از دار دنیا فقط یک دوچرخه داشت

شهید منتظرقائم در ابتدای فعالیتهای خود با تبلیغ اسلام و آموزش قرآن کریم، بین نوجوانان و جوانان و علیه بهائیت صحبت و کارهای فرهنگی میکرد؛ وی برای گذراندن دوره سربازی به تهران رفت و در آنجا نیز اقداماتی علیه رژیم پهلوی داشت؛ حتی شنیده بودیم که عکس شاه فرعون را از روی دیوار پادگان کنده و به آتش کشیده بود. خواهر شهید «محمد منتظرقائم» بیان کرد: شهید منتظرقائم، در ادامه مبارزات انقلابی خود و در زمانی که امام خمینی (ره) تبعید بودند، رساله، اعلامیهها و عکس امام خمینی (ره) را بین جوانان و مردم پخش میکرد و با آوردن دستگاه چاپ به زیر زمین منزل، اعلامیهها و عکسهای امام راحل چاپ میکرد و شبانه در خانههای مردم میانداخت. وی اضافه کرد: برادرم در تهران به خاطر مبارزات انقلابی توسط ساواک دستگیر شد و حدود ۱۸ ماه در زندانهای رژیم طاغوت شکنجه دید؛ پس از آن وقتی او را دیدم، خیلی لاغر و ضعیف شده بود. منتظرقائم یادآور شد: شهید خیلی ساده و متواضع زندگی میکرد و این خصوصیاتش حتی در راه رفتنش مشهود بود؛ او فرمانده سپاه یزد بود اما از مال دنیا فقط یک موتور دست دوم داشت و درآمدش را در راه مستضعفان و گرفتاران خرج میکرد؛ زمانی که سر سفره برای خوردن غذا مینشست از همه کمتر میخورد و از نانهای بیات و خشک سفره مصرف میکرد. وی افزود: شهید منتظرقائم بیشتر وقتها روزه بود بدون اینکه ما متوجه شویم؛ وقتی امام خمینی (ره) به ایران تشریف آوردند، تلویزیون خریدیم و زمانی که ایشان را از تلویزیون نشان میداد، در حالی که از چشمهایش اشک جاری بود، ما را صدا میزد و میگفت «بیایید وقتی امام صحبت میکنند، ایشان را ببینید». خواهر شهید منتظرقائم گفت: حیف که ما محمد را قبل از شهادتش خوب نشناختیم تا بیشتر از حضورش بهره ببریم و بعد از شهادتش متوجه شخصیت مذهبی و علمی او شدیم. خواهر شهید «محمد منتظرقائم» در خصوص ترک محرمات زبان و عفت نگاه شهید یادآور شد: مرحوم پدرم تعریف میکرد «در دوره رژیم طاغوت با محمد به تهران رفتم، در پیادهرو که راه میرفتیم وقتی محمد زنان بیحجاب را میدید بسیار ناراحت میشد و چشمهایش را میبست». وی ادامه داد: شهید منتظرقائم پس از ازدواج، در خانهای مستأجر شد که صاحبخانه، یک پیرزن بود؛ پسر صاحبخانه شب به منزل میآید و مادر موضوع را مطرح کرده و میگوید «مستأجر جدید آدم خوبی است اما از جفت چشم نابیناست چون با چشم بسته به حیاط میآید و وضو میگیرد»، پسر صاحبخانه پس از شنیدن صحبتهای مادر میرود تا محمد را ببیند و متوجه میشود که او نابینا نیست بلکه برای اینکه چشمش به نامحرم نیفتد چشمهایش را میبندد.