اما مگر جنایت پهلوی با ۱۷ شهریور آغاز شده بود که با همان روز هم تمام شود؟ نه! جمعه سیاه تنها یکی از صفحات پروندهای قطور است؛ پروندهای که در آن سرکوب، زندان، تبعید، اعدام و شکنجه، نه استثنا، بلکه ابزارهای تثبیت قدرت بودند. حکومتی که خود را «ژاندارم منطقه» میدانست، در داخل کشور برای شنیدن صدای مردم گوش نداشت و پاسخ اعتراض را با باتوم و گلوله میداد.
برای فهم عمق این جنایتها کافی است به ساختمانی سر بزنیم که امروز «موزه عبرت» نام گرفته است؛ ساختمانی که دیوارهای آن هنوز روایتگر روزهایی است که دستگاه امنیتی شاه، ساواک، مخالفان را به سلول و شکنجهگاه میبرد. اینجا دیگر با روایتهای شفاهی و شعارهای سیاسی مواجه نیستیم؛ با اسناد و شواهدی روبهرو هستیم که از سالها شکنجه و توحش پرده برمیدارند.
با این حال، عجیب آنجاست که همان جریانی که امروز برای پهلوی ریپورتاژ میرود، درباره این جنایات هیچ نمیگوید! گویی تاریخ را میتوان گزینشی خواند؛ از یک سو تصویرهای بزکشده از کاخها و جشنها را بازنشر کرد و از سوی دیگر، میدان ژاله و زندانهای ساواک را به گوشه تاریک آرشیو سپرد.
اما ماجرا فقط به گذشته ختم نمیشود. مسئله زمانی خطرناکتر میشود که ببینیم بخشی از مدعیان بازگشت به آن دوران، در بزنگاههای سیاسی امروز نیز همان نسخه آشنای خشونت را روی میز میگذارند. در حوادث دیماه سال گذشته، کسانی که با خیال خامِ تصرف خیابان و فروپاشی سریع کشور به میدان آمده بودند، در مواردی چنان خشونتی را به نمایش گذاشتند که تنه به تنه جانیترین جنایتکاران میزد. از آتشزدن و تخریب تا حمله و قتل و رفتارهای فجیع.
اینجاست که نقابها کنار میرود. مسئله، نسبت یک جریان با خشونت و مردم است. جریانی که برای رسیدن به اهداف خود، چشم به آشوب و ارعاب میدوزد، چگونه میتواند خود را پرچمدار آزادی و دموکراسی معرفی کند؟
۱۷ شهریور یک هشدار تاریخی است. پهلوی با گلوله به میدان آمد و تاریخ پاسخ خود را به آن داد. امروز اگر بازماندگان فکری همان جریان تصور میکنند میتوانند با خشونت، آتش و ارعاب راه خود را به قدرت باز کنند، باید بدانند مردم ایران حافظه تاریخی دارند. این ملت یکبار هزینه ایستادن مقابل استبداد را پرداخته و آن را برای همیشه کنار زده است و قرار نیست بار دیگر، تاریخ را از همان نقطه آغاز کند.
