد نزند چشم هایش پر از اشک شده بود،می خواست آرزوی شنیدن یک ناله رااز او به گور ببرند .
تمام روزهای پس از آن با بازجوییهای بی انتها و شکنجه گذشت تمام بدنش را سوزانده بودند اما او هیچ حرفی نزده بود.نمی دانست چند وقت است که اسیر شده است ،از اسیری که قبلا حدس زده بود کنار سلولش است دیگر صدایی نمی شنید،با خودش فکرمی کرد حتما اعدامش کرده اند.
یک روز دیرتر از معمول آمدند، کف سلولش افتاده بود، زخم هایش عفونت کرده بود و بدنش بی حس بود،مدتها بود دیگر سیمان کف اتاقش را حس نمی کرد،چشم هایش را بستند زیر دست هایش را گرفتند و او را از راهرو های زیادی گذراندند،از هوای تازه ای که به صورتش خورد فهمید که وارد فضای آزاد شده اند،حدس زد صبح باشد،پاهای زخمی اش روی سنگ ها و خاک ها کشیده می شد یکدفعه ایستادند و رهایش کردند،روی زمین افتاد پاهایش طاقت وزنش را نداشت،دوباره دست هایش را گرفتند و او را کمی آنطرفتر بردند متوجه شد او را به یک درخت می بندند،آهسته گفت :"چشم هایم را باز کنید"صدایی نیامد چشم هایش را باز کردند چند نفر مسلح رو به رو یش ایستاده بودند ، برای آخرین بار آسمان را نگاه کرد آسمان هم نگاهش می کرد،اسلحه ها به طرفش نشانه رفتند و شلیک کردند، عابدین دیگر چیزی نفهمید.
نیاز به حرف نبود همین که مسعود را با یک غریبه دم در دیدند فهمیدند،فاطمه آمد و در باز کرد و توی راهرو داد زد: "مامان آقا مسعود با یه آقایی اومده دم در داداشم رو نیوورده"پدر اوآمده بود و تعارفشان کرده بود بالا،مسعود یادش می آمد قبلا چقدر سبک از پله ها بالا می رفت حالا انگار به پاهایش وزنه بسته بودند.
خبر را داده بود و گفته بود احتمال زنده بودنش هست ،میدانست باور نکرده اند احتمال زنده بودنش را، مسعوددوست داشت نباشد، نامریی باشد ، اما بود، نامریی هم نبود،همان شب بدون کمی استراحت بر گشته بودند منطقه.
آفتاب در حال غروب کردن بود و با اینکه هوا سوز سردی داشت ، دوست نداشت به سنگر برگردد،سربازی که پستش را باید تحویلش می داد آمد و او به طرف سنگر راه افتاد وقتی وارد شد امیر که داشت با رادیو ور میرفت، بدون اینکه سرش را بالا کند گفت:نامه داری وبلند شد از روی کوله پشتی اش نامه ای را برداشت وداد دستش .
نامه را باز کرد به خط میلاد –برادرش-بود،همان حرفهای همیشگی همان مواظب خودت باش ها و لباس گرم بپوش و تا سربازی ات تمام شود من نصفه عمر میشوم،مسعود مادرش را تصور کرد با میل بافتنی که زمستان و تابستان وقت بیکاری توی دستش است و میلاد که وقت خاموشی زیر نور چراغ نشسته ونامه می نویسد وپدر که گوشش به نامه مادر است آخر سلام میرساند و نامه تمام می شود.هیچ حرفی از عابدین نزده اند که او ناراحت نشود نامه را تا می کند و می گذارد توی جیبش.
نشسته است جلوی سنگر که امیر را می بیند که از دور برایش دست تکان می دهد رفتارش عجیب است ،خیلی سریع دارد از سراشیبی می آید بالا انگار دنبالش کرده باشند،فکر می کند حتما اتفاق بدی افتاده ،امیر می آید بالا می گوید بریم توی سنگر، می پرسد:چی شده؟امیر می خندد ، از آن خنده هایی که کم دیده است ومی گوید:عابدین زنده اس، مسعودچند بار این جمله را زیر لب مثل ذکر تکرار می کند:عابدین زنده اس. دوست دارد گریه کند باورش نمی شود ؟- چطوری ؟
بعدا عابدین برایشان تعریف کرد که وقتی اعدامش می کنند او را می اندازند توی کوه و می روند، یکی از محلی ها پیدایش می کند وضعش طوری بوده که آن مرد هم فکر می کرده جنازه ای را دارد می برد تحویل بدهد به بیمارستان،اما به بیمارستان که می رسند دکتر تشخیص میدهد که او زنده است ،تشخیص میدهد که تیر به اندام های حیاتی اش نخورده ودرمان را شروع می کند..
نگهبانی مسعود تمام شده است و می خواهد پستش را تحویل دهد،خسته است و دوست دارد زودتر به سنگر برگردد اما سربازی که باید پستش را تحویل بگیرد دیرکرده است ،صبرش دارد تمام می شود ،حضور کسی را احساس می کند بر می گردد و پشت سرش را نگاه می کند،عابدین رو به رویش ایستاده است،مسعود هیچ حرکتی نمی کند،حرفی زده نمی شود سربازی که باید پستش را تحویل بگیرد آمده است ...