به امید لبخند رضایت امام، خود را به آب و آتش می زد

ایشان به عنوان فردی کارآمد و فعال در ایجاد و تقویت اردوهای جهادی و کمک به مناطق محروم کشور در بین جهادگران شناخته می شود.والی پس از حضور ۲۳ سالهاش در بشاگرد در هشتم اردیبهشت ۱۳۸۴ در سن ۵۶ سالگی در اثر سکته قلبی درگذشت.گزارشی از زندگی پرنشیب و فراز مؤمن مجاهد، حاج عبدالله والی
هشت اسفند ۱۳۲۷ مداح معروف محله دولاب تهران، «مرشد نصراله»، صاحب نخستین فرزند خود شد؛ «عبدالله». عبدالله با نان روضه اباعبدالله بزرگ شد و تحصیلات ابتدایی را در مدرسهای اسلامی گذراند. در دوران تحصیل، اهلِ درس بود و در کنار درس، اهل مسجد و قرآن و دعا … نوجوانی پرتلاش، که با راهاندازی «هیأت جوانان حسینی» راهنما و هادیِ بچههای محل شده بود؛ جوانی که به توصیه پدر، همیشه با وضو بود و اهل خواندن قرآن. چنان وارسته و خودساخته بود که اهل محل او را امین میدانستند. مردی که در دوران ستمشاهی به فقر مردم اطراف تهران میاندیشید و نیمههای شب، به کمک آنان میشتافت. در این دوران، یکی از فعّالیتهای اصلیش، رسیدگی به خانوادههای ایتام و نیازمند و کمکرسانی و پخش ارزاق بین آنها شده بود و در این زمینه، با بسیاری از خیّرین و مؤسسات خیریه ارتباط پیدا کرده بود.کمکم با نزدیک شدن روزهای انقلاب، همزمان با اشتغال در یکی از شعب بانک صادرات، مبارزه سیاسی و انقلابی حاجعبدالله در جریانات انقلاب به صورت جدّی آغاز شد. در یاری مقتدای خود، امام خمینی، به جمع مبارزان علیه رژیم طاغوت پیوست و در بهمن سال ۱۳۵۷ در کمیته استقبال از حضرت امام قرار گرفت.
هنوز چندی از پیروزی انقلاب نگذشته بود که حاج عبدالله آن گاه که دید کردستان به امثال او نیازمند است، راهی کردستان شد و با یاری برادران خود، در بحبوحه غایله کردستان، در دفتر عمران حضرت امام به خدمت در حین دفاع پرداخت.سال ۱۳۶۱، نقطه عطف زندگی حاج عبدالله به شمار می رود. در یکی از شبهای جبهه، دست تقدیر او را با نام «بشاگرد» و محرومیت های شدید این منطقه آشنا ساخت؛ آشنایی جالبی که داستانش شنیدنی است. با سماجتهای آقای ملکشاهی، معاونت امور استان های هلال احمر، حاج عبدالاه راضی شده بود فقط برای پانزده روز، جبهه جنگ را رها کند و به بشاگرد برود؛ اما… میدانی که لاجرم راه کمال انسان از میدان جهاد میگذرد و خواست خدا بر آن بود تا راه کمال عبدالله والی، از راه پر پیچ و خم، سخت، و دشوار «بشاگرد» بگذرد. حاج عبدالله، خود را وقف جبهههای غریب کرد. بیست وسه سال، «بشاگرد» را مأمن گمنامی خود کرد و بدون هیچ چشمداشتی بیست وسه سال، نَفَسهای خود را یکایک، قربانی راه حق کرد؛ راهی که سختی اش میارزید به شیرینی لبخندِ کودکِ یتیم و گرسنه «جوتی» پوش بشاگردی! آغاز هجرت بیست وسه ساله والی به بشاگرد، اسفند ۱۳۶۱ بود، که به همراه تیمی برای بررسی این منطقه به استان هرمزگان رفت. جالب اینجاست که در این سفر، سی نفر به سمت بشاگرد حرکت کردند، ولی در همان اوایل راه با دیدن سختیها و خطرات منطقه، بیشتر آنها سفر را نیمهکاره رها کردند و بازگشتند و تنها حاج عبدالله و دو نفر دیگر به بشاگرد رسیدند. حاج عبدالله در سخنان و رفت و آمدهایی، به امر حضرت امام خمینی ـ که فرمودند: به داد بشاگرد برسید!ـ مسئولیت کمیته امداد امام خمینی بشاگرد و نجات مردم آن منطقه را پذیرفت. نسیم عشق به امام، دل دریایی عبدالله را به تلاطم کشاند و عشق به امام، سرِّ پذیرش این مسئولیت سخت و سنگین بود. حاجی عاشق و مرید امام بود، حال که معشوق خواسته بود که به داد بشاگرد برسد، بشاگرد معرکه عشق بازی او شده بود تا به امید لبخند رضایت امام، خود را به آب و آتش بزند.این هجرت و جهاد عظیم، سال ۱۳۶۱ آغاز و در هشت اردیبهشت ۱۳۸۴ با ارتحال او و آرمیدن در بهشت زهرا ـ سلام الله علیها ـ پایان گرفت. «حاجی والی» موهایش را در بشاگرد سفید کرد، قد کشیدن کودکان بشاگرد را بیشتر حس کرد تا فرزندان خودش را! و با بشاگردیها پیر شد، با بشاگردیها نفس کشید، نشست، برخاست، خورد، خوابید، و لبّ کلام: «حاجی والی» با بشاگردیها زندگی کرد… .عبدالله والی، مهاجری خانه به دوش بود که در شهرِ عادات و خانه تعلقات سکنی نگرفت. در شهر، دلتنگ بود. روحی بیابانی داشت و دل به ماندن نسپرد و سرانجام، هشت اردیبهشت هشتاد و چهار «قلب بشاگرد» شکست و حاجی والی به حق پیوست.
شادی ارواح همه مجاهدان به حق پیوسته، صلوات