روزی که اولین شهید مسیحی بر شانههای مردم ایران تشییع شد
شهدای ایران:به نقل از فارس، «ورود برای عموم آزاد نیست.» اولین مواجههام با ساختمانی که روبهرویش ایستاده بودم. درش همیشه بسته بود. نه فقط برای ما، برای هرکسی که از این محله نبود. حتی وقتی از کنارش رد میشدی، نمیشد بیشتر از چند ثانیه به داخلش نگاه کنی. دیوارهای بلند و درِ چوبی سنگینش انگار برای همین ساخته شده بودند؛ برای اینکه چیزی از آن طرف به این طرف نشت نکند.
روی در، یک ورق فلزی نازک میخ شده بود. عدد ۱۶۰۷ را رویش حک کرده بودند. آنقدر قدیمی که بیشتر شبیه یک نشانه بود تا تاریخ. انگار کسی چهارصد سال تمام همینجا مانده بود و حالا تو روبهرویش ایستادی.
اما در فروردین ماه ۱۴۰۵، در باز بود؛ درِ کلیسای مریم مقدس در جُلفای اصفهان. مردم آرام و بیصدا وارد میشدند. کسی عجله نداشت. همین که از در گذشتم، بوی کُندر زد زیر بینیام. گرم و سنگین، نشسته بود در هوا؛ طوری که انگار همهچیز را کمی کندتر کرده بود. ورودی حیاط، سمت راست، تعدادی میز چیده بودند. رویشان سینیهای شیرینیِ زبان بود و بطریهای آب معدنی. همهچیز ساده بود و بیتشریفات.
گوشهای ایستادیم. قرارمان دهونیم بود، اما هنوز حیاط آنقدرها شلوغ نشده بود. به زنی که کنارم ایستاده بود سلام کردم. گفتم: «فکر میکردیم بین این جمعیت غریب باشیم، چه خوب که شماها هم هستید». لبخند زد، گفت: «به شوهرم گفتم منو ببر، گفت نه. تا از خونه رفت بیرون، اسنپ گرفتم و اومدم.» ادامه داد: «باید تجربه جالبی باشه.». لبخندش را جواب دادم. کمکم چند نفر دیگر هم رسیدند. سومین چادری جمع هم وارد شد. چشم چرخاندم. ستونهای بلند روبهرویمان بود و ایوانی با کنگرههایی که رنگشان زیر نور خاکستری صبح، تیرهتر دیده میشد.
نزدیک همان ایوان، زنی پشت میز کوچکی ایستاده بود. روی میز، دستگاه پوز بود و برگههایی که شبیه فاکتور به نظر میرسیدند. مردم میآمدند، کارت میکشیدند و نذر گل میکردند؛ گلی در کار نبود، فقط پولش برای کلیسا میماند.
روی میز کناری، دفترچهای بود که صفحههایش از دیشب پر شده بود؛ در مراسم وداع با شهید ارمنی، آوانس سیمونیان.
کنج یکی از صفحهها نوشته بود: «روز رجعت حضرت مهدی و حضرت عیسی، شفیع ما باشید.» در صفحهای دیگر جملهای چشم را نگه میداشت: «شما گاهی از مسلمانان بیشتر برای انقلاب اسلامی زحمت کشیدهاید.».بین جمعیت، چند چهره آشنا هم بود. آقای میرباقری و صالحیِ شورای شهر وارد ساختمان اصلی شدند.
با آقای جانیپورِ عکاس چند دقیقهای حرف زدم. گفت شب، عکسهای امروز را برایم میفرستد. بوی عود تندتر شده بود و حساسیت خواهرم عود کرد. از جمع جدا شدیم تا از داروخانه قرص بگیریم. وقتی برگشتیم، فضا عوض شده بود.
یکی از زنها آرام گفت: «مراسم اصلی داخل کلیسا برگزار شد.». ده دقیقهای دیر رسیده بودیم. تابوت با پرچم سهرنگ ایران وسط حیاط بود. جمعیت حلقهحلقه دورش ایستاده بودند. ما در حلقه چهارم بودیم؛ چیزی نمیدیدم. فقط صداها میرسید. صدای کشیش از بلندگو پخش میشد؛ به ارمنی حرف میزد و بعد مکث میکرد. ترجمهاش با فاصله تکرار میشد: «هنگامیکه زیباترین و گرانبهاترین موهبتی را که خدا به انسان بخشیده است از دست میدهیم، ناخواسته به این فکر میافتیم که چرا چنین شد؟ زندگی چیست؟ و چرا در یک لحظه دوست یا عزیز خود را از دست دادهایم؟» با خودم گفتم: «کاش قبل از اینکه از دست بدیم ارزش زندگی رو بفهمیم.»
باران گرفت. بیشتر جمعیت زیر ایوان پناه گرفتند. ادامه داد: «انجیل شریف میفرماید خدا روح است و پرستندگان او باید او را با روح و راستی عبادت کنند. و آنگونه که مسیح میفرماید: بزرگترین محبت آن است که انسان جان خود را برای دوستان خود فدا کند.».
نگاهم به همان دستگاه پوز افتاد که مردم نذر گل میکردند. اینبار، نذر جان بود؛ نذری که از دیوارهای کلیسا هم عبور میکرد. دوباره صدا بلند شد: «بهخاطر موقعیت خطرناکِ نزدیک به آرامستان ارامنه که چندین بار مورد اصابت موشک قرار گرفته، فقط خانواده نزدیک اجازه ورود به محل تدفین رو دارن».
صدای ناقوس از دل باران بلند شد. تابوت را آرام بلند کردند. کشیشها جلو افتادند و جمعیت پشت سرشان حرکت کرد.
دکتر بانکیپور را دیدم که زیر تابوت را گرفت. پرچم سهرنگ ایران از باران خیس شده بود و صلیبی که از گل پوشیده بود، پشت سر تابوت آرام پیش رفت. پشت سرم دری بود. هلش دادم و با خواهرم وارد شدیم.
کف زمین فرش شده بود، کفشهایمان را درآوریم. نیمکتهای چوبی در دو طرف ردیف شده بود، ساده و قدیمی. و دیوارها پر از نقشهایی بود که نور کمرنگ از پنجرهها رویشان افتاده بود و رنگشان را زندهتر نشان میداد. انتهای سالن اصلی، اتاقی بود. هنوز نرسیده بودم که کشیشی جلویم را گرفت.
با آرامش گفت: «اینجا اجازه ورود نیست.» کفش پایش بود. به پاهای برهنهی خودم نگاه کردم و با خنده گفتم: «ما کفشهامون رو درآوردیم.». میخواستم اجازه ورود به اتاق ممنوعه را بگیرم. اما دوباره گفت: «اینجا اجازه ورود نیست». گفتم: «چون مسلمونم؟». جواب داد: «نه. هیچکس اجازهی ورود نداره.»
خداحافظی کردم و رفتیم بیرون. بیرون با شیرینی، نسکافه و حلوا پذیرایی شدیم. کنار یکی از میزها آقای سیدین، رئیس ارشاد را دیدم. خواستم سلام کنم، اما وسط صحبت درباره مراسم شهید دیشبِ ادارهشان بود. چیزی نگفتم و رد شدم.
گوشهای از حیاط با پیرمردی ارمنی هم صحبت شدیم. از دوستش، آوانس، گفت که در بهارستان کار میکرد و همانجا شهید شد. از رفاقتی که ریشهاش به سالهای دبستانشان برمیگشت.
از شیطنت های کودکیشان گفت و از پاکت سیگاری که شب قبل از شهادتش در خانهشان جا گذاشته بود. وقتی حرف به ایران رسید، صدایش شکست. مکث کرد و بعد اشکش آرام آمد.
سکوت کردیم تا صدایش برگردد که خبرنگارها دورمان را گرفتند و سوالاتشان شروع شد. ما آرام عقب کشیدیم و از پیرمردی که بیشتر از نیم ساعت با او همصحبت بودیم خداحافظی کردیم.
از حیاطی بیرون آمدیم که همیشه پشت درهای بستهاش ایستاده بودیم. کلیسایی چهارصد ساله، خیلی قدیمیتر از رژیم صهیونیستیای که همهمان را در یک نقطه کنار هم آورده بود. بیرون که آمدیم خواهرم گفت: «ترامپ فیلم حمله دیشب به اصفهان رو منتشر کرده.» لبخند زدم: «جنگ چه کارها که نمیکنه. دیشب زیر شدیدترین حملات بودیم و حالا اینجا دور هم هستیم. بعضی درها فقط با جنگ باز میشن، هیچ چیز دیگهای از پسشون برنمیاد.».