کد خبر: ۲۷۰۲۴۸
تاریخ انتشار: ۳۰ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۳:۱۹

زنی که از چرخ خیاطی اسلحه ساخت

در شلوغی خیابان ، صدای «تق تق» چرخ خیاطی، تبدیل به ضرب اهنگ تازه ای برای ایستادگی شده است و هر سوزنی که روی پارچه می نشیند گویی موشکی بر قلب دشمن است.

زنی که از چرخ خیاطی اسلحه ساختبه گزارش  شهدای ایران به نقل ازجهان، در میان غوغای هر شبِ خیابان های کشور، در ان دریای مواج ادم هایی که با گام های استوار و دل های سرشار از غیرت امده اند تا حماسه ای ماندگار بیافرینند، گاهی چشم انسان به صحنه هایی گره می خورد که از جنس سکوت و عمل است. صحنه هایی که بوی مهربانی می دهد و یاداور می شود که ایران را نه فقط با فریاد، که با دست های پرتوانش می سازند.

در یکی از این شب ها، در گوشه ای از اجتماع باشکوه مردم، نگاهم به صحنه جالبی افتاد؛ خانم جوانی داشت با یک چرخ خیاطی چیزی می دوخت، جلوتر که رفتم دیدم با پارچه های سبز و سفید و قرمز، چیزی شبیه پرچم کشورمان را می دوزد….

سلام کردم، نگاهش را از زیر عینک به من دوخت. پرسیدم: «واقعاً چرخ خیاطی را اورده ای این وسط؟»

گفت: «دیدم که خیاطی بلدم دیگر. توی این ایام که همه از هر راهی می توانند کمک می کنند، من فکر کردم از دستم چه برمی اید؟ همین چرخ را اوردم.

اینجا می نشینم و برای بچه ها پرچم های کوچک می دوزم…»

در حالی که اضافه نخ ها را قیچی می کرد، ادامه داد: « البته فقط پرچم نیست، هر طوری بتوانم کمک می کنم، مثلا همین دیشب یکی خانمی از این جمعیت، گوشه چادرش پاره شده بود امد و من کمک کردم ان رو دوختم… باورت می شود چه لذتی داشت وقتی کمکش کردم و با خوشحالی راهی شد؟ انگار نه انگار توی خیابان بودم، انگار یک گوشه از بهشت را همین جا پیدا کرده ام.»

وقتی دید با اشتیاق به صحبت هایش گوش می دهم، قصه روز اول حضورش در خیابان با چرخ خیاطی را برایم تعریف کرد:

« اولش یک چرخ خیاطی دستی قدیمی اوردم، چون برق نبود. کار با چرخ دستی سخت بود اما چاره ای نداشتم، بعد یکی دو شب، صاحب مغازه ای در همان حوالی امد و پرسید: «با چرخ دستی سخت نیست؟» گفتم «چاره چیه برادر؟ برق نیست که.» بعد مرد مغازه دار بی انکه حرفی بزند، رفت یک سیم بلند اورد، از مغازه اش برق کشید تا کنار خیابان و گفت: «حالا اگر خواستی چرخ برقی ات را بیاور، اخر شب هم دوست داشتی ان را داخل مغازه بگذار و فردا بردار که حمل و نقلش سخت نباشد…»


زن جوان کمی جابجا شد تا یک تکه پارچه بردار و گفت: «می بینی؟ مردم دوست دارند هر طور شده یک کاری انجام دهند، واقعا حس قشنگی بود.

حس کردم همه مان یک خانواده ایم که هرکس هرچه در چنته دارد می گذارد وسط. من می گویم الان وقت جنگ است دیگر. مثل همان جنگ هشت ساله. من همیشه فیلم هایش را می دیدم و غبطه می خوردم به زنانی که پشت جبهه لباس رزمنده ها را می دوختند. حسرت می خوردم که چرا من انجا نبودم. حالا شرایط جوری شده که فهمیدم جبهه همین جاست، همین خیابان. پس چرخ را اوردم.»

پرسیدم پارچه ها را از کجا می اوری؟ بیشترشان اضافه پارچه هایی است که داشتم، با انها برای بچه های کوچک پرچم میدوزم، البته برخی مردم هم که می دانند من اینجا هستم اگر پارچه اضافه ای دارند می اورند…

وقتی از ارزوهایش پرسیدم، گفت: «دلم می خواست برای بچه های مدرسه میناب روپوش می دوختم، دلم می خواست برای خانواده شهدای این روزها کاری می کردم… ولی فعلاً این چرخ، تفنگ من است. همین که بتوانم دل یک کودک و خانواده را برای لحظاتی شاد کنم، انگار دل خودم را به ایران گره زده ام.

اگر ما نباشیم، قصه ایرانمان تمام می شود. اگر کوتاه بیاییم، دشمن تا قلب کشور نفوذ می کند. باید کاری کنیم که فردا حسرت نخوریم. نباید یک روز از خواب بیدار شویم و زار بزنیم که ای کاش…»

نفهمیدم چطور از ان زن خداحافظی کردم، فکرم درگیر حرف هایش بود، برای من صدای «تق تق» چرخ خیاطی اش، دیگر فقط صدای دوختن پارچه نبود؛ صدای تپش قلب ایران بود…

نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
captcha
آخرین اخبار