جانبازی که بعد ازسه سال با دعای مادر به سلامت بازگشت
سه سال بی خبری بودیم بعد از سه سال او را به قرنتینه ی تهران آوردندوپس از سه شب صدای زنگ در خانه به گوش آمد. یا مهدی "یا صاحب الزمان - پسرم آمد.

نه نامه ای بود و نه خبری کاملاً از او بی خبر بودم ای کاش دوباره بتوانم او را ببینم و یا صدایش را بشنوم .
از همه ی درها ناامید بودم ، فقط یک در برای من باز بود و آن هم در اهل بیت و امام زمان .
از خود بی خود شده بودم ، گیج و مبهوت به اطراف پرسه می زدم دیگر نمی دانستم کجا بروم و یا چه کار بکنم .
تا اینکه پس از سه سال توکل برخدا و اهل بیت پسرم را در آغوش گرفتم .
صدام اسرا را در گودال عمیقی انداخت و می خواست یکباره آنها را تیر باران کند که در همان لحظه دردعای خیر مادر ، تیراندازی را خنثی کرد .
در همان لحظه هلی کوپتری آمد و وسط پادگان توقف کرد و گفت دست نگه دارید ! دست نگه دارید !
اسرا به التماس افتادند
حسن نرو
یا صاحب الزمان "
یا مهدی " ادرکنی و لا تهلکنی